ای عزیز!
راست می گویم.
من هرگزیک قدم جلوترازآنجاکه هستم راندیده ام.
قلمم رادیده ام چنان که گویی بخشی ازدست راست من است؛وکاغذرا.
من هرگزیک قدم جلوترازآنجاکه هستم راندیده ام.
من اینجا "من" رادیده ام ـ که اسیرزندان بزرگ نوشتن بوده است،همیشه ی خدا،که زندان راپذیرفته،باورکرده،اصل بودن پنداشته،به آن معتادشده،وبه تنهاپنجره اش که بسیاربالاست دل خوش کرده...
وآن پنجره ،تویی ای عزیز!
آن پنجره،آن در،آن میله ها،وجمیع صداهایی که ازدوردست هامی آیندتالحظه یی،پروانه وش،بربوته ی ذهن من بنشینند،تویی...
این،می دانم که مدح مطلوبی نیست
اماعین حقیقت است که تومهربان ترین زندانبان تاریخی.
وآنقدرکه توگرفتارزندانی خویشتنی
این زندانی،اسیرتونیست ـ
که ای کاش بود
درخدمت تو،مریدتو،بنده ی تو...
واین همه دربندنوشتن نبود.
اماچه می توان کرد؟
توتیماردارفرزندی هستی که هرگزنتوانست ازخویشتن بیرون بیاید
واین،برای خوبترین وصبورترین مادرجهان نیزآسان نیست.
می دانم.
اینک این نامه ها
شایدباعث شودکه درهوای توقدمی بزنم
درحضورتوزانوبزنم،
سردربرابرت فرودآورم
وبگویم:هرچه هستی همانی که می بایست باشی،وبیش ازآنی،وبسیاربیش ازآن.به لیاقت تقسیم نکردند؛والاسهم من،دراین میان،بااین قلم،ومحونوشتن بودن،سهم بسیارناچیزی بود:شایدبهترین قلم دنیا،امانه بهترین مادر...
نامه ی اول
بانو،بانوی بخشنده ی بی نیازمن!
این قناعت تو،دل مراعجب می شکند...
این چیزی نخواستنت،وباهرچه که هست ساختنت...
این چشم ودست وزبان توقع نداشتنت،وبه آن سوی پرچین هانگاه نکردنت...
کاش کاری می فرمودی دشواروناممکن،که من به خاطرتوسهل وممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب،که من به خاطرتوآن رابه دنیای یافته هامی آوردم...
کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان،توراسخت وطولانی وعمیق بخندانم...
کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،رداشک راازگونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم،حتی یکبار،با خوب ترین اخبار...
کاش بالشی بودم،نرم،برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش که اشاره یی داشتی،امری داشتی،نیازی داشتی،رؤیای دورودرازی داشتی...
آه که این قناعت تو،این قناعت تودل مراعجب می شکند...
نامه ی دوم
همقدم همیشگی من!
مطمئن باش هرگزپیش نخواهدآمدکه دانسته تورابیازارم یابه خشم بیاورم.
هرگزپیش نخواهدآمد.
آنچه درچندروزگذشته تورارنجیده خاطرودل آزرده کرده است
مرا،بسیاربیش ازتوبه افسردگی کشانده است.
ومطمئن باش چنان می روم که بدانم ـ به دقت ـ که چه چیزهااین زمان تورازخم می زند
تاازاین پس،حتی نادانسته نیزتورانیازارم.
مابایددرست شویم.
مابایدتغییرکنیم...
نامه ی سوم
عزیزمن!
"شب عمیق است؛اماروزازآن هم عمیق تراست.غم عمیق است اماشادی ازآن هم عمیق تراست".
دیگربه یادنمی آورم که این سخن را درجوانی درجایی خوانده ام،یادرجوانی،خودآن رادرجایی نوشته ام.
امابه هرحال،این سخنی ست که آن رابسیاردوست می دارم.
دیروز،نزدیک غروب،بازدیدمت که غمزده بودی ودرخود.
من،هرگز،ضرورت اندوه راانکارنمی کنم؛چراکه می دانم هیچ چیزمثل اندوه،روح راتصفیه نمی کندوالماس عاطفه راصیقل نمی دهد؛امامیدان دادن به آن رانیزهرگزنمی پذیرم؛چراکه غم،حریص است وبیشترخواه ومرزناپذیر،طاغی سرکش وبدلگام.
هرقدرکه به غم میدان بدهی،میدان می طلبد،وبازهم بیشتر،وبیشتر...
هرقدردربرابرش کوتاه بیایی،قدمی کشد،سلطه می طلبد،وله می کند...
غم،عقب نمی نشیندمگرآنکه به عقب برانی اش،نمی گریزدمگرآنکه بگریزانی اش،آرام نمی گیردمگرآنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...
غم،هرگزازتهاجم خسته نمی شود.
وهرگزبه صلح دوستانه رضانمی دهد.
وچون پیش آمدوتمامی روح راگرفت،انسان بیهوده می شود،وبی اعتبار،وناانسان،وذلیل غم،ومصلوب بی سبب.
من،مثل تو،می دانم که درجهانی اینگونه دردمند،بی دردی آنکس که می تواندگلیم خودراازدریای اندوه بیرون بکشدوسبکبارانه وشادمانه برساحل بنشیند،یک بی دردی ددمنشانه است،وبی غیرتی ست،وبی آبرویی،واسباب سرافکندگی انسان.آنگوونه شادبودن،هرگزبه معنای خوشبخت بودن نیست،بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکراست واحساس وادراک؛وبااین همه،گفتم که،برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده وغمزده،وشفادادن جهانی چنین دردمند،طبیب،حق نداردبرسربالین بیمارخویش بگرید،ودقایق معدودنشاط راازسالهای طولانی حیاط بگیرد.
چشم کودکان وبیماران،به نگاه مادران وطبیبان است.اگردراعماق آن،حتی لبخندی محوببینند،نیروی بالندگی شان چندین برابرمی شود.
به صدای خنده ی خالص بچه هاگوش بسپار،وبه صدای دردناک گریستنشان،تابدانی که این،سخنی چندان پریشان نیست.
عزیزمن
این بیمارکودک صفت خانه ی خویش راازیادمران!
من،محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم ـ لبخندی درقلب،علیرغم همه چیز.
نامه ی چهارم
همراه همدل من!
درزندگی،لحظه های سختی وجوددارد؛لحظه های بسیارسخت وطاقت سوزی،که عبورازدرون این لحظه ها،بدون ضربه زدن به حرمت وقداست زندگی مشترک،به نظر،امری ناممکن می رسد.
ماکوشیده ییم ـ خداراشکر ـ که ازقلب این لحظه ها،بارهاوبارهابگذریم،وچیزی راکه به معنای حیات ماست ورؤیای مابه مخاطره نیندازیم.
ما،به دلیل بافت پیچیده ی زندگی مان،هزاربارمجبورشدیم کوچه یی تنگ وطولانی وزرورقی رابپیماییم ـ بی آنکه تنمان دیواراین کوچه رابشکافدیاحتی لمس کند.
ما،دراین کوچه ی چه بسیارآشنا،حتی بارها،مجبوربه دویدن شدیم،وچه خوب وماهرانه دویدیم ـ انگارکن که برپل صراط...
نامه ی پنجم
عزیزمن!
دیروز،به دلیلی چه بسابرحق،ازپدرم رنجیده بودی.دیشب که درباب فروش چیزی برای دادن اجاره ی خانه،بامهرمندی آغازسخن کردی،ناگهان دردلم دریچه ای گشوده شدوشادی بی حسابی به قلبم ریخت؛چراکه دیدم،ما،رنجیدگی های حاصل ازروزگاررا،چون موج های غران بیتاب،چه خوب ازسرمی گذرانیم وبازبالامی پریم وبالاتر،وفریادمی کشیم:
الاای موج دیگر!بیابیتاب بگذر!
...
راستش،من گاهی فکرمی کنم این کاری عظیم وبسیارعظیم بوده است که شما،درطول بیست وپنج سال زندگی مشترک سرشارازدشواری وناهمواری،هرگزبه هیچ صورت وبهانه،آشکاروپنهان،هیچگونه قهری نداشته اید؛امابعدمی بینم که سالیان سال است این کار،جمیع دشواری های خودراازدست داده است وبه طبیعتی بسیارساده تبدیل شده ـ چنان که امروز،حتی تصورچنین حادثه ی مضحکی نیز،تاحدزیادی می تواندخجالت آورباشد.
من گمان می کنم همه ی صعوبت وسنگینی مسأله،بستگی به پیمان های صمیمانه ی روزهای اول ونگه داشت آن پیمان هادرهمان یکی دوسال نخستین داشته باشد.
وقتی حریمی ساختیم،به ضرورت ومدلل،وآن راپذیرفتیم،شکستن این حریم،بسیاردشوارترازپاس داشتن وبرپانگه داشتن آن است.ویران کردن یک دیوارسنگی استوار،مسلماامشکل ترازباقی گذاشتن آن است.
دیده ام زنان ومردانی راکه از "لحظه های فورانی خشم" سخن می گویندوناتوانی دربرابراین لحظه ها.
من،چنین چیزی را،درحدشکستن حریم حرمت یک زندگی،باورنمی کنم،وهرگزنخواهم کرد.
خشم،آری؛اماآیاتومی پذیری که پدرم به هنگام خشم،ناگهان،به یکی اززبان هایی که نمی دانم ومطلقانشنیده ام،سخن بگویم؟
خشم آنی نیزدرمحدوده ی ممکنات حرکت می کند ـ وبه همین دلیل است که من،همیشه گفته ام:ما،قهررا،درزندگی کوچک خود،به "ناممکن" تبدیل کرده ایم؛به زبانی که یادنگرفتیم تابتوانیم به کارببریم.
قهر،زبان استیصال است.
قهر،پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوت موقت؛واین کاری ست که به کدورت،ضخامتی آزاردهنده می دهد.
قهر،دوقفله کردن دری ست که به اجبار،زمانی بعد،بایدگشوده شود،وهرچه تعدادقفل هابیشترباشدوچفت وبست هامحکم تر،در،ناگزیر،باخشونت بیشترگشوده خواهدشد.
وراستی که چه خاصیت؟
تووپدرم،شایدازهمان آغازدانستید که سخن گفتن مداوم ـ وحتی دردمندانه ـ درباب یک مشکل،کاری به مراتب انسانی ترازسکوت کردن درباره ی آن.
به یادت هست که زمانی،زنی،درمقابل استدلال های تووپدرم می گفت:قهر،برای من،شکستن حرمت زندگی مشترک نیست؛بلکه،برعکس،بندزدن حرمتی ست که به وسیله ی زبان سرشارازبیرحمی بی حرمتی شوهرم شکسته می شودیاترک برمی دارد.
این حرف،قبول کنیم که درمواردی می توانددرست باشد.
زبان،بسیارپیش می آیدکه به یک زندگی خوب،خیانت کند،وبیشمارهم کرده است.
اماآیاقهر،تاکنون توانسته ریشه های این خیانت رابسوزاندوخاکسترکند؟نه...به اعتقادمن،آنکس که همسرخودراموردتهاجم وبی حرمتی قرارمی دهد،درلحظه های دردناک هجوم،انسانی ست ذلیل وضعیف وزبون.دراین حال،آنچه مجازنیست سکوت است وگذشتن،وآنچه حق است،آرام آرام،به پای میزگفت وگوی عاقلانه وعاطفی کشاندن مهاجم است،وشرمنده کردن اوونجات دادنش ازچنگ بیماری عمیق وکهنه ی بدزبانی ـ که مرده ریگ محیط کودکی ونوجوانی اوست.
من وتو،می دانم که هرگزبه آن لحظه ی غم انگیزنخواهیم رسید،که قهر،به عنوان یک راه حل،پابه کوچه ی خلوت زندگی مان بگذاردوباعربده ی سکوت،گوش روحمان بیازارد...
نه...انکارنمی توان کردکه این واقعاسعادتی ست که شماهیچگاه،درطول تمامی سالهای زندگی مشترکتان،نیازبه استفاده ازحربه ی درماندگان رااحساس نکرده یید؛ویاباپیمانی پایدار،این نیازکاذب رابه نابودی کشانده یید...
نامه ی ششم
مادرعزیزم!
چراقضاوت های دیگران درباب رفتار،کردار،وگفتارما،توراتااین حدمضطرب وافسرده می کند؟
چرادائمانگرانی که مباداازماعملی سربزندکه داوری منفی دیگران راازپی بیاورد؟
راستی این "دیگران" که گهگاه اینقدرتوراآسیمه سرودلگیرمی کنند،چه کسانی هستند؟
آیاایشان رابه درستی می شناسی وبه دادخواهی وسلامت روح ایشان،ایمان داری؟
تو،عیب این است،که ازدشنام کسانی می ترسی که نان ازقِبَلِ تهدیدوباج خواهی وهرزه دهانیِ خویش می خورند ـ وسیه روزگارانند،به ناگزیر...
عجیب است که تودلت می خواهدنه فقط روشنفکران ومردم عادی،بل شبه روشنفکران وشبه آدم هانیزماوزندگی ماراتحسین کنندوبرآن هیچ زخم وضربه یی نزنند...
تودلت می خواهدکه حتی مخالفانِ راه ونگاه واندیشه وآرمان مانیزماراخالصانه بستایندودوست بدارند...
این ممکن نیست،نیست،نیست عزیزمن؛این ـ ممکن ـ نیست.درشرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجودندارد،این مطلقاًمهم نیست که دیگران ماراچگونه قضاوت می کنند؛بلکه مهم این است که ما،درخلوتی سرشارازصداقت،ودرنهایتِ قلب مان،خویشتن راچگونه داوری می کنیم...
عزیزمن!
بیابه جای آنکه یک خبرکوتاه دریک روزنامه ی امروزهست وفردانیست،اینگونه برآشفته ات کند،بیمناک برآشفته ازآن باش که ما،نزدخویشتنِ خویش،ازعملی،حرفی،وحرکت مختصری خجل باشیم.این راکه پیش ازمابسیارگفته اند،باورکُن:
هرکس که کاری می کند،هرقدرهم کوچک،درمعرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند.
هرکس که چیزی رامی سازد ـ حتی لانه ی فروریخته ی یک جُفت قُمری را ـ منفورهمه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند.
وهرکس که چیزی راتغییرمی دهد ـ فقط به قدرجابه جاکردن یک گلدان،که گیاهِ درون آن،ممکن است درسایه بپوسدوبمیرد ـ بایددرانتظارسنگبارانِ همه کسانی باشدکه عاشق توقّف اند وایستایی وسکون.
...وبیش ازاینها،انسان،حتّی اگر "حضور" داشته باشد،وبراین حضور،مصّرباشد،ناگزیر،تیرتنگ نظری های کسانی که عدم حضورخودرااحساس می کنند،وتربیت،ایشان را اسیرِرذالت ساخته،به اومی خورد...
ازقدیم گفته اند،وخوب هم،که:عظیم ترین دروازه های اَبَرشهرهای جهان رامی توان بست؛امّادهان حقیرآن موجودی راکه نتوانسته نیروهایش رادرراستای تولیدمفیدیادرخدمت به ملّت،میهن،فرهنگ،جامعه،وآرمان به کارگیرد،حتّی برای لحظه یی نمی توان بست.
آیامی دانی باسازهمگان رقصیدن،وآنگونه پای کوبیدن وگل افشاندن که همگان راخوش آیدوتحسین همگان رابرانگیزد،ازماچه چیزخواهدساخت؟عمیقاًیک دلقک؛یک دلقکِ درباریِ دردمندِ،دل آزرده،که بردارِرفتارِخویشتن آونگ است ـ تاآخرین لحظه های حیات.
عزیزمن!
یادت باشد،اضطراب تو،همه ی چیزی ست که تنگ نظران،آرزومندآنند.آنهاچیزی جُزاین نمی خواهندکه ظلِ کینه ونفرتشان بردیوارکوتاه کلبه ی روشن مابیفتدورنگ همه چیزرامختصری کِدِرکند.
رهایشان کُن عزیزمن،به خدابسپارشان،وبه طبیعت...
توخوب می دانی که اضطراب ودل نگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد،وچگونه مراازدرافتادن باهرآنچه که من وتو،هردونادرستش می دانیم،بازمی دارد.
بانوی من!
دَمی به یادآن دلاورانِ خط شکنی باش که دربرابرخود،رودرروی خود،فقط چندقدم جلوتر،بدکینه ترین دشمنان رادارند.
آیاآنهاحقّ است که ازقضاوت دشمنان خودبترسند؟
بگو: "ماتازمانی که می کوشیم خودراخالصانه وعادلانه قضاوت کنیم،ازقضاوت دیگران نخواهیم ترسیدونخواهیم رنجید" ...
نامه ی هفتم
عزیزمن!
زندگی مشترک رانمی توان یک باربه خطرانداخت،وبازانتظارداشت که شکل ومحتوایی همچون روزگاران قبل ازخطرداشته باشد.
چیزی،قطعاًخراب خواهدشد
چیزی فروخواهدریخت
چیزی دیگرگون خواهدشد
چیزی ـ به عظمتِ حُرمت ـ که بازسازی وترمیم آن بسی دشوارترازساختن چیزی تازه است...
کاسه ی بلوررانمی توان یک بارازدست رهاکرد،برزمین انداخت،لگدمال کرد،وبازانتظارداشت که همان کاسه ی بلورینِ روزاول باشد.
من،ممنونِ آنم که تو،هرگز،درسخت ترین شرایط ودشوارترین مسیر،این کاسه ی نازک تنِ زودشکنِ بلورین راازدست های خویش جدانکردی...
نامه ی هشتم
مادرعزیزم!
بارهاگفته ام،وتوخوب می دانی،که ارزش نهایی هرزندگی درحضورلحظه های سرشارازاحساس خووشبختی درآن زندگی ست.
دریکنواختی وسکون،هیچ چیزوجودنداردچه رسدبه خوشبختی
که ناگزیر،ازپویشی دائمی سرچشمه می گیرد.
مانبایدبگذاریم که هیچ جزئی اززندگی مان دردامِ تکرار،گرفتارشود.
صیّادِسعادت،چشم براین دام دوخته است...
من بازهم ازتکرارباتوسخن خواهم گفت ـ امّابه لحنی وصورتی دیگر!
نامه ی نهم
عزیزمن!
گهگاه،درلحظه های پریشان حالی،می اندیشم که چه چیزممکن است عشق رابه کینه،دوست داشتن رابه بیزاری،ومحبت رابه نفرت تبدیل کند...
راستش،اگرپای شخصیت های داستان هایم درمیان باشد،امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به ذهنم می آید ـ گرچه هنوز،هیچ یک ازآنهارارغبت نکرده ام که باورکنم وبه کاربگیرم...
امّا،زمانی که این پرسش،مستقیماً،درباب رابطه ی پدرم باتوبه میان بیاید،اطمینان خدشه ناپذیری دارم به اینکه هرگزچنین واقعه ی منهدم کننده یی پیش نخواهدآمد.هرگز.بارهاوبارهااندیشیده ام:چه چیزممکن است محبت پدرم به تورا،حتّی مختصری تقلیل بدهد؟چه چیزممکن است؟
نه...به همه ی آن مسائلی که شایدبه فکرتوهم رسیده باشد،فکرکرده ام؛ولی واقعاًقابل قبول نیست.
اعتمادبه نفسی به وسعتِ تمامی آسمان داشته باش؛چراکه ارادتِ پدربه توارادتی مصرفی نیست.وبه وسعتِ تمامی آسمان است.
قول می دهم:
درجهان،قدرتی وجودنداردکه بتواندعشق رابه کینه تبدیل کند؛واین نشان می دهدکه جهان،باهمه ی عظمتش،دربرابرقدرتِ عشق،چقدرحقیراست وناتوان.
مادرخوبم!من نیزهمچون تودرباب انهدام عشق،داستان های بسیارخوانده ام وشنیده ام؛اماگمان می کنم ـ یعنی اعتقاددارم ـ که علت همه ی این ویرانی های تأسف بار،صرفاًسست بودنِ اساسِ بنابوده است،وبیش ازاین،حتی حقیقی نبودنِ بنا...
عزیزمن!
امروزکه بیش ازهمیشه ی عمرم،خاک این وطن دردمندم راعاشقم،ونمانده چیزی که کارم همه ازعاشقی به جنون وعاشقی بکشد،بیش ازهمیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری درباره ی توگفتم،به دلم می نشیندوخالصانه بودنش رااحساس می کنم: "توراچون خاک می خواهم،مادرمن!".
درعشق من به این سرزمین،آیاهرگزامکان تقلیلی هست؟
نامه ی دهم
بانوی ارجمندمن!
دیروز،شنیدم که درتأییدسخنِ دوستی که ازبدِروزگارمی نالید،ناخواسته وبه همدردی می گفتی: "بله...درست است.زندگی،واقعاً،خسته کننده،کسالت آور،ویکنواخت شده است"...
امّااین درست نیست عزیزمن،اصلاًدرست نیست.مستقّل ازانسان وآنچه که انسان می کند،درجستجوی چیزی درذات زندگی نبایدبود.
ازمزاج مکّررِ "زندگیِ موریانه هاوزنبوران عسل" بگذر!آنهاشایدموجودات بسیارمُهمّی هستندکه مسائل بسیارمهمّی رااثبات می کنند؛امّاکمترین تقشی درساختمان معنوی حیات ندارند.
به جستجوی بیهوده ی چیزی نباش،که اگرتونباشی ودیگران نیزنباشند،آن چیز،همچنان باشد،وخوب ودلخواه وسرشارازنشاطِ نامکرّرباشد.
نه...تنهابه اعتباروجودزنده وپویای توست که چیزی بداست یاچیزی خوب؛چیزی کهنه است وچیزی نو،چیزی زیباست وچیزی نازیبا؛وتنهابراساس اراده،عمل،واندیشه ی توآنچه بداست به خوب تبدیل خواهدشد،آنچه نازیباست به زیبا،وآنچه مکرّراست به نامکرّر...
هرگزگمان مبرکه زندگی،بدون انسان،یابدون موجودی زنده که قدرت تفکّروانتخاب نداشته باشد،بازهم زندگی ست.
عزیزمن!
هرگزاززندگی،آنگونه که انگارگلدانی ست بالای تاقچه یادرختی درباغچه،جُداازتوونیروی تغییردهنده ی تو،گِلِه مکن!
هرگزاززندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضورتو،بدون کارتو،بدون نگاه انسانی تو،بدون توانِ درگیری ومقاومت تو،بدون مبارزه ی تو،پافشاری تو،سرسختی تو،محبت تو،ایمان تو،نفرت تو،خشم تو،فریادتو،وانفجارتو،بازهم زندگی ست ومی تواندزندگی باشد.
زندگی،مُرده ریگ انسان نیست تاپس ازانسان یادرغیابش،موجودیّتی عینی ومادّی داشته باشد.زندگی،کارمایه ی انسان است،ومحصولِ انسان،ودسترنج انسان،ورؤیای انسان،ومجموعه ی آرزوهاوآرمان های انسان ـ که بدون انسان هیچ است وکم ازهیچ.
زندگی،حتّی ممکن است خوابِ طولانی ورنگینِ یک انسان باشد ـ بسیاردورازواقعّیتِ بیداری؛امّابه هرحال چیزی است متعلّق به انسان،برخاسته ازانسان،وسرچشمه گرفته ازقدرت های مثبت ومنفیِ انسان.
به یادم می آیدکه درجایی خوانده ام یانوشته ام: "خدای من،زمینِ بی انسان رادوست نمی داردوهرگزنیزدوست نداشته است".ساختنِ زمین آنگونه که انسان،روی آن نفسی به آسودگی وسلامت بکشد،وبتواندجُزءوکلّ آن راعاشقانه امّانه طمع ورزانه بخواهدونگه دارد،تنهارسالت انسان است؛ورسالتِ توومن،اگرازداشتنِ عنوانِ پُرمسئولیت وخطیر "انسان" هراسی به دل هایمان نمی افتد...
بانوی من!
مانکاشته هایمان راهرگزدرونمی کنیم.
پس به آن دوست بگو:خستگی کاشته یی که خستگی برداشته یی.اینک به مددنیرویی که درتوست وچه بخواهی وچه نخواهی زمانی ازدست خواهدرفت،چیزی نووپُرنشاط بساز...
چیزی که اگرتورابه کارنیاید،دست کم،بچّه هایت رابه کارخواهدآمد...
نامه ی یازدهم
مادرمهربان من!
به راستی که چه درمانده اندآنهاکه چشمِِِِِِ تنگشان رابه پنجره های روشن وآفتابگیرکلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
وچقدرخوب است،چقدرخوب است که ماهرگزخوشبختی رادرخانه ی همسایه جستجونکرده ییم.
این حقیقتاًاسباب رضایت خاطروسربلندی ماست که اطرافیان ماهرگزندیده ونشنیده اندکه ماازرفاه دیگران،شادی های دیگران،داشتن های دیگران،سفره های دیگران،وحتّی سلامت دیگران،به حسرت سخن گفته باشیم.ومن،هرگز،حتّی یک نَفَس شک نکرده ام که تنهابی نیازیِ روحِ بلندپروازِتواین سرافرازی وآسودگی بزرگ رابه خانه ی ماآورده است...
توبانگاهی پُرشوکت ورفیع ـ همچون آسمانِ سَخی ـ ازارتفاعی دست نیافتنی،به همه ی ماآموختی که می توان ازکمترین شادیِ متعلّق به دیگران،بسیارشادشد ـ بدون توقّعِ تصرّفِ آن شادی یاسهم خواهی ازآن.
من گفته ام،وتودرعمل نشان داده یی:
خوشبختی رانمی توان وام گرفت.
خوشبختی رانمی توان برای لحظه یی نیزبه عاریت خواست.
خوشبختی رانمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان نکّدی کرد...
برسرسفره ی خوشبختی دیگران،همچویک ناخوانده مهمان،حریصانه وشکم پرورانه نمی توان نشست،ولقمه یی نمی توان برداشت که گلوگیرنباشدوگرسنگی رامضاعف نکند.
پرنده ی سعادت دیگران رانمی توان به دام انداخت،به خانه ی خویش آورد،ودرقفسی محبوس کرد ـ به امیدباطلی،به خیال خامی.
خوشبختی،گمان می کنم،تنهاچیزی ست درجهان که فقط بادست های طاهرکسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود،وازپیِ اندیشیدنی طاهرانه.
البته مامی دانیم که همه ی گفت وگوهایمان دررباب خوشبختی،صرفاًمربوط به خوشبختی درواحدی بسیارکوچک است نه خوشبختیِ اجتماعی،ملّی،تاریخی وبشری...
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی ـ که آرمان نهایی انسان است ـ نیرو،امید،اقدام واراده ی مستقّلِ فردی راه به جایی نمی بَرَدودرهیچ نامه یی هم،حتّی اگرطوماری بلندباشد،نمی توان درباره ی آن سخن به درستی گفت.
عزیزمن!
خوشبختیِ امروزما،تنهاوتنهابه دردآن می خوردکه درراهِ خوشبخت سازیِ دیگران به کارگرفته شود.شرط بقای سعادت مااین است،وهمین نیزعلّتِ سعادت ِماست.
یک روزازمن پرسیدی: "کیِ علّت ومعلول، کاملاًیکی می شود؟" ویادت هست که من،درجا،جوابی نیافتم که بدهم.
بسیارخوب!پاسخت رااینک یافته ام.
نامه ی دوازدهم
عزیزمن!
فردا،یک باردیگر،سالروزازدواج شماست،ومن که اینجانشسته ام وصبورانه خط می نویسم هنوزهیچ پیشکشی کوچکی برای توتدارک ندیده ام؛امّااین تنهامسأله یی ست که هرگز،به راستی هرگزمرانگران نکرده است،ونیز،نخواهدکرد.نگران،نه؛امّاغمگین،البته چرا.
این،درعصرِنفرت انگیزِشی ئی شدنِ محبّت وعشق،معجزه یی ست که شما ـ تووپدرم ـ خوشبختی تان را،نه تنهابرپایه ی پول،بَل حتّی دررابطه ی باآن نساخته یید؛که اگرچنین کرده بودید،چندین وچندبار،تاکنون،می بایست شاهدویران شدنِ شرم آورِاین بنابوده باشیم...
وچقدرتأسف انگیزاست ویران شدن چیزی که خوب بودنش رامؤمنیم.
وکیست درمیان ماکه ندانداین معجزه ی حذف پول به عنوانِ حلّال مشکلات،تنهابه همّتِ والا،گذشتِ بی نهایت،بلندنظری ومنشِ بزرگوارانه ی توممکن گشته است؟
نامه ی سیزدهم
عزیزمن!
خوشبختی،نامه یی نیست که یکروز،نامه رسانی،زنگِ درِ خانه ات رابزندوآن رابه دست های منتظرتوبسپارد.خوشبختی،ساختن عروسک کوچکی ست ازیک تکّه خمیرِنرمِ شکل پذیر...
به همین سادگی،به خُدابه همین سادگی؛امّایادت باشدکه جنس آن خمیربایدازعشق وایمان باشدنه هیچ چیزدیگر...
خوشبختی رادرچنان هاله یی ازرمزوراز،لوازم وشرایط،اصول وفوانین پیچیده ی ادراک ناپذیرفرونبریم که خودنیزدرمانده درشناختنش شویم...
خوشبختی،درهمین عطرِمحوومختصرِتفاهم است که درسرای توپیچیده است...
نامه ی چهاردهم
عزیزمن!
گاهی که ازروندروزگار،زیرلب،شکایتی می کنی،واظهازتعجّب ازاینکه زندگی،باتووپدرم نیز،گهگاه،سرِمُدارانداشته است،اینگونه به نظرمی رسدکه توهنوزهم،زندگی راچیزی مستقلّ اززندگان می بینی،که به راه خودمی رودوآنچه خودمی خواهدانجام می دهد؛واین،البته خوب می دانی که درست نیست.شمابرسراین مسأله،سالهاست که به وحدت نظررسیده یید واراده به تردیدنیزنکرده یید:
زندگی دربسیاری ازلحظه ها،عاری ازهرنوع معناومفهومی است.این،ماهستیم که بامجموعه ی عملکردهایمان به زندگی معناومفهوم می بخشیم.زندگی،به خودی خود،نه بداست نه خوب،نه تلخ است نه شیرین،نه ظالمانه ونه سرشارازعدالت...
انسان،فقط یک موجودزنده نیست؛بلکه خود،هم زنده است وهم زندگی ست.
می دانم...راست می گویی...این سخنان رابارهاودرهرجاکه توانسته ام گفته ام؛ونیزگفته ام که این حوادث نیستندکه انسان راامیدواریاناامیدمی کنند؛این طرزنگاه کردن مابه حوادث است وزاویه ی دیدما،که مایه ی اصلی یأس وامیدرامی سازد.
انسان هنوزیادنگرفته آنگونه به حوادث نگاه کندکه تلخ ترین ودردناک ترین آنهاراهشیارکننده،نیرودهنده،تجربه بخش،برانگیزنده وآینده سازببیند.
استخراج قدرت ازدرون ضعف،استخراج ایمان ازقلب بی ایمانی،بیرون کشیدن آرامش ازاعماق آشفتگی ها،وتراشیدن وسخت تراشیدنِ سنگِ حجیم وبی قواره ی سرخوردگی ها،آنگونه که ازدرون آن،پیکره ی صیقل وسنگی واستوارِدلبستگی به آینده بیرون کشیده شود ـ این،وظیفه ی انسان عصرماست،واین وظیفه ی من وتوست به عنوان آدمهایی که ناگزیر،عصرخویش راپذیرفته ییم وباآن درگیرشده ییم.
بانوی من!
باورکُن که این نگاهی بسیارفلسفی،پیچیده وعمیق به زندگی وارزش های آن نیست،این فقط ساده نگاه کردن است؛ساده وصادقانه وسازنده نگاه کردن.
ماروزگارخویشتنیم،زمان وزمانه ی خویشتنیم،وجایگاه خویشتن.
مانَفسِ زندگی هستیم،وماده ی زندگی،وروح زندگی...
آیازندگی راچگونه می خواهی؟
ماراآنگونه بخواه،وماراآنگونه که می خواهی بساز!
ازهم امروز
ازهمین حالا...
نامه ی پانزدهم
عزیزمن! زندگی،بدون روزهای بَدنمی شود؛بدون روزهای اشک ودردوخشم وغم.
امّا،روزهای بد،همچون برگهای پاییزی،باورکن که شتابان فرومی ریزند،ودرزیرپاهای تو،اگربخواهی،استخوان می شکنند،ودرخت استوارومقام برجای می ماند.
عزیزمن!
برگهای پاییزی،بی شک،درتداوم بخشیدن به مفهومِ درخت ومفهوم بخشیدن به تداوم درخت،سهمی ازیادنرفتنی دارند...
نامه ی شانزدهم
عزیزمن،همیشه عزیزمن!
این زمان گرفتاری هایمان خیلی زیاداست،وروزبه روزهم ـ ظاهراً ـ زیادترمی شود.بااین همه،اگرمخالفتی نداشته باشی،خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن بازکنیم؛اینطوردرگرفتاری هایمان غرق نشویم،وازیادنبریم که قلب انسان،بدون گریستن،می پوسد؛وانسان،بدون گریه،سنگ می شود.
هیچ پیشنهادخاصّی برای آنکه برنامه ی منظمی جهت گریستن داشته باشیم ـ البته ـ ندارم ونمی توانم داشته باشم؛امّاجداًمعتقدم خیلی لازم است که گهگاه، "انتخابِ گریستن" کنیم وهمچون عزادارانِ راستین،خودرابه گریستنی ازته دل واسپاریم.
من ازآن می ترسم،بسیارمی ترسم،که باورِچیزی به نامِ "زندگی،مستقلِّ اززندگان" آهسته آهسته مارابه چنگِ خشونتی پایان ناپذیربیندازدواسیراین اعتقادمان کندکه بیرحمی،درذات زندگی ست؛بیرحمی هست حتّی اگربیرحم وجودنداشته باشد.
این نکته بسیارخطرناک است،حتّی خطرناکترازخودکشی.
چقدرخوشحالم که می بینم خیلی هاکه ماکلامشان رادوست می داریم،درباره ی گریستن حرفهایی زده اندکه به دل می نشیند.
گمان می کنم بالزاک درجایی گفته باشد:گریه کُن دخترم،گریه کن! گریه دوای همه ی دردهای توست...
وآقای آندره ژیددرجایی گفته باشد:ناتانائل!گریه هرگزهیچ دردی رادرمان نبوده است...
ونویسنده ی گمنامی رامی شناسم که گفته است: "زمانی برای گریستن،زمانی برای خندیدن،وزمانی برای حالی میان گریه وخنده داشتن.
عزیزمن! هرگزلحظه های گریستن رابه خنده وامسپار،که چهره یی مضحک وترحّم انگیز خواهی یافت".
شنیده ام که وَن گوگ،بی جهت می گریسته است.بی جهت! چه حرفهامی زنندواقعاً!انگارکه اگردلیل گریستنِ انسانی راندانیم،او،یقیناًبی دلیل گریسته است.
به یادت هست.زمانی،در،شهری،فردی رایافتیم که می گفت هرگزدرتمامیِ عمرش نگریسته است.تفاخُرِاندوهباروشایدشرم آوری داشت.پزشکی گفت: "نقصی ست طبیعی در مجاری اشک" ویاحرفی ازاینگونه؛وگفت که "دردل می گرید" که خیلی سخت ترازگریستن باچشم است،وگفت که برای اوبیم مرگِ زودرس می رود.
مردی که گریستن نمی دانست،این رامی دانست که زودخواهدمُرد.
شایدراست باشد.شنیده ام مستبدّان وستمگران بزرگ تاریخ،گریستن نمی دانسته اند.
بگذریم! این نامه چنان که بایدعاشقانه نیست.رسمی وخشک است.انگارکه نویسنده اش باگریه آشنانبوده است.
باری این نامه رادنبال خواهم کرد،به زبانی سرشارازگریستن...
واینک،این جمله رادرقلب خویش بازبگو:
انسان،بدون گریه،سنگ می شود.
نامه ی هفدهم
عزیزمن!
امروزکه روزتولّدتوست،وصبح بسیارزودبرخاستم تابازبکوشم که درنهایتِ تازگی وطراوت،نامه ی کوچکی راهمراه شاخه گُلی برسرراه توبگذارم تابدانی که عشق،کوه نیست تازمان بتواندذرّه ذرّه بسایدش وبفرساید،ناگهان احساس کردم که دیگرواژه های کافیِ نامکرّربرای بیان احتیاج ومحبّتم به تودراختیارندارم...
صبورباش عزیزمن صبورباش تابتوانم کلمه یی نو،جمله یی نو،وکتابی نو،فقط برای توبسازم وبنویسم،تادربرابرتواینگونه تهی دست وخجالت زده نباشم...
بانوی من بایدمطمئن باشدکه می توانم به خاطرش واژه هایی بیافرینم،همچنان که دیوانی...
باوجوداین،من وتوخوب می دانیم که عشق،درقفسِ واژه هاوجمله هانمی گنجد ـ مگرآنکه رنجِ اسارت وحقارت رااحساس کند.
عشق،برای آنکه درکتابهای عاشقانه جای بگیرد،بسیارکوچک وکم بُنیه می شود.
عزیزمن!
عشق،هنوزازکلام عاشقانه بسی درورتراست.
نامه ی هیجدهم
عزیزمن!
چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای "انتخابِ گریستن" بازکنیم!جایی همیشگی،ازامروزتاآخرین روز.
وشنیدم که می گفتی ـ بالبخند ـ که "درچنین روزگاری اگرکاری باشد که آن را خیلی خوب وماهرانه بدانیم،همان خوب گریستن است وبس".
بله،قبول.امّامقصودمن،البته،نه گریستن زیرفشارهای جاری،بَل "اراده به گریستن" بود؛ومیان این دوتفاوتی ست.
من بااین سخنِ منظوم موافقم که می گوید:
کلامی که نتوانی اش گفت راست
به غیظِ فروخورده تبدیل کُن!
امّاموافق نیستم که همه چیزراچون نمی توانی بگویی،آنقدربه غیظ فروخورده تبدیل کنی که یک روز،باگلودردی خوفناک ازپادرآیی ـ بی تأثیری برزمان وزمانه ی خود.
همه ی حرفهای نازدنی رابه غیظ تبدیل نکن،همچنان که به بغض.بعضی حرفهایت رابه اشک مُبدّل کُن! روشن است که چه می گویم؟گریستن به جای گریستن،نه.گریستن به جای حرفی که نمی توانی به تمامی اش بزنی،ودرکمال ممکن.
همه ی آبهانبایددراعماق زمین جاری شوند،تایک روز،شاید،متّه ی چاهی به آنها برسد،وفَوَرانی وطغیانی...کمی ازآبهابایدکه چشمه کنندوچشمه شوند،وجریانی عینی وملموس بیابند.
تشنگیِ مارا،همیشه،آبهایی که دراعماق جاری اندفرونمی نشانند،وهمه ی رهگذران را،همیشه،چنان بازوی بلند،دَلوِکهنه،وچرخِ چاهی نیست که بتوانندبه مددآن،داغیِ بی پیرِاین کویرراتحمّل پذیرکنند.
اشک،خُدای من،اشک...
بدون احساسِ کمترین خجالت،به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛امّانه به خاطراین یاآن مسأله ی حقیر،نه به خاطر دنائتِ یک دوست،نه به خاطرمعشوقِ گریزپای پُرادا،وآنکه ناگهان تنهایمان گذاشت ورفت،وآنکه اینک درخاک خفته است ویادش به خیر،ونه به خاطرخُبثِ طینتِ آنهاکه گره های کورِروح صغیرشان راتنهابادندان شکنجه دادنِ دیگران می خواهندبازکنند...
نه...اشک نه برای آنچه که برتک تک مادرمحدوده ی مُحقّرزندگی فردی مان می گذرد؛بلکه به خاطرمجموع مشقاتّی که انسان درزیرآفتاب کشیده است وهمچنان می کشد؛به خاطرهمه ی انسان هایی که اشک می ریزندویادیگرندارندکه بریزند.
گریستن به خاطردردهایی که نمی شناسی شان،ودرمان های دروغین.
به خاطررنج های عظیم آنکس که هرگزاوراندیده یی ونه خواهی دید.
به خاطربچّه های سراسردنیا ـ که ماچنین جهانی رابه ایشان تحویل می دهیم ومی گذریم...
عزیزمن! اینک سخنی ازسهراب به خاطرم می آید،درباب گریستن،که شایدنقطه ی پایانی براین نامه نیزبه حساب آید:
"بی اشک،چشمان توناتمام است
ونمناکیِ جنگل نارساست"...
نامه ی نوزدهم
بانو!
همسفر،همیشه بیداردلسوزی چون توداشتن،موهبتی ست که هرراهِ طولانیِ سوزان رابه حدّی حسرت انگیز،کوتاه می کند ـ وکوبیده وآبادی نشان.
امّاعزیزمن!لااقل به خاطرسلامتِ این هم اندیشِ همقدمی که من درتمامیِ سفرهایم،تالحظه های آخر،به اومحتاجم،وبه راستی عصای دستِ تفکّرمن است،اینطورنگرانِ خوب وبدهرقدمی که برمی دارم نباش واینطورخودت رابااین فکرکه نکندپیچیدگی هاودشواری های این راهِ هزارتومراازآنچه ظرفیّتِ شدنش راداشته ام بسیاردورکرده باشد،مضطرب نکن.
من که می بینی تمام سعی خودم را،شاگردانه،برای یادگرفتن،اندیشیدن،وفهمیدن به کارمی برم.طبیعی ست که بیش ازآنچه هستم،نمی توانم عرضه کنم،وهرگزنیزکم ازآنچه بوده ام ومی توانسته ام،عرضه نکرده ام.
این رامی دانی وبارهاشنیده یی که برای یک صعوددشوار ـ اِوِرِست یادیواره ی عَلَم کوه ـ گروهی بزرگ حرکت می کُند،تاگروهی کوچک برسد.گروه بزرگ تمام نیروی خودرابه گروه کوچک می دهد،خودراوامی سپاردووقف می کندتاگروه کوچک،لحظه ی رسیدن رااحساس کندواین احساس رابالمناصفه تقسیم.درواقع به آسانی ممکن است که ماجای هریک ازافرادگروه کوچک راباهریک ازافرادگروه بزرگ عوض کنیم بی آنکه ازبختِ صعود،ذرّه یی بکاهیم؛چراکه این نیروی گروهِ بزرگ است که گروه کوچک را به پیش می راندوبه احساسِ رسیدن می رساند...
حال،عزیزمن!توآن گروه بزرگی،من آن گروه بسیاراصل،اراده ی معطوف به قدرت است وتفکّرواعتقاد.دیگرنبایداین همه مضطرب بودودل نگران.
گروهِ بزرگِ من،درست نیست که بادلشوره ی دائمی اش مراازاستواررفتن بازداردیادراین مسیرسخت گرفتارتردیدم کند.
عزیزمن!
توگرچه تکیه گاهِ منی،امّاخود،درتنهایی،ساقه ی باریکِ یک گُل مینایی.مگذارحتّی نسیم یک اضطراب،این ساقه ی نازک رامختصری خم کند.شکستن تو،درهم شکستنِ من است.
جهان،جهانِ دغدغه هاست.لااقل دربابِ منِ بیست ساله یِ آب ازسرگذرانده،بی دغدغه باش!
ماچیزی راکه باایمان ساخته ییم باسوداخراب نخواهیم کرد.
به خصوص،بانوی من!هرگزنگران این مباش که مبادادرحقّ من کاری می توانسته یی کرده باشی،ونکرده یی.ابدا.
همانقدرکه پای توقّع درمیان است پای ظرفیّت هم بایددرمیان باشد.
عزیزمن!
بگذاربگویم تامسأله،کاملًوبرای همیشه روشن شود:
اگرمن چیزی نشده باشم،توکوچکترین گناهی نداری؛چراکه همه ی زحمتت رابرای آنکه چیزی بشوم کشیدی ومن نشدم...
واگرچیزکی شده باشم ـ درخدمت انسانِ دردمندوانسانیّتِ زخم خورده ـ هرچه شده ام تویی وفقط تو؛چراکه بازهم همه ی زحمتت رابرای چیزی شدنم،فقط توکشیده یی...
امروز،خجلت زده،تنهاچیزی که می توانم بگویم این است که من درحقّ توبیحساب قصورکرده ام،وتودرحقّ من،هیچ خوبی نبوده است که نکرده باشی...
نامه ی بیستم
مادربسیاربزرگوارمن!
عجب سالهایی رامی گذرانیم،عجب روزهاوعجب ثانیه هایی را...وتودرچنین سالهاوثانیه ها،چه غریب سرشارازاستقامتّی وصبوروسرسخت؛توکه بارهاگفته ام چون ساقه ی گُل میناظریف وشکستنی هستی...
مرانگاه کُن بانوی من،که تنومندانه درآستانه ی ازپادرآمدنم،وباز،درپیشگاهِ سال تازه ازتومی خواهم که به من قدرت آن رابدهی که بارذالت هاکنارنیایم،وذرّه ذرّه،رذالت های روح کوچک خویشتن راهمچون چرکاب یک تکّه کهنه ی زمین شوی،باقَلیابِ کفّ نفس وتزکیه بشویم ودوربریزم...
اینک،عزیزمن!ببین که سال تازه راچگونه به توتبریک می گویم؛آنسان که سنگی باکوبیدن خویش برتُنگِ بارفَتَنی.
امّاچه کنم که بی توفقیرم،وبی توپادررکابِ هزارگونه تقصیرم؟
چه کنم؟
شادبادسال نوبرتو،ودرسایه ات برهمه ی ما
نامه ی بیست ویکم
عزیزمن!
ازاینکه می بینی بااین همه مسأله برای سخت وجان گزااندیشیدن،هنوزوباز،همچون کودکانِ سیر،غشغشه می زنم؛
بالامی پرم،ماشین های کوکی راکف اتاق می سُرانم،بابادکنکِ بادالویی که درگوشه یی افتاده بازی می کنم وبه دنبالِ حرکت های ساده لوحانه وولگردانه اش،ولگردانه وساده لوحانه می روم تابازآن راازخویش برانم،وناگهان به سرم می زندکه بالارفتن ازدیوارِصافِ صاف راتجربه کنم ـ گرچه هزاران بارتجربه کرده ام،وباسَرَک کشیدن های پیوسته وعیّارانه به آشپزخانه،دَلگی های دائمی ام رانشان می دهم،ونمک راهم قدری نمک می زنم تاقدری شورترشودوخوشمزه تر،مراسرزنش نکن،
نه...
همیشه گفته ام وبازمی گویم،عزیزمن،کودکی هارابه هیچ دلیل وبهانه،رهانکن،که ورشکستِ ابدی خواهی شد...
آه که درکودکی،چه بیخیالی بیمه کننده یی هست،وچه نترسیدنی ازفردا...
بانوی من!
مگرچه عیب داردکه انسان،حتّی درهشتادسالگی هم الک دولک بازی کند،وگرگم به هوا،وقایم باشک،واَکَردوکِر،وتاق یاجفت،و "نان بیارکباب ببر" و "اتل متل" ... جداًمگرچه عیب دارد؟ مگرچه خطااست دراینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که درلابه لای شاخه های به هم تنیده جاخوش کرده است،آن همه تیغ راتحمّل کنیم؟
مگرکجای قانون به هم می خورد،اگرمن وتو،وجمع بزرگی ازیاران وهمسایگانمان،دریک روززردپاییزی،صدهابادبادکِ رنگین رابه آسمان بفرستیم وکودکانه به رقص های خالی ازگناهِ آنها نگاه کنیم؟
بادبادک ها،هرگزندیده ام که ذرّه یی ازشخصیّت آدمهارابه مخاطره بیندازند.
باورکُن!
امّاشاید،طرفدارانِ وقارخیال می کنندکه بادبادک بازی ما،صلح جهانی رابه مخاطره خواهدانداخت،وتعادل اقتصادجهانی را،وعدل وانصاف ومساوات جهانی را...بله؟
بانوی من!این راهمه می دانند:آنچه بَداست وبه راستی بَداست؛چرکِ منجمدِروح است وواسپاریِ عمل به عُقده ها،نه هواکردنِ بادبادک ها...
ای کاش صاحبانِ انبارهای چرک مُنجمدودارندگانِ عقده های حقارت روح نیز مثل همگان بودندوآنوقت،فکرش رابکن که چه بادبادک بازی عظیمی می توانستیم درسراسرجهان به راه بیندازیم،وچقدرمی خندیدیم...
بشنو،بانوی من!
برای آنکه لحظه هایی سرشارازخلوص واحساس وعاطفه داشته باشی،بایدکه چیزهایی راازکودکی باخودت آورده باشی؛وگهگاه،کاملاًسبکسرانه وبازیگوشانه رفتارکرده باشی.
انسانی که یادهای تلخ وشیرینی را،ازکودکی،درقلب وروح خودنگه نداردونداند که دربرخی لحظه هاواقعاًبایدکودکانه به زندگی نگاه کند،شقّی وبی ترحّم خواهدشد...
حبیب من!
هرگزازکودکی خوویش آنقدرفاصله مگیرکه صدای فریادهای شادمانه اش رانشنوی،یاصدای گریه های مملوازگرسنگی وتشنگی اش را...
اینک دست های مهربانت رابه من بسپارتابه یادآنهابیاورم که چگونه بایدزلف عروسکهارانوازش کرد...
نامه ی بیست ودوّم
عیب گرفتن آسان است بانو،عیب گرفتن آسان است.
حتّی آنکس که خود،تمام عیب است ونقص وانحراف،اونیزمی تواندبسیاری ازعیوب دیگران رابنمایدوبرشماردوچندان هم خلاف نگفته باشد.
عیب گرفتن،بی شک آسان است بانو؛عیب راآنگونه وبه آن زبان گرفتن که مُنجربه اصلاحِ صاحب عیب شود،این کاری است دشواروعظیم،خیرخواهانه ودردشناسانه...
ما،این زمان،بیهوده است که درراهِ یافتنِ انسانِ بی نقصِ مطلق،زمین راجستجوکنیم.
زندگیِ زراندیشانه ی امروز،مجالِ یکسره خوب بودن،کامل عیاربودن،حتّی درذهن هم انحراف واندیشه ی باطلی نداشتن راازانسان گرفته است.
انقلاب،به سردویدن است،اصلاح،متین وآرام رفتن؛وبه هرصورت ازشتاب که بگذریم،قدم پیشِ قدم بایدگذاشت.
اینک،می توانیم،تنهادرراهِ ساختنِ کم عیب هاقدم برداریم نه خوبانِ مطلقِ معصوم.
وتو،باچه مشقّتی،انصافاً،درطول این سالهای ستمبارِاستخوان شکن،کوشیده یی که ازمن موجودی کم عیب بسازی،یادست کم آگاه برعیوبِ خویش؛کاری که من،درحقّ تو،هرگزنتوانستم ـ گرچه باورم هست که تودرقیاس بامن،بسیارکم عیب پرورش یافته یی.
بانو!
من بی بزرگتربزرگ شدم:خوب امّامعیوب.
توامّاهیچکس نمی تواندبه دقّت بگویدکه تحت تأثیرکدام مجموعه عوامل،اینگونه شدی که هستی:عصبی،تلخ،خوددار،خاموش،زودرنج،درآستانه ی افسردگی،وبااین همه سرشارازنیروی کاروایثار؛سرشارازخواستِ خدمت به دیگران،وساختِ انسانِ کوچکی که درکنارتوزندگی می کند.
توصبورنبودی بانو،صبوری بودی.
توتحمّل نکردی،بل به ذاتِ تحمّل تبدیل شدی...
می دانم ای عزیز،می دانم...
درکلام من انگارکه زهری هست،وزخمی،وضربه یی،که راه رابراصلاح می بندد.
(به همین دلیل هم من هرگزمصلح افرادنبوده ام ونخواهم بود.)
امّادرکلام تو،تنهاتلخیِ یک یادآوری مُحبّانه ی تَاسف بارهست.
توعیبم راسنگ نمی کنی تابه خشونت وبی رحمی آن رابه سوی این سرِپُردردپرتاب کنی ودردی تازه برجملگی دردهایم بیفزایی.
توعیبم رایک لقمه ی سوزانِ گلوگیرنمی کنی که راه نفسم راببنددواشک به چشمانم بیاوردوخوفِ موت رادرمن بیدارکند.
تو،مهم این است که به قصدِانداختن وبرانداختن نمی زنی،به قصدساختن،تجدیدخاطره می کنی.
من اگرهنوزهم سراپاعیبم،این به هیچ حال دالِّ برآن نیست که توراهت رابه درستی نرفته یی،بل به معنای خاراشدنِ عیوبی ست که من ازکودکی ونوجوانی باخودآورده ام،وهرگز،درزمان هایی که روح،انعطاف پذیریِ بیشتری داشت،آن رابه جانب خوب وخوب ترشدن،منعطف نکردم...
بایدکه یک روزصبح،قطعاًوجداً،جدارسخت وسیمانی روحم رابتراشم،بیرحمانه وبایکدندگی،وباردیگر ـ وشایدبرای نخستین بار ـ روحی بسازم به نرمیِ پَرِکاکایی های دریای شمال،به نرمی روح یک کودک گیلک،به نرمیِ مهِ ملایمِ جنگل های مازندران،به نرمی نسیم دشتهای پهناورترکمن صحرا،وبه نرمی نگاه یک عاشق به معشوق...
وآنگاه،فرصت نوسازی خویشتن رابه توکه درجستجوی این فرصت،عمری راگذرانیده یی،بسپارم.
من باید،باید،بایدکه یک روزصبح چنین کنم.
حتّی اگرآن روز،روزمرگم باشد.
من نبایدبگذارم که توازاینکه چنین باری راتااینجابردوش های خویش کشیده یی احساس بیهودگی کنی.
نبایدبگذارم که بی سوغات ازاین سفربازگردی.مابایدنخستین قدم هارابه سوی انسان بی عیب برداریم
ونه قدم های بلندبه سوی برشمردن عیوب همدیگر،به قصدآزردن،افسردن،کوباندن،له کردن،وبه گریه انداختن...
ونه به سوی قطع امیدازخویش،ازانسان...
نه...نه...
ماانسانیم،نه آنکه عقربِ کاشانیم.
ماافعی نیستیم ـ باکیسه هایی اززهرنابِ خالص ـ که اگرباشیم هم بایدآن کیسه هاراپیش ازروزبزرگِ ترکِ تنهایی،چون دندان های پوسیده وازریشه به فسادآلوده ویکپارچه درد،به دوراندازیم.
عزیزمن!
مابرای تکمیل هم آمده ییم،نه برای تعذیب وتعزیرهم.
این،عین حقیقت است
وحقیقتی تردیدناپذیر...
به زودی خواهی دیدکه من چگونه ازدرون این قطعه سنگِ عظیمِ حجیمِ بدهیبت،مجسمه ی یک آوازمهرمندانه رابیرون می کشم...
یک آواز،به نرمیِ پرکاکایی ها،به نرمی نگاه یک کودک گیلک،به نرمی نگاه یک عاشقِ صادقِ محتاج به معشوقِ مهربانِ دست نیافتنی...
نامه ی بیست وسوّم
عزیزمن!
ازاینکه این روزها،گهگاه،وچه بساغالباًبه خشم می آیی،ابداًدلگیروآزرده نیستم.
من خوب می دانم که توسخت ترین روزهاوسالهای تمامی زندگی ات رامی گذرانی؛حال آنکه هیچ یک ازروزهاوسالهای گذشته نیزچندان دلپذیروخالی ازاضطراب وتحمّل کردنی نبوده است که بایادآوری آنها،این سنگ سنگینِ غصّه هاراازدلت برداری ونفسی به آسودگی بکشی...
صبوریِ تو...صبوریِ تو...صبوریِ بیحساب تودرمتنِ یک زندگی ناامن وآشفته،که هیچ چیزآن رامُفرّح نساخته است ونمی سازد،به راستی که شگفت انگیزترین حکایت هاست...
نامه ی بیست وچهارم
ای عزیز!
انسان،آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتادنمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وانمی دهد
یکباره خسته نمی شود،رنگ عوض نمی کند،تبدیل نمی شودوازدست نمی رود.
زندگی بسیارآهسته ازشکل می افتد
وتکراروخستگی،بسیارموذیانه وپاورچین رخنه می کند.
بایدبسیارهشیارباشیم ونخستین تلنگرهارا،به هنگام وحتّی قبل ازآنکه ضربه فرودآید،احساس کنیم.
هرگزنبایدآن روزی برسدکه ماصبحی راباسلامی محبّانه آغازنکنیم.
خستگی نبایدبهانه یی شودبرای آنکه کاری راکه درست می دانیم،رهاکنیم وانجامش رامختصری به تعویق اندازیم.
قذم اوّل را،اگربه سوی حذف چیزهای خوب برداریم،شک مکن که قدم های بعدی راشتابان برخواهیم داشت.
مابایدتاآخرین روززندگی مان ـ که اینگونه به دشواری برپانگهش داشته ییم ـ تازه بمانیم.
به خداقسم که این حقّ ماست.
نامه ی بیست وپنجم
بانو!
خوشبختی رادرچنان هاله یی ازرمزورازفرونبریم که خود،درمانده ازشناختش شویم.خوشبختی راتابع لوازم وشرایط بسیاردشوارواصول وقوانین پیچیده ی ادراک ناپذیرندانیم تا چیزی ممکن الوصول به ناممکنِ ابدی تبدیل شود.
خوشبختی راچنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی بایدتاآن راازقُلّه ی قافی بیاورد.
خوشبختی عطرمختصرتفاهم است که اینک درسرای توپیچیده
وعطری ست باقی که ازآغازتاپایان این راه،همیشه می توان بوییدش.
سارا آتش...
تابستان 88