X
تبلیغات
سیاسی،اجتماعی، فرهنگی

سیاسی،اجتماعی، فرهنگی

در مورد اجتماع

به نام خدا

مطالبی راکه دراین نامه می خواهم برای توبنویسم چیزهای تازه ای نیستندوعلّت تکرارآتهافقط موقعیّت مناسبی است که اکنون برای ماپیش آمده؛

اگربگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیرنیست ومن می دانم که هرگزبه آرامش نخواهم رسید.درمن نیرویی هست.نیروی گریزازابتذال ومن به خوبی ابتذال زندگی ووجودرااحساس می کنم ومی بینم که دراین زندان پابندشده ام.

من اگرتلاش می کنم برای اینکه ازاینجابروم تونبایدفکرکنی که برای من دیدن دنیاهای دیگروسرزمین های دیگرجالب وقابل توجّه است نه.من معتقدم که زیراین آسمان کبودانسان باهیچ چیزتازه ای برخوردنمی کندوهسته ی زندگی راابتذال وتکرارمکرّرات تشکیل داده ومطمئن هستم که برای روح عاصی وسرگردان من درهیچ گوشه ی دنیاپناهگاه وآرامشی وجودندارد.

من می خواهم زندگی ام بگذرد.من زندگی می کنم برای اینکه زودتراین باررابه مقصدبرسانم نه برای اینکه زندگی رادوست دارم.

تنهایی روح مراهیچ چیزجبران نمی کند.مثل یک ظرف خالی هستم وتوی مرداب هادنبال جواهرمی گردم.

کاش می توانستم مثل آدم های دیگرخودم رادرابتذال زندگی گم کنم.کاش یالباس تازه یایک محیط گرم خانوادگی ویایک غذای مطبوع می توانست شادمانی رادرلبخندمن زنده کند.کاش رقصیدن دیگران می توانست مرافریب بدهدوبه صحنه های رقص وبی خبری وعیّاشی بکشاند.کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیّت ارزشی قائل بشوم.

بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم راراضی نمی کند.گاهی اوقات پیش خودم فکرمی کنم که به مذهب پناه بیاورم ودرخودم نیروی ایمان راپرورش بدهم.بلکه ازاین راه به آرامش برسم امّاخوب می دانم که دیگرنمی توانم خودم راگول بزنم،روح من درجهنّم سرگردانی می سوزدومن باناامیدی به خاکسترآن خیره می شوم وبه زن های خوشبختی فکرمی کنم که توی خانه ی شوهرهایشان بارؤیای کودکانه ای سرگرم اندوبالذت خوشگذرانی های گذشته شان رانشخوارمی کنند.

تنهایی روح مرامی جودوافکارم راباطل وفاسدمی سازد،تمام ناراحتی های فکرم مال تنهایی است وقتی تنهاهستم وکسی نیست تاافکارپاک وسالم به من تلقین کندآن وقت دست وپابسته اسیرافکارعجیب خودم می شوم که یک وقت می بینم که دیگرهیچ قدرت مقاومت ندارم.

تونمی دانی من چقدردوست دارم برخلاف مقررات وآداب ورسوم وبرخلاف قانون وافکاروعقایدمردم رفتارکنم ولی بندهایی برپای من هست که مرامحدودمی کند.روح من،وجودمن واعمال من درچهاردیواری قوانین سست وبی معنی اجتماعی محبوس مانده ومن پیوسته فکرمی کنم که هرطورشده بایدیک قدم ازسطح عادیات بالاتربگذارم.من این زندگی خسته کننده وپرازقیدوبندرادوست ندارم.

تولابدبافلسفه ی (اگزیستانسیالیست) هاآشناهستی،اینهایک دسته ی جدیدی هستندکه عقیده دارندهیچ چیزبدی دردنیاوجودندارد،هیچ چیزبدنیست وروی همین عقیده هرکارکه می خواهندمی کنندحتّی لخت درخیابان هامی گردندزیراهیچ بدی وجودندارد.پسرهالباس دخترهارامی پوشندومثل آنهاآرایش می کنند،دخترهااعمال مردهاراانجام می دهندوزندگی آنهاپراست ازعجایب....توفکرمی کنی این زندگی لذیذوزیبانیست؟

ولی البته بدی هایی هم دارد؛یعنی آنهابه اصول اخلاق وشرافت پس پشت پازده اندوچه بسیاردیده شده است که یک زن درآن واحد 3 معشوق داشته وازرفاقت بابرادرخودهم بیمی نداشته...

البته درمکتب اگزیستانسیالیست هادیگرنگفته اندکه بابرادرخودرفیق شویدولی این مردم محروم این دخترهاوپسرهایی که بهترین دوران عمرشان رابامحرومیت وناکامی به سرآورده انداکنون که پناهگاهی یافته اندباهمه  ی احساسات خشمگین وکینه های وحشیانه ی خودسعی می کنندازقوانین اجتماعی انتقام بگیرندواعمال آنهااغلب نتیجه ی یک عمرمحرومیت است.

پیروان این مکتب اکنون به طوری دراعمال خودپیشرفت کرده اند که سروصدای "ژان پل سارتر" رهبرومؤسس مکتب جدیددرآمده وفریادزده است که شماراه افراط می پیمایید.

من به این چیزهاکاری ندارم من فقط برای این زندگی آنهاراپرهیجان ودوست داشتنی می دانم که آنهاتوانسته اندیک باره قیودات وبندهای اجتماع راپاره کنندوازاین زندان مهیب بگریزندودرراهی قدم بگذارندکه کاملاًعجیب وغیرعادی است وتابه حال کسی جرئت وشهامت رفتن درآن راه رانداشته دراین تهران خودمان هم اگزیستانسیالیست هاظهورکرده اندوگویامجمعی هم تشکیل داده اندمن این موضوع راازیک نفرشنیدم وبه حقیقتش ایمان ندارم این بهترین طریق زندگی کردن است ولی افسوس که درمیان این قوم آزاده عصمت وطهارت معنی ومفهومی نداردوبه قول یک نفراصول بورژوازی درباره ی زن رعایت نمی شود.

من نمی دانم تودراین باره چه فکرمی کنی ولی من همیشه دوستداریک زندگی عجیب وپرحادثه بوده ام شایدخنده ات بگیرداگربگویم من دلم می خواهدپیاده دوردنیابگردم،من دلم می خواهدتوی خیابان هامثل بچّه هابرقصم،بخندم،فریادبزنم.

من دلم می خواهدکاری کنم که نقض قانون باشد.

شایدبگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی اینطورنیست،من ازاینکه کاری عجیب بکنم لذّت می برم.

من دلم می خواهداین لفظ (باید) اززندگی دورشود؛بایداین کاررابکنی،بایداین طورلباس پوشید،بایداین طورراه رفت،بایداین طورحرف زد،بایداین طورخندید...آه،همه اش باید،همه اش سلب آزادی ومحدودیت چرابایدمی دانم که به من جواب خواهنددادزیراقوانین اجتماع اجازه نمی دهندطوردیگری رفتارکنی اگربخواهی برخلاف دیگران رفتارکنی دیوانه واحیاناًجلف وسبکسرخطاب خواهی شد.من نمی فهمم این قوانین راچه کسی وضع کرده!

کدام دیوانه ای بشررابه این زندگی تلخ وپرازرنج محکوم کرده؟

من تابه حال ازاین چیزهابرای توسخنی نگفته بودم ولی توخودت بایدفهمیده باشی زیرامن همانطورکه دیوانه ی عشق وحشیانه،عشق عجیب وغیرعادی،خالی ازنوازش وپرازخشونت هستم،همانطورهم دیوانه ی زندگی آزادوبدون دغدغه هستم.

یک زندگی عجیب پرازحوادث،پرازهیجان،مثل زندگی قهرمان ها،مثل زندگی آنهاکه به قعرجنگل های آفریقامی روندتوفکرکن درهرقدم که برمی دارندچه قدرترس،چه قدرهیجان،چه قدرکنجکاوی وچه قدرلذّت به قلبشان راه می یابد.من دوست دارم درهرقدم زندگی دچارچنین حالاتی شوم تونمی دانی من چه فکرها می کنم،چه خیال هامی بافم،خودم هم ازدست این افکارخسته می شوم.گاهی اوقات خودم خودم رامسخره می کنم ووقتی می بینم این قدرت راندارم تاافکارم رااجراءکنم احساس می کنم که پست وکوچک شده ام.

آیامن حق دارم این طورفکرکنم،آیاافکارمن صحیح است،بدنیست،گناهکارانه نیست؟

من آدمی هستم که خودم راتوی جریان وحشتناک دیوانگی هایم انداخته ام وبیش ازهرچیزبه نیروی شگرفی فکرمی کنم که دست هایم راراحت نمی گذاردودردرونم وجودداردومن میان پنجه هایش موجودضعیفی بیشترنیستتم.

فقط من دلم می خواهدبه آن مرحله ازرشدروحی برسم که بتوانم هرموضوعی رادرخودم حل کنم.برای من احتیاج کلمه ی بی معنی بشود.بتوانم زندگی را مثل یک گیاه زهری میان انگشت هایم بفشارم وخُردکنم وبعدهم آن رازیرپایم بگذارم ولگدمال کنم.دلم می خواهدبه ابدیتی دست پیداکنم که آرامش درآنجامثل بستری انتظارم رامی کشدوچشم هایم رامی توانم توی این بستربدون هیچ انتظارخُردکننده ای روی هم بگذارم.شایدکمی مضحک باشدکه من دراین سن چنین عقایدی داشته باشم .امّازندگی خیلی پوچ است.

به قول هدایت "همه ی آدم هاشبیه هم مستندباغرایزواحتیاجات محصوردریک کادرکثیف" .من نمی توانم زشتی هاراتحمّل کنم.روحم مثل یک پرنده ی محبوس بی تابی می کند.

من دنیاهای زیباوروشن رادوست داشتم وحالاباچشم های بازکثافت وتیرگی محیط اجتماعم راتشخیص می دهم.به کجامی توانم پناه بیاورم.

من خودم هم نمی دانم چه می نویسم.حالم خوب است؟نمی دانم بداست؟نمی دانم به قول "گوته" که اززبان دکتر "فاوست" می گوید "مدتی ست برای من بلندی وپستی معنی خودش راازدست داده" برای من هم دراین موردبدوخوب بی معنی شده اند.

آه اگردراینجاهم دِیروجودداشت من بدون شک می رفتم وراهبه می شدم.حس می کنم که چیزی مرابی اختیاربه طرف مذهب وخدامی کشد.دلم می خواهدهمه ی لذّت های دنیوی رازیرپابگذارم وخُردکنم.دلم می خواهدقوی ترازطبیعت بشوم.

دیگرقادرنیستم برای توچیزی بنویسم.گذشته ازاینکه دستم دردگرفته یک پرده اشک هم جلوی دیدگانم راپوشانیده است.

من این چیزهارابه جان می خرم زیراتازه فهمیده ام که بایددرزندگی به حرف مردم خندیدوبه قول تودیگران راکدوفرض کرد.

خداحافظ...سلامتی تومنتهای آرزوی من است.

 

سارا آتش...

تابستان 87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:46  توسط سارا آتش  | 

برای مادرم...

ای عزیز!

راست می گویم.

من هرگزیک قدم جلوترازآنجاکه هستم راندیده ام.

قلمم رادیده ام چنان که گویی بخشی ازدست راست من است؛وکاغذرا.

من هرگزیک قدم جلوترازآنجاکه هستم راندیده ام.

من اینجا "من" رادیده ام ـ که اسیرزندان بزرگ نوشتن بوده است،همیشه ی خدا،که زندان راپذیرفته،باورکرده،اصل بودن پنداشته،به آن معتادشده،وبه تنهاپنجره اش که بسیاربالاست دل خوش کرده...

وآن پنجره ،تویی ای عزیز!

آن پنجره،آن در،آن میله ها،وجمیع صداهایی که ازدوردست هامی آیندتالحظه یی،پروانه وش،بربوته ی ذهن من بنشینند،تویی...

این،می دانم که مدح مطلوبی نیست

اماعین حقیقت است که تومهربان ترین زندانبان تاریخی.

وآنقدرکه توگرفتارزندانی خویشتنی

این زندانی،اسیرتونیست ـ

که ای کاش بود

درخدمت تو،مریدتو،بنده ی تو...

واین همه دربندنوشتن نبود.

اماچه می توان کرد؟

توتیماردارفرزندی هستی که هرگزنتوانست ازخویشتن بیرون بیاید

واین،برای خوبترین وصبورترین مادرجهان نیزآسان نیست.

می دانم.

اینک این نامه ها

شایدباعث شودکه درهوای توقدمی بزنم

درحضورتوزانوبزنم،

سردربرابرت فرودآورم

وبگویم:هرچه هستی همانی که می بایست باشی،وبیش ازآنی،وبسیاربیش ازآن.به لیاقت تقسیم نکردند؛والاسهم من،دراین میان،بااین قلم،ومحونوشتن بودن،سهم بسیارناچیزی بود:شایدبهترین قلم دنیا،امانه بهترین مادر...

 

نامه ی اول

بانو،بانوی بخشنده ی بی نیازمن!

این قناعت تو،دل مراعجب می شکند...

این چیزی نخواستنت،وباهرچه که هست ساختنت...

این چشم ودست وزبان توقع نداشتنت،وبه آن سوی پرچین هانگاه نکردنت...

کاش کاری می فرمودی دشواروناممکن،که من به خاطرتوسهل وممکنش می کردم...

کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب،که من به خاطرتوآن رابه دنیای یافته هامی آوردم...

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان،توراسخت وطولانی وعمیق بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،رداشک راازگونه هایت بزدایم...

کاش نامه یی بودم،حتی یکبار،با خوب ترین اخبار...

کاش بالشی بودم،نرم،برای لحظه های سنگین خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره یی داشتی،امری داشتی،نیازی داشتی،رؤیای دورودرازی داشتی...

آه که این قناعت تو،این قناعت تودل مراعجب می شکند...

 

نامه ی دوم

همقدم همیشگی من!

مطمئن باش هرگزپیش نخواهدآمدکه دانسته تورابیازارم یابه خشم بیاورم.

هرگزپیش نخواهدآمد.

آنچه درچندروزگذشته تورارنجیده خاطرودل آزرده کرده است

مرا،بسیاربیش ازتوبه افسردگی کشانده است.

ومطمئن باش چنان می روم که بدانم ـ به دقت ـ که چه چیزهااین زمان تورازخم می زند

تاازاین پس،حتی نادانسته نیزتورانیازارم.

مابایددرست شویم.

مابایدتغییرکنیم...

 

نامه ی سوم

عزیزمن!

"شب عمیق است؛اماروزازآن هم عمیق تراست.غم عمیق است اماشادی ازآن هم عمیق تراست".

دیگربه یادنمی آورم که این سخن را درجوانی درجایی خوانده ام،یادرجوانی،خودآن رادرجایی نوشته ام.

امابه هرحال،این سخنی ست که آن رابسیاردوست می دارم.

دیروز،نزدیک غروب،بازدیدمت که غمزده بودی ودرخود.

من،هرگز،ضرورت اندوه راانکارنمی کنم؛چراکه می دانم هیچ چیزمثل اندوه،روح راتصفیه نمی کندوالماس عاطفه راصیقل نمی دهد؛امامیدان دادن به آن رانیزهرگزنمی پذیرم؛چراکه غم،حریص است وبیشترخواه ومرزناپذیر،طاغی سرکش وبدلگام.

هرقدرکه به غم میدان بدهی،میدان می طلبد،وبازهم بیشتر،وبیشتر...

هرقدردربرابرش کوتاه بیایی،قدمی کشد،سلطه می طلبد،وله می کند...

غم،عقب نمی نشیندمگرآنکه به عقب برانی اش،نمی گریزدمگرآنکه بگریزانی اش،آرام نمی گیردمگرآنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...

غم،هرگزازتهاجم خسته نمی شود.

وهرگزبه صلح دوستانه رضانمی دهد.

وچون پیش آمدوتمامی روح راگرفت،انسان بیهوده می شود،وبی اعتبار،وناانسان،وذلیل غم،ومصلوب بی سبب.

من،مثل تو،می دانم که درجهانی اینگونه دردمند،بی دردی آنکس که می تواندگلیم خودراازدریای اندوه بیرون بکشدوسبکبارانه وشادمانه برساحل بنشیند،یک بی دردی ددمنشانه است،وبی غیرتی ست،وبی آبرویی،واسباب سرافکندگی انسان.آنگوونه شادبودن،هرگزبه معنای خوشبخت بودن نیست،بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکراست واحساس وادراک؛وبااین همه،گفتم که،برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده وغمزده،وشفادادن جهانی چنین دردمند،طبیب،حق نداردبرسربالین بیمارخویش بگرید،ودقایق معدودنشاط راازسالهای طولانی حیاط بگیرد.

چشم کودکان وبیماران،به نگاه مادران وطبیبان است.اگردراعماق آن،حتی لبخندی محوببینند،نیروی بالندگی شان چندین برابرمی شود.

به صدای خنده ی خالص بچه هاگوش بسپار،وبه صدای دردناک گریستنشان،تابدانی که این،سخنی چندان پریشان نیست.

عزیزمن

این بیمارکودک صفت خانه ی خویش راازیادمران!

من،محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم ـ لبخندی درقلب،علیرغم همه چیز.

 

نامه ی چهارم

همراه همدل من!

درزندگی،لحظه های سختی وجوددارد؛لحظه های بسیارسخت وطاقت سوزی،که عبورازدرون این لحظه ها،بدون ضربه زدن به حرمت وقداست زندگی مشترک،به نظر،امری ناممکن می رسد.

ماکوشیده ییم ـ خداراشکر ـ که ازقلب این لحظه ها،بارهاوبارهابگذریم،وچیزی راکه به معنای حیات ماست ورؤیای مابه مخاطره نیندازیم.

ما،به دلیل بافت پیچیده ی زندگی مان،هزاربارمجبورشدیم کوچه یی تنگ وطولانی وزرورقی رابپیماییم ـ بی آنکه تنمان دیواراین کوچه رابشکافدیاحتی لمس کند.

ما،دراین کوچه ی چه بسیارآشنا،حتی بارها،مجبوربه دویدن شدیم،وچه خوب وماهرانه دویدیم ـ انگارکن که برپل صراط...

 

نامه ی پنجم

عزیزمن!

دیروز،به دلیلی چه بسابرحق،ازپدرم رنجیده بودی.دیشب که درباب فروش چیزی برای دادن اجاره ی خانه،بامهرمندی آغازسخن کردی،ناگهان دردلم دریچه ای گشوده شدوشادی بی حسابی به قلبم ریخت؛چراکه دیدم،ما،رنجیدگی های حاصل ازروزگاررا،چون موج های غران بیتاب،چه خوب ازسرمی گذرانیم وبازبالامی پریم وبالاتر،وفریادمی کشیم:

الاای موج دیگر!بیابیتاب بگذر!

...

راستش،من گاهی فکرمی کنم این کاری عظیم وبسیارعظیم بوده است که شما،درطول بیست وپنج سال زندگی مشترک سرشارازدشواری وناهمواری،هرگزبه هیچ صورت وبهانه،آشکاروپنهان،هیچگونه قهری نداشته اید؛امابعدمی بینم که سالیان سال است این کار،جمیع دشواری های خودراازدست داده است وبه طبیعتی بسیارساده تبدیل شده ـ چنان که امروز،حتی تصورچنین حادثه ی مضحکی نیز،تاحدزیادی می تواندخجالت آورباشد.

من گمان می کنم همه ی صعوبت وسنگینی مسأله،بستگی به پیمان های صمیمانه ی روزهای اول ونگه داشت آن پیمان هادرهمان یکی دوسال نخستین داشته باشد.

وقتی حریمی ساختیم،به ضرورت ومدلل،وآن راپذیرفتیم،شکستن این حریم،بسیاردشوارترازپاس داشتن وبرپانگه داشتن آن است.ویران کردن یک دیوارسنگی استوار،مسلماامشکل ترازباقی گذاشتن آن است.

دیده ام زنان ومردانی راکه از "لحظه های فورانی خشم" سخن می گویندوناتوانی دربرابراین لحظه ها.

من،چنین چیزی را،درحدشکستن حریم حرمت یک زندگی،باورنمی کنم،وهرگزنخواهم کرد.

خشم،آری؛اماآیاتومی پذیری که پدرم به هنگام خشم،ناگهان،به یکی اززبان هایی که نمی دانم ومطلقانشنیده ام،سخن بگویم؟

خشم آنی نیزدرمحدوده ی ممکنات حرکت می کند ـ وبه همین دلیل است که من،همیشه گفته ام:ما،قهررا،درزندگی کوچک خود،به "ناممکن" تبدیل کرده ایم؛به زبانی که یادنگرفتیم تابتوانیم به کارببریم.

قهر،زبان استیصال است.

قهر،پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوت موقت؛واین کاری ست که به کدورت،ضخامتی آزاردهنده می دهد.

قهر،دوقفله کردن دری ست که به اجبار،زمانی بعد،بایدگشوده شود،وهرچه تعدادقفل هابیشترباشدوچفت وبست هامحکم تر،در،ناگزیر،باخشونت بیشترگشوده خواهدشد.

وراستی که چه خاصیت؟

تووپدرم،شایدازهمان آغازدانستید که سخن گفتن مداوم ـ وحتی دردمندانه ـ درباب یک مشکل،کاری به مراتب انسانی ترازسکوت کردن درباره ی آن.

به یادت هست که زمانی،زنی،درمقابل استدلال های تووپدرم می گفت:قهر،برای من،شکستن حرمت زندگی مشترک نیست؛بلکه،برعکس،بندزدن حرمتی ست که به وسیله ی زبان سرشارازبیرحمی بی حرمتی شوهرم شکسته می شودیاترک برمی دارد.

این حرف،قبول کنیم که درمواردی می توانددرست باشد.

زبان،بسیارپیش می آیدکه به یک زندگی خوب،خیانت کند،وبیشمارهم کرده است.

اماآیاقهر،تاکنون توانسته ریشه های این خیانت رابسوزاندوخاکسترکند؟نه...به اعتقادمن،آنکس که همسرخودراموردتهاجم وبی حرمتی قرارمی دهد،درلحظه های دردناک هجوم،انسانی ست ذلیل وضعیف وزبون.دراین حال،آنچه مجازنیست سکوت است وگذشتن،وآنچه حق است،آرام آرام،به پای میزگفت وگوی عاقلانه وعاطفی کشاندن مهاجم است،وشرمنده کردن اوونجات دادنش ازچنگ بیماری عمیق وکهنه ی بدزبانی ـ که مرده ریگ محیط کودکی ونوجوانی اوست.

من وتو،می دانم که هرگزبه آن لحظه ی غم انگیزنخواهیم رسید،که قهر،به عنوان یک راه حل،پابه کوچه ی خلوت زندگی مان بگذاردوباعربده ی سکوت،گوش روحمان بیازارد...

نه...انکارنمی توان کردکه این واقعاسعادتی ست که شماهیچگاه،درطول تمامی سالهای زندگی مشترکتان،نیازبه استفاده ازحربه ی درماندگان رااحساس نکرده یید؛ویاباپیمانی پایدار،این نیازکاذب رابه نابودی کشانده یید...

 

نامه ی ششم

مادرعزیزم!

چراقضاوت های دیگران درباب رفتار،کردار،وگفتارما،توراتااین حدمضطرب وافسرده می کند؟

چرادائمانگرانی که مباداازماعملی سربزندکه داوری منفی دیگران راازپی بیاورد؟

راستی این "دیگران" که گهگاه اینقدرتوراآسیمه سرودلگیرمی کنند،چه کسانی هستند؟

آیاایشان رابه درستی می شناسی وبه دادخواهی وسلامت روح ایشان،ایمان داری؟

تو،عیب این است،که ازدشنام کسانی می ترسی که نان ازقِبَلِ تهدیدوباج خواهی وهرزه دهانیِ خویش می خورند ـ وسیه روزگارانند،به ناگزیر...

عجیب است که تودلت می خواهدنه فقط روشنفکران ومردم عادی،بل شبه روشنفکران وشبه آدم هانیزماوزندگی ماراتحسین کنندوبرآن هیچ زخم وضربه یی نزنند...

تودلت می خواهدکه حتی مخالفانِ راه ونگاه واندیشه وآرمان مانیزماراخالصانه بستایندودوست بدارند...

این ممکن نیست،نیست،نیست عزیزمن؛این ـ ممکن ـ نیست.درشرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجودندارد،این مطلقاًمهم نیست که دیگران ماراچگونه قضاوت می کنند؛بلکه مهم این است که ما،درخلوتی سرشارازصداقت،ودرنهایتِ قلب مان،خویشتن راچگونه داوری می کنیم...

عزیزمن!

بیابه جای آنکه یک خبرکوتاه دریک روزنامه ی امروزهست وفردانیست،اینگونه برآشفته ات کند،بیمناک برآشفته ازآن باش که ما،نزدخویشتنِ خویش،ازعملی،حرفی،وحرکت مختصری خجل باشیم.این راکه پیش ازمابسیارگفته اند،باورکُن:

هرکس که کاری می کند،هرقدرهم کوچک،درمعرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند.

هرکس که چیزی رامی سازد ـ حتی لانه ی فروریخته ی یک جُفت قُمری را ـ منفورهمه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند.

وهرکس که چیزی راتغییرمی دهد ـ فقط به قدرجابه جاکردن یک گلدان،که گیاهِ درون آن،ممکن است درسایه بپوسدوبمیرد ـ بایددرانتظارسنگبارانِ همه کسانی باشدکه عاشق توقّف اند وایستایی وسکون.

...وبیش ازاینها،انسان،حتّی اگر "حضور" داشته باشد،وبراین حضور،مصّرباشد،ناگزیر،تیرتنگ نظری های کسانی که عدم حضورخودرااحساس می کنند،وتربیت،ایشان را اسیرِرذالت ساخته،به اومی خورد...

ازقدیم گفته اند،وخوب هم،که:عظیم ترین دروازه های اَبَرشهرهای جهان رامی توان بست؛امّادهان حقیرآن موجودی راکه نتوانسته نیروهایش رادرراستای تولیدمفیدیادرخدمت به ملّت،میهن،فرهنگ،جامعه،وآرمان به کارگیرد،حتّی برای لحظه یی نمی توان بست.

آیامی دانی باسازهمگان رقصیدن،وآنگونه پای کوبیدن وگل افشاندن که همگان راخوش آیدوتحسین همگان رابرانگیزد،ازماچه چیزخواهدساخت؟عمیقاًیک دلقک؛یک دلقکِ درباریِ دردمندِ،دل آزرده،که بردارِرفتارِخویشتن آونگ است ـ تاآخرین لحظه های حیات.

عزیزمن!

یادت باشد،اضطراب تو،همه ی چیزی ست که تنگ نظران،آرزومندآنند.آنهاچیزی جُزاین نمی خواهندکه ظلِ کینه ونفرتشان بردیوارکوتاه کلبه ی روشن مابیفتدورنگ همه چیزرامختصری کِدِرکند.

رهایشان کُن عزیزمن،به خدابسپارشان،وبه طبیعت...

توخوب می دانی که اضطراب ودل نگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد،وچگونه مراازدرافتادن باهرآنچه که من وتو،هردونادرستش می دانیم،بازمی دارد.

بانوی من!

دَمی به یادآن دلاورانِ خط شکنی باش که دربرابرخود،رودرروی خود،فقط چندقدم جلوتر،بدکینه ترین دشمنان رادارند.

آیاآنهاحقّ است که ازقضاوت دشمنان خودبترسند؟

بگو: "ماتازمانی که می کوشیم خودراخالصانه وعادلانه قضاوت کنیم،ازقضاوت دیگران نخواهیم ترسیدونخواهیم رنجید" ...

 

نامه ی هفتم

عزیزمن!

زندگی مشترک رانمی توان یک باربه خطرانداخت،وبازانتظارداشت که شکل ومحتوایی همچون روزگاران قبل ازخطرداشته باشد.

چیزی،قطعاًخراب خواهدشد

چیزی فروخواهدریخت

چیزی دیگرگون خواهدشد

چیزی ـ به عظمتِ حُرمت ـ که بازسازی وترمیم آن بسی دشوارترازساختن چیزی تازه است...

کاسه ی بلوررانمی توان یک بارازدست رهاکرد،برزمین انداخت،لگدمال کرد،وبازانتظارداشت که همان کاسه ی بلورینِ روزاول باشد.

من،ممنونِ آنم که تو،هرگز،درسخت ترین شرایط ودشوارترین مسیر،این کاسه ی نازک تنِ زودشکنِ بلورین راازدست های خویش جدانکردی...

 

نامه ی هشتم

مادرعزیزم!

بارهاگفته ام،وتوخوب می دانی،که ارزش نهایی هرزندگی درحضورلحظه های سرشارازاحساس خووشبختی درآن زندگی ست.

دریکنواختی وسکون،هیچ چیزوجودنداردچه رسدبه خوشبختی

که ناگزیر،ازپویشی دائمی سرچشمه می گیرد.

مانبایدبگذاریم که هیچ جزئی اززندگی مان دردامِ تکرار،گرفتارشود.

صیّادِسعادت،چشم براین دام دوخته است...

من بازهم ازتکرارباتوسخن خواهم گفت ـ امّابه لحنی وصورتی دیگر!

 

نامه ی نهم

عزیزمن!

گهگاه،درلحظه های پریشان حالی،می اندیشم که چه چیزممکن است عشق رابه کینه،دوست داشتن رابه بیزاری،ومحبت رابه نفرت تبدیل کند...

راستش،اگرپای شخصیت های داستان هایم درمیان باشد،امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به ذهنم می آید ـ گرچه هنوز،هیچ یک ازآنهارارغبت نکرده ام که باورکنم وبه کاربگیرم...

امّا،زمانی که این پرسش،مستقیماً،درباب رابطه ی پدرم باتوبه میان بیاید،اطمینان خدشه ناپذیری دارم به اینکه هرگزچنین واقعه ی منهدم کننده یی پیش نخواهدآمد.هرگز.بارهاوبارهااندیشیده ام:چه چیزممکن است محبت پدرم به تورا،حتّی مختصری تقلیل بدهد؟چه چیزممکن است؟

نه...به همه ی آن مسائلی که شایدبه فکرتوهم رسیده باشد،فکرکرده ام؛ولی واقعاًقابل قبول نیست.

اعتمادبه نفسی به وسعتِ تمامی آسمان داشته باش؛چراکه ارادتِ پدربه توارادتی مصرفی نیست.وبه وسعتِ تمامی آسمان است.

قول می دهم:

درجهان،قدرتی وجودنداردکه بتواندعشق رابه کینه تبدیل کند؛واین نشان می دهدکه جهان،باهمه ی عظمتش،دربرابرقدرتِ عشق،چقدرحقیراست وناتوان.

مادرخوبم!من نیزهمچون تودرباب انهدام عشق،داستان های بسیارخوانده ام وشنیده ام؛اماگمان می کنم ـ یعنی اعتقاددارم ـ که علت همه ی این ویرانی های تأسف بار،صرفاًسست بودنِ اساسِ بنابوده است،وبیش ازاین،حتی حقیقی نبودنِ بنا...

عزیزمن!

امروزکه بیش ازهمیشه ی عمرم،خاک این وطن دردمندم راعاشقم،ونمانده چیزی که کارم همه ازعاشقی به جنون وعاشقی بکشد،بیش ازهمیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری درباره ی توگفتم،به دلم می نشیندوخالصانه بودنش رااحساس می کنم: "توراچون خاک می خواهم،مادرمن!".

درعشق من به این سرزمین،آیاهرگزامکان تقلیلی هست؟

 

نامه ی دهم

بانوی ارجمندمن!

دیروز،شنیدم که درتأییدسخنِ دوستی که ازبدِروزگارمی نالید،ناخواسته وبه همدردی می گفتی: "بله...درست است.زندگی،واقعاً،خسته کننده،کسالت آور،ویکنواخت شده است"...

امّااین درست نیست عزیزمن،اصلاًدرست نیست.مستقّل ازانسان وآنچه که انسان می کند،درجستجوی چیزی درذات زندگی نبایدبود.

ازمزاج مکّررِ "زندگیِ موریانه هاوزنبوران عسل" بگذر!آنهاشایدموجودات بسیارمُهمّی هستندکه مسائل بسیارمهمّی رااثبات می کنند؛امّاکمترین تقشی درساختمان معنوی حیات ندارند.

به جستجوی بیهوده ی چیزی نباش،که اگرتونباشی ودیگران نیزنباشند،آن چیز،همچنان باشد،وخوب ودلخواه وسرشارازنشاطِ نامکرّرباشد.

نه...تنهابه اعتباروجودزنده وپویای توست که چیزی بداست یاچیزی خوب؛چیزی کهنه است وچیزی نو،چیزی زیباست وچیزی نازیبا؛وتنهابراساس اراده،عمل،واندیشه ی توآنچه بداست به خوب  تبدیل خواهدشد،آنچه نازیباست به زیبا،وآنچه مکرّراست به نامکرّر...

هرگزگمان مبرکه زندگی،بدون انسان،یابدون موجودی زنده که قدرت تفکّروانتخاب نداشته باشد،بازهم زندگی ست.

عزیزمن!

هرگزاززندگی،آنگونه که انگارگلدانی ست بالای تاقچه یادرختی درباغچه،جُداازتوونیروی تغییردهنده ی تو،گِلِه مکن!

هرگزاززندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضورتو،بدون کارتو،بدون نگاه انسانی تو،بدون توانِ درگیری ومقاومت تو،بدون مبارزه ی تو،پافشاری تو،سرسختی تو،محبت تو،ایمان تو،نفرت تو،خشم تو،فریادتو،وانفجارتو،بازهم زندگی ست ومی تواندزندگی باشد.

زندگی،مُرده ریگ انسان نیست تاپس ازانسان یادرغیابش،موجودیّتی عینی ومادّی داشته باشد.زندگی،کارمایه ی انسان است،ومحصولِ انسان،ودسترنج انسان،ورؤیای انسان،ومجموعه ی آرزوهاوآرمان های انسان ـ که بدون انسان هیچ است وکم ازهیچ.

زندگی،حتّی ممکن است خوابِ طولانی ورنگینِ یک انسان باشد ـ بسیاردورازواقعّیتِ بیداری؛امّابه هرحال چیزی است متعلّق به انسان،برخاسته ازانسان،وسرچشمه گرفته ازقدرت های مثبت ومنفیِ انسان.

به یادم می آیدکه درجایی خوانده ام یانوشته ام: "خدای من،زمینِ بی انسان رادوست نمی داردوهرگزنیزدوست نداشته است".ساختنِ زمین آنگونه که انسان،روی آن نفسی به آسودگی وسلامت بکشد،وبتواندجُزءوکلّ آن راعاشقانه امّانه طمع ورزانه بخواهدونگه دارد،تنهارسالت انسان است؛ورسالتِ توومن،اگرازداشتنِ عنوانِ پُرمسئولیت وخطیر "انسان" هراسی به دل هایمان نمی افتد...

بانوی من!

مانکاشته هایمان راهرگزدرونمی کنیم.

پس به آن دوست بگو:خستگی کاشته یی که خستگی برداشته یی.اینک به مددنیرویی که درتوست وچه بخواهی وچه نخواهی زمانی ازدست خواهدرفت،چیزی نووپُرنشاط بساز...

چیزی که اگرتورابه کارنیاید،دست کم،بچّه هایت رابه کارخواهدآمد...

 

نامه ی یازدهم

مادرمهربان من!

به راستی که چه درمانده اندآنهاکه چشمِِِِِِ تنگشان رابه پنجره های روشن وآفتابگیرکلبه های کوچک دیگران دوخته اند...

وچقدرخوب است،چقدرخوب است که ماهرگزخوشبختی رادرخانه ی همسایه جستجونکرده ییم.

این حقیقتاًاسباب رضایت خاطروسربلندی ماست که اطرافیان ماهرگزندیده ونشنیده اندکه ماازرفاه دیگران،شادی های دیگران،داشتن های دیگران،سفره های دیگران،وحتّی سلامت دیگران،به حسرت سخن گفته باشیم.ومن،هرگز،حتّی یک نَفَس شک نکرده ام که تنهابی نیازیِ روحِ بلندپروازِتواین سرافرازی وآسودگی بزرگ رابه خانه ی ماآورده است...

توبانگاهی  پُرشوکت ورفیع ـ همچون آسمانِ سَخی ـ ازارتفاعی دست نیافتنی،به همه ی ماآموختی که می توان ازکمترین شادیِ متعلّق به دیگران،بسیارشادشد ـ بدون توقّعِ تصرّفِ آن شادی یاسهم خواهی ازآن.

من گفته ام،وتودرعمل نشان داده یی:

خوشبختی رانمی توان وام گرفت.

خوشبختی رانمی توان برای لحظه یی نیزبه عاریت خواست.

خوشبختی رانمی توان دزدید

نمی توان خرید

نمی توان نکّدی کرد...

برسرسفره ی خوشبختی دیگران،همچویک ناخوانده مهمان،حریصانه وشکم پرورانه نمی توان نشست،ولقمه یی نمی توان برداشت که گلوگیرنباشدوگرسنگی رامضاعف نکند.

پرنده ی سعادت دیگران رانمی توان به دام انداخت،به خانه ی خویش آورد،ودرقفسی محبوس کرد ـ به امیدباطلی،به خیال خامی.

خوشبختی،گمان می  کنم،تنهاچیزی ست درجهان که فقط بادست های طاهرکسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود،وازپیِ اندیشیدنی طاهرانه.

البته مامی دانیم که همه ی گفت وگوهایمان دررباب خوشبختی،صرفاًمربوط به خوشبختی درواحدی بسیارکوچک است نه خوشبختیِ اجتماعی،ملّی،تاریخی وبشری...

برای رسیدن به آنگونه خوشبختی ـ که آرمان نهایی انسان است ـ نیرو،امید،اقدام واراده ی مستقّلِ فردی راه به جایی نمی بَرَدودرهیچ نامه یی هم،حتّی اگرطوماری بلندباشد،نمی توان درباره ی آن سخن به درستی گفت.

عزیزمن!

خوشبختیِ امروزما،تنهاوتنهابه دردآن می خوردکه درراهِ خوشبخت سازیِ دیگران به کارگرفته شود.شرط بقای سعادت مااین است،وهمین نیزعلّتِ سعادت ِماست.

یک روزازمن پرسیدی: "کیِ علّت ومعلول، کاملاًیکی می شود؟" ویادت هست که من،درجا،جوابی نیافتم که بدهم.

بسیارخوب!پاسخت رااینک یافته ام.

 

نامه ی دوازدهم

 عزیزمن!

فردا،یک باردیگر،سالروزازدواج شماست،ومن که اینجانشسته ام وصبورانه خط می نویسم هنوزهیچ پیشکشی کوچکی برای توتدارک ندیده ام؛امّااین تنهامسأله یی ست که هرگز،به راستی هرگزمرانگران نکرده است،ونیز،نخواهدکرد.نگران،نه؛امّاغمگین،البته چرا.

این،درعصرِنفرت انگیزِشی ئی شدنِ محبّت وعشق،معجزه یی ست که شما ـ تووپدرم ـ خوشبختی تان را،نه تنهابرپایه ی پول،بَل حتّی دررابطه ی باآن نساخته یید؛که اگرچنین کرده بودید،چندین وچندبار،تاکنون،می بایست شاهدویران شدنِ شرم آورِاین بنابوده باشیم...

وچقدرتأسف انگیزاست ویران  شدن چیزی که خوب بودنش رامؤمنیم.

وکیست درمیان ماکه ندانداین معجزه ی حذف پول به عنوانِ حلّال مشکلات،تنهابه همّتِ والا،گذشتِ بی نهایت،بلندنظری ومنشِ بزرگوارانه ی توممکن گشته است؟

 

نامه ی سیزدهم

عزیزمن!

خوشبختی،نامه یی نیست که یکروز،نامه رسانی،زنگِ درِ خانه ات رابزندوآن رابه دست های منتظرتوبسپارد.خوشبختی،ساختن عروسک کوچکی ست ازیک تکّه خمیرِنرمِ شکل پذیر...

به همین سادگی،به خُدابه همین سادگی؛امّایادت باشدکه جنس آن خمیربایدازعشق وایمان باشدنه هیچ چیزدیگر...

خوشبختی رادرچنان هاله یی ازرمزوراز،لوازم وشرایط،اصول وفوانین پیچیده ی ادراک ناپذیرفرونبریم که خودنیزدرمانده درشناختنش شویم...

خوشبختی،درهمین عطرِمحوومختصرِتفاهم است که درسرای توپیچیده است...

 

نامه ی چهاردهم

عزیزمن!

گاهی که ازروندروزگار،زیرلب،شکایتی می کنی،واظهازتعجّب ازاینکه زندگی،باتووپدرم نیز،گهگاه،سرِمُدارانداشته است،اینگونه به نظرمی رسدکه توهنوزهم،زندگی راچیزی مستقلّ اززندگان می بینی،که به راه خودمی رودوآنچه خودمی خواهدانجام می دهد؛واین،البته خوب می دانی که درست نیست.شمابرسراین مسأله،سالهاست که به وحدت نظررسیده یید واراده به تردیدنیزنکرده یید:

زندگی دربسیاری ازلحظه ها،عاری ازهرنوع معناومفهومی است.این،ماهستیم که بامجموعه ی عملکردهایمان به زندگی معناومفهوم می بخشیم.زندگی،به خودی خود،نه بداست نه خوب،نه تلخ است نه شیرین،نه ظالمانه ونه سرشارازعدالت...

انسان،فقط یک موجودزنده نیست؛بلکه خود،هم زنده است وهم زندگی ست.

می دانم...راست می گویی...این سخنان رابارهاودرهرجاکه توانسته ام گفته ام؛ونیزگفته ام که این حوادث نیستندکه انسان راامیدواریاناامیدمی کنند؛این طرزنگاه کردن مابه حوادث است وزاویه ی دیدما،که مایه ی اصلی یأس وامیدرامی سازد.

انسان هنوزیادنگرفته آنگونه به حوادث نگاه کندکه تلخ ترین ودردناک ترین آنهاراهشیارکننده،نیرودهنده،تجربه بخش،برانگیزنده وآینده سازببیند.

استخراج قدرت ازدرون ضعف،استخراج ایمان ازقلب بی ایمانی،بیرون کشیدن آرامش ازاعماق آشفتگی ها،وتراشیدن وسخت تراشیدنِ سنگِ حجیم وبی قواره ی سرخوردگی ها،آنگونه که ازدرون آن،پیکره ی صیقل وسنگی واستوارِدلبستگی به آینده بیرون کشیده شود ـ این،وظیفه ی انسان عصرماست،واین وظیفه ی من وتوست به عنوان آدمهایی که ناگزیر،عصرخویش راپذیرفته ییم وباآن درگیرشده ییم.

بانوی من!

باورکُن که این نگاهی بسیارفلسفی،پیچیده وعمیق به زندگی وارزش های آن نیست،این فقط ساده نگاه کردن است؛ساده وصادقانه وسازنده نگاه کردن.

ماروزگارخویشتنیم،زمان وزمانه ی خویشتنیم،وجایگاه خویشتن.

مانَفسِ زندگی هستیم،وماده ی زندگی،وروح زندگی...

آیازندگی راچگونه می خواهی؟

ماراآنگونه بخواه،وماراآنگونه که می خواهی بساز!

ازهم امروز

ازهمین حالا...

 

نامه ی پانزدهم

عزیزمن! زندگی،بدون روزهای بَدنمی شود؛بدون روزهای اشک ودردوخشم وغم.

امّا،روزهای بد،همچون برگهای پاییزی،باورکن که شتابان فرومی ریزند،ودرزیرپاهای تو،اگربخواهی،استخوان می شکنند،ودرخت استوارومقام برجای می ماند.

عزیزمن!

برگهای پاییزی،بی شک،درتداوم بخشیدن به مفهومِ درخت ومفهوم بخشیدن به تداوم درخت،سهمی ازیادنرفتنی دارند...

 

نامه ی شانزدهم

عزیزمن،همیشه عزیزمن!

این زمان گرفتاری هایمان خیلی زیاداست،وروزبه روزهم ـ ظاهراً ـ زیادترمی شود.بااین همه،اگرمخالفتی نداشته باشی،خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن بازکنیم؛اینطوردرگرفتاری هایمان غرق نشویم،وازیادنبریم که قلب انسان،بدون گریستن،می پوسد؛وانسان،بدون گریه،سنگ می شود.

هیچ پیشنهادخاصّی برای آنکه برنامه ی منظمی جهت گریستن داشته باشیم ـ البته ـ ندارم ونمی توانم داشته باشم؛امّاجداًمعتقدم خیلی لازم است که گهگاه، "انتخابِ گریستن" کنیم وهمچون عزادارانِ راستین،خودرابه گریستنی ازته دل واسپاریم.

من ازآن می ترسم،بسیارمی ترسم،که باورِچیزی به نامِ "زندگی،مستقلِّ اززندگان" آهسته آهسته مارابه چنگِ خشونتی پایان ناپذیربیندازدواسیراین اعتقادمان کندکه بیرحمی،درذات زندگی ست؛بیرحمی هست حتّی اگربیرحم وجودنداشته باشد.

این نکته بسیارخطرناک است،حتّی خطرناکترازخودکشی.

چقدرخوشحالم که می بینم خیلی هاکه ماکلامشان رادوست می داریم،درباره ی گریستن حرفهایی زده اندکه به دل می نشیند.

گمان می کنم بالزاک درجایی گفته باشد:گریه کُن دخترم،گریه کن! گریه دوای همه ی دردهای توست...

وآقای آندره ژیددرجایی گفته باشد:ناتانائل!گریه هرگزهیچ دردی رادرمان نبوده است...

ونویسنده ی گمنامی رامی شناسم که گفته است: "زمانی برای گریستن،زمانی برای خندیدن،وزمانی برای حالی میان گریه وخنده داشتن.

عزیزمن! هرگزلحظه های گریستن رابه خنده وامسپار،که چهره یی مضحک وترحّم انگیز خواهی یافت".

شنیده ام که وَن گوگ،بی جهت می گریسته است.بی جهت! چه حرفهامی زنندواقعاً!انگارکه اگردلیل گریستنِ انسانی راندانیم،او،یقیناًبی دلیل گریسته است.

به یادت هست.زمانی،در،شهری،فردی رایافتیم که می گفت هرگزدرتمامیِ عمرش نگریسته است.تفاخُرِاندوهباروشایدشرم آوری داشت.پزشکی گفت: "نقصی ست طبیعی در مجاری اشک" ویاحرفی ازاینگونه؛وگفت که "دردل می گرید" که خیلی سخت ترازگریستن باچشم است،وگفت که برای اوبیم مرگِ زودرس می رود.

مردی که گریستن نمی دانست،این رامی دانست که زودخواهدمُرد.

شایدراست باشد.شنیده ام مستبدّان وستمگران بزرگ تاریخ،گریستن نمی دانسته اند.

بگذریم! این نامه چنان که بایدعاشقانه نیست.رسمی وخشک است.انگارکه نویسنده اش باگریه آشنانبوده است.

باری این نامه رادنبال خواهم کرد،به زبانی سرشارازگریستن...

واینک،این جمله رادرقلب خویش بازبگو:

انسان،بدون گریه،سنگ می شود.

 

نامه ی هفدهم

عزیزمن!

امروزکه روزتولّدتوست،وصبح بسیارزودبرخاستم تابازبکوشم که درنهایتِ تازگی وطراوت،نامه ی کوچکی راهمراه شاخه گُلی برسرراه توبگذارم تابدانی که عشق،کوه نیست تازمان بتواندذرّه ذرّه بسایدش وبفرساید،ناگهان احساس کردم که دیگرواژه های کافیِ نامکرّربرای بیان احتیاج ومحبّتم به تودراختیارندارم...

صبورباش عزیزمن صبورباش تابتوانم کلمه یی نو،جمله یی نو،وکتابی نو،فقط برای توبسازم وبنویسم،تادربرابرتواینگونه تهی دست وخجالت زده نباشم...

بانوی من بایدمطمئن باشدکه می توانم به خاطرش واژه هایی بیافرینم،همچنان که دیوانی...

باوجوداین،من وتوخوب می دانیم که عشق،درقفسِ واژه هاوجمله هانمی گنجد ـ مگرآنکه رنجِ اسارت وحقارت رااحساس کند.

عشق،برای آنکه درکتابهای عاشقانه جای بگیرد،بسیارکوچک وکم بُنیه می شود.

عزیزمن!

عشق،هنوزازکلام عاشقانه بسی درورتراست.

 

نامه ی هیجدهم

عزیزمن!

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای "انتخابِ گریستن" بازکنیم!جایی همیشگی،ازامروزتاآخرین روز.

وشنیدم که می گفتی ـ بالبخند ـ که "درچنین روزگاری اگرکاری باشد که آن را خیلی خوب وماهرانه بدانیم،همان خوب گریستن است وبس".

بله،قبول.امّامقصودمن،البته،نه گریستن زیرفشارهای جاری،بَل "اراده به گریستن" بود؛ومیان این دوتفاوتی ست.

من بااین سخنِ منظوم موافقم که می گوید:

کلامی که نتوانی اش گفت راست

به غیظِ فروخورده تبدیل کُن!

امّاموافق نیستم که همه چیزراچون نمی توانی بگویی،آنقدربه غیظ فروخورده تبدیل کنی که یک روز،باگلودردی خوفناک ازپادرآیی ـ بی تأثیری برزمان وزمانه ی خود.

همه ی حرفهای نازدنی رابه غیظ تبدیل نکن،همچنان که به بغض.بعضی حرفهایت رابه اشک مُبدّل کُن! روشن است که چه می گویم؟گریستن به جای گریستن،نه.گریستن به جای حرفی که نمی توانی به تمامی اش بزنی،ودرکمال ممکن.

همه ی آبهانبایددراعماق زمین جاری شوند،تایک روز،شاید،متّه ی چاهی به آنها برسد،وفَوَرانی وطغیانی...کمی ازآبهابایدکه چشمه کنندوچشمه شوند،وجریانی عینی وملموس بیابند.

تشنگیِ مارا،همیشه،آبهایی که دراعماق جاری اندفرونمی نشانند،وهمه ی رهگذران را،همیشه،چنان بازوی بلند،دَلوِکهنه،وچرخِ چاهی نیست که بتوانندبه مددآن،داغیِ بی پیرِاین کویرراتحمّل پذیرکنند.

اشک،خُدای من،اشک...

بدون احساسِ کمترین خجالت،به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم؛امّانه به خاطراین یاآن مسأله ی حقیر،نه به خاطر دنائتِ یک دوست،نه به خاطرمعشوقِ گریزپای پُرادا،وآنکه ناگهان تنهایمان گذاشت ورفت،وآنکه اینک درخاک خفته است ویادش به خیر،ونه به خاطرخُبثِ طینتِ آنهاکه گره های کورِروح صغیرشان راتنهابادندان شکنجه دادنِ دیگران می خواهندبازکنند...

نه...اشک نه برای آنچه که برتک تک مادرمحدوده ی مُحقّرزندگی فردی مان می گذرد؛بلکه به خاطرمجموع مشقاتّی که انسان درزیرآفتاب کشیده است وهمچنان می کشد؛به خاطرهمه ی انسان هایی که اشک می ریزندویادیگرندارندکه بریزند.

گریستن به خاطردردهایی که نمی شناسی شان،ودرمان های دروغین.

به خاطررنج های عظیم آنکس که هرگزاوراندیده یی ونه خواهی دید.

به خاطربچّه های سراسردنیا ـ که ماچنین جهانی رابه ایشان تحویل می دهیم ومی گذریم...

عزیزمن! اینک سخنی ازسهراب به خاطرم می آید،درباب گریستن،که شایدنقطه ی پایانی براین نامه نیزبه حساب آید:

"بی اشک،چشمان توناتمام است

ونمناکیِ جنگل نارساست"...

 

نامه ی نوزدهم

بانو!

همسفر،همیشه بیداردلسوزی چون توداشتن،موهبتی ست که هرراهِ طولانیِ سوزان رابه حدّی حسرت انگیز،کوتاه می کند ـ وکوبیده وآبادی نشان.

امّاعزیزمن!لااقل به خاطرسلامتِ این هم اندیشِ همقدمی که من درتمامیِ سفرهایم،تالحظه های آخر،به اومحتاجم،وبه راستی عصای دستِ تفکّرمن است،اینطورنگرانِ خوب وبدهرقدمی که برمی دارم نباش واینطورخودت رابااین فکرکه نکندپیچیدگی هاودشواری های این راهِ هزارتومراازآنچه ظرفیّتِ شدنش راداشته ام بسیاردورکرده باشد،مضطرب نکن.

من که می بینی تمام سعی خودم را،شاگردانه،برای یادگرفتن،اندیشیدن،وفهمیدن به کارمی برم.طبیعی ست که بیش ازآنچه هستم،نمی توانم عرضه کنم،وهرگزنیزکم ازآنچه بوده ام ومی توانسته ام،عرضه نکرده ام.

این رامی دانی وبارهاشنیده یی که برای یک صعوددشوار ـ اِوِرِست یادیواره ی عَلَم کوه ـ گروهی بزرگ حرکت می کُند،تاگروهی کوچک برسد.گروه بزرگ تمام نیروی خودرابه گروه کوچک می دهد،خودراوامی سپاردووقف می کندتاگروه کوچک،لحظه ی رسیدن رااحساس کندواین احساس رابالمناصفه تقسیم.درواقع به آسانی ممکن است که ماجای هریک ازافرادگروه کوچک راباهریک ازافرادگروه بزرگ عوض کنیم بی آنکه ازبختِ صعود،ذرّه یی بکاهیم؛چراکه این نیروی گروهِ بزرگ است که گروه کوچک را به پیش می راندوبه احساسِ رسیدن می رساند...

حال،عزیزمن!توآن گروه بزرگی،من آن گروه بسیاراصل،اراده ی معطوف به قدرت است وتفکّرواعتقاد.دیگرنبایداین همه مضطرب بودودل نگران.

گروهِ بزرگِ من،درست نیست که بادلشوره ی دائمی اش مراازاستواررفتن بازداردیادراین مسیرسخت گرفتارتردیدم کند.

عزیزمن!

توگرچه تکیه گاهِ منی،امّاخود،درتنهایی،ساقه ی باریکِ یک گُل مینایی.مگذارحتّی نسیم یک اضطراب،این ساقه ی نازک رامختصری خم کند.شکستن تو،درهم شکستنِ من است.

جهان،جهانِ دغدغه هاست.لااقل دربابِ منِ بیست ساله یِ آب ازسرگذرانده،بی دغدغه باش!

ماچیزی راکه باایمان ساخته ییم باسوداخراب نخواهیم کرد.

به خصوص،بانوی من!هرگزنگران این مباش که مبادادرحقّ من کاری می توانسته یی کرده باشی،ونکرده یی.ابدا.

همانقدرکه پای توقّع درمیان است پای ظرفیّت هم بایددرمیان باشد.

عزیزمن!

بگذاربگویم تامسأله،کاملًوبرای همیشه روشن شود:

 اگرمن چیزی نشده باشم،توکوچکترین گناهی نداری؛چراکه همه ی زحمتت رابرای آنکه چیزی بشوم کشیدی ومن نشدم...

واگرچیزکی شده باشم ـ درخدمت انسانِ دردمندوانسانیّتِ زخم خورده ـ هرچه شده ام تویی وفقط تو؛چراکه بازهم همه ی زحمتت رابرای چیزی شدنم،فقط توکشیده یی...

امروز،خجلت زده،تنهاچیزی که می توانم بگویم این است که من درحقّ توبیحساب قصورکرده ام،وتودرحقّ من،هیچ خوبی نبوده است که نکرده باشی...

 

نامه ی بیستم

مادربسیاربزرگوارمن!

عجب سالهایی رامی گذرانیم،عجب روزهاوعجب ثانیه هایی را...وتودرچنین سالهاوثانیه ها،چه غریب سرشارازاستقامتّی وصبوروسرسخت؛توکه بارهاگفته ام چون ساقه ی گُل میناظریف وشکستنی هستی...

مرانگاه کُن بانوی من،که تنومندانه درآستانه ی ازپادرآمدنم،وباز،درپیشگاهِ سال تازه ازتومی خواهم که به من قدرت آن رابدهی که بارذالت هاکنارنیایم،وذرّه ذرّه،رذالت های روح کوچک خویشتن راهمچون چرکاب یک تکّه کهنه ی زمین شوی،باقَلیابِ کفّ نفس وتزکیه بشویم ودوربریزم...

اینک،عزیزمن!ببین که سال تازه راچگونه به توتبریک می گویم؛آنسان که سنگی باکوبیدن خویش برتُنگِ بارفَتَنی.

امّاچه کنم که بی توفقیرم،وبی توپادررکابِ هزارگونه تقصیرم؟

چه کنم؟

شادبادسال نوبرتو،ودرسایه ات برهمه ی ما

 

نامه ی بیست ویکم

عزیزمن!

ازاینکه می بینی بااین همه مسأله برای سخت وجان گزااندیشیدن،هنوزوباز،همچون کودکانِ سیر،غشغشه می زنم؛

بالامی پرم،ماشین های کوکی راکف اتاق می سُرانم،بابادکنکِ بادالویی که درگوشه یی افتاده بازی می کنم وبه دنبالِ حرکت های ساده لوحانه وولگردانه اش،ولگردانه وساده لوحانه می روم تابازآن راازخویش برانم،وناگهان به سرم می زندکه بالارفتن ازدیوارِصافِ صاف راتجربه کنم ـ گرچه هزاران بارتجربه کرده ام،وباسَرَک کشیدن های پیوسته وعیّارانه به آشپزخانه،دَلگی های دائمی ام رانشان می دهم،ونمک راهم قدری نمک می زنم تاقدری شورترشودوخوشمزه تر،مراسرزنش نکن،

نه...

همیشه گفته ام وبازمی گویم،عزیزمن،کودکی هارابه هیچ دلیل وبهانه،رهانکن،که ورشکستِ ابدی خواهی شد...

آه که درکودکی،چه بیخیالی بیمه کننده یی هست،وچه نترسیدنی ازفردا...

بانوی من!

مگرچه عیب داردکه انسان،حتّی درهشتادسالگی هم الک دولک بازی کند،وگرگم به هوا،وقایم باشک،واَکَردوکِر،وتاق یاجفت،و "نان بیارکباب ببر" و "اتل متل" ... جداًمگرچه عیب دارد؟ مگرچه خطااست دراینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که درلابه لای شاخه های به هم تنیده جاخوش کرده است،آن همه تیغ راتحمّل کنیم؟

مگرکجای قانون به هم می خورد،اگرمن وتو،وجمع بزرگی ازیاران وهمسایگانمان،دریک روززردپاییزی،صدهابادبادکِ رنگین رابه آسمان بفرستیم وکودکانه به رقص های خالی ازگناهِ آنها نگاه کنیم؟

بادبادک ها،هرگزندیده ام که ذرّه یی ازشخصیّت آدمهارابه مخاطره بیندازند.

باورکُن!

امّاشاید،طرفدارانِ وقارخیال می کنندکه بادبادک بازی ما،صلح جهانی رابه مخاطره خواهدانداخت،وتعادل اقتصادجهانی را،وعدل وانصاف ومساوات جهانی را...بله؟

بانوی من!این راهمه می دانند:آنچه بَداست وبه راستی بَداست؛چرکِ منجمدِروح است وواسپاریِ عمل به عُقده ها،نه هواکردنِ بادبادک ها...

ای کاش صاحبانِ انبارهای چرک مُنجمدودارندگانِ عقده های حقارت روح نیز مثل همگان بودندوآنوقت،فکرش رابکن که چه بادبادک بازی عظیمی می توانستیم درسراسرجهان به راه بیندازیم،وچقدرمی خندیدیم...

بشنو،بانوی من!

برای آنکه لحظه هایی سرشارازخلوص واحساس وعاطفه داشته باشی،بایدکه چیزهایی راازکودکی باخودت آورده باشی؛وگهگاه،کاملاًسبکسرانه وبازیگوشانه رفتارکرده باشی.

انسانی که یادهای تلخ وشیرینی را،ازکودکی،درقلب وروح خودنگه نداردونداند که دربرخی لحظه هاواقعاًبایدکودکانه به زندگی نگاه کند،شقّی وبی ترحّم خواهدشد...

حبیب من!

هرگزازکودکی خوویش آنقدرفاصله مگیرکه صدای فریادهای شادمانه اش رانشنوی،یاصدای گریه های مملوازگرسنگی وتشنگی اش را...

اینک دست های مهربانت رابه من بسپارتابه یادآنهابیاورم که چگونه بایدزلف عروسکهارانوازش کرد...

 

نامه ی بیست ودوّم

عیب گرفتن آسان است بانو،عیب گرفتن آسان است.

حتّی آنکس که خود،تمام عیب است ونقص وانحراف،اونیزمی تواندبسیاری ازعیوب دیگران رابنمایدوبرشماردوچندان هم خلاف نگفته باشد.

عیب گرفتن،بی شک آسان است بانو؛عیب راآنگونه وبه آن زبان گرفتن که مُنجربه اصلاحِ صاحب عیب شود،این کاری است دشواروعظیم،خیرخواهانه ودردشناسانه...

ما،این زمان،بیهوده است که درراهِ یافتنِ انسانِ بی نقصِ مطلق،زمین راجستجوکنیم.

زندگیِ زراندیشانه ی امروز،مجالِ یکسره خوب بودن،کامل عیاربودن،حتّی درذهن هم انحراف واندیشه ی باطلی نداشتن راازانسان گرفته است.

انقلاب،به سردویدن است،اصلاح،متین وآرام رفتن؛وبه هرصورت ازشتاب که بگذریم،قدم پیشِ قدم بایدگذاشت.

اینک،می توانیم،تنهادرراهِ ساختنِ کم عیب هاقدم برداریم نه خوبانِ مطلقِ معصوم.

وتو،باچه مشقّتی،انصافاً،درطول این سالهای ستمبارِاستخوان شکن،کوشیده یی که ازمن موجودی کم عیب بسازی،یادست کم آگاه برعیوبِ خویش؛کاری که من،درحقّ تو،هرگزنتوانستم ـ گرچه باورم هست که تودرقیاس بامن،بسیارکم عیب پرورش یافته یی.

بانو!

من بی بزرگتربزرگ شدم:خوب امّامعیوب.

توامّاهیچکس نمی تواندبه دقّت بگویدکه تحت تأثیرکدام مجموعه عوامل،اینگونه شدی که هستی:عصبی،تلخ،خوددار،خاموش،زودرنج،درآستانه ی افسردگی،وبااین همه سرشارازنیروی کاروایثار؛سرشارازخواستِ خدمت به دیگران،وساختِ انسانِ کوچکی که درکنارتوزندگی می کند.

توصبورنبودی بانو،صبوری بودی.

توتحمّل نکردی،بل به ذاتِ تحمّل تبدیل شدی...

می دانم ای عزیز،می دانم...

درکلام من انگارکه زهری هست،وزخمی،وضربه یی،که راه رابراصلاح می بندد.

(به همین دلیل هم من هرگزمصلح افرادنبوده ام ونخواهم بود.)

امّادرکلام تو،تنهاتلخیِ یک یادآوری مُحبّانه ی تَاسف بارهست.

توعیبم راسنگ نمی کنی تابه خشونت وبی رحمی آن رابه سوی این سرِپُردردپرتاب کنی ودردی تازه برجملگی دردهایم بیفزایی.

توعیبم رایک لقمه ی سوزانِ گلوگیرنمی کنی که راه نفسم راببنددواشک به چشمانم بیاوردوخوفِ موت رادرمن بیدارکند.

تو،مهم این است که به قصدِانداختن وبرانداختن نمی زنی،به قصدساختن،تجدیدخاطره می کنی.

من اگرهنوزهم سراپاعیبم،این به هیچ حال دالِّ برآن نیست که توراهت رابه درستی نرفته یی،بل به معنای خاراشدنِ عیوبی ست که من ازکودکی ونوجوانی باخودآورده ام،وهرگز،درزمان هایی که روح،انعطاف پذیریِ بیشتری داشت،آن رابه جانب خوب وخوب ترشدن،منعطف نکردم...

بایدکه یک روزصبح،قطعاًوجداً،جدارسخت وسیمانی روحم رابتراشم،بیرحمانه وبایکدندگی،وباردیگر ـ وشایدبرای نخستین بار ـ روحی بسازم به نرمیِ پَرِکاکایی های دریای شمال،به نرمی روح یک کودک گیلک،به نرمیِ مهِ ملایمِ جنگل های مازندران،به نرمی نسیم دشتهای پهناورترکمن صحرا،وبه نرمی نگاه یک عاشق به معشوق...

وآنگاه،فرصت نوسازی خویشتن رابه توکه درجستجوی این فرصت،عمری راگذرانیده یی،بسپارم.

من باید،باید،بایدکه یک روزصبح چنین کنم.

حتّی اگرآن روز،روزمرگم باشد.

من نبایدبگذارم که توازاینکه چنین باری راتااینجابردوش های خویش کشیده یی احساس بیهودگی کنی.

نبایدبگذارم که بی سوغات ازاین سفربازگردی.مابایدنخستین قدم هارابه سوی انسان بی عیب برداریم

ونه قدم های بلندبه سوی برشمردن عیوب همدیگر،به قصدآزردن،افسردن،کوباندن،له کردن،وبه گریه انداختن...

ونه به سوی قطع امیدازخویش،ازانسان...

نه...نه...

ماانسانیم،نه آنکه عقربِ کاشانیم.

ماافعی نیستیم ـ باکیسه هایی اززهرنابِ خالص ـ که اگرباشیم هم بایدآن کیسه هاراپیش ازروزبزرگِ ترکِ تنهایی،چون دندان های پوسیده وازریشه به فسادآلوده ویکپارچه درد،به دوراندازیم.

عزیزمن!

مابرای تکمیل هم آمده ییم،نه برای تعذیب وتعزیرهم.

این،عین حقیقت است

وحقیقتی تردیدناپذیر...

به زودی خواهی دیدکه من چگونه ازدرون این قطعه سنگِ عظیمِ حجیمِ بدهیبت،مجسمه ی یک آوازمهرمندانه رابیرون می کشم...

یک آواز،به نرمیِ پرکاکایی ها،به نرمی نگاه یک کودک گیلک،به نرمی نگاه یک عاشقِ صادقِ محتاج به معشوقِ مهربانِ دست نیافتنی...

 

نامه ی بیست وسوّم

عزیزمن!

ازاینکه این روزها،گهگاه،وچه بساغالباًبه خشم می آیی،ابداًدلگیروآزرده نیستم.

من خوب می دانم که توسخت ترین روزهاوسالهای تمامی زندگی ات رامی گذرانی؛حال آنکه هیچ یک ازروزهاوسالهای گذشته نیزچندان دلپذیروخالی ازاضطراب وتحمّل کردنی نبوده است که بایادآوری آنها،این سنگ سنگینِ غصّه هاراازدلت برداری ونفسی به آسودگی بکشی...

صبوریِ تو...صبوریِ تو...صبوریِ بیحساب تودرمتنِ یک زندگی ناامن وآشفته،که هیچ چیزآن رامُفرّح نساخته است ونمی سازد،به راستی که شگفت انگیزترین حکایت هاست...

 

نامه ی بیست وچهارم

ای عزیز!

انسان،آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچکس یکباره معتادنمی شود

یکباره سقوط نمی کند

یکباره وانمی دهد

یکباره خسته نمی شود،رنگ عوض نمی کند،تبدیل نمی شودوازدست نمی رود.

زندگی بسیارآهسته ازشکل می افتد

وتکراروخستگی،بسیارموذیانه وپاورچین رخنه می کند.

بایدبسیارهشیارباشیم ونخستین تلنگرهارا،به هنگام وحتّی قبل ازآنکه ضربه فرودآید،احساس کنیم.

هرگزنبایدآن روزی برسدکه ماصبحی راباسلامی محبّانه آغازنکنیم.

خستگی نبایدبهانه یی شودبرای آنکه کاری راکه درست می دانیم،رهاکنیم وانجامش رامختصری به تعویق اندازیم.

قذم اوّل را،اگربه سوی حذف چیزهای خوب برداریم،شک مکن که قدم های بعدی راشتابان برخواهیم داشت.

مابایدتاآخرین روززندگی مان ـ که اینگونه به دشواری برپانگهش داشته ییم ـ تازه بمانیم.

به خداقسم که این حقّ ماست.

 

نامه ی بیست وپنجم

بانو!

خوشبختی رادرچنان هاله یی ازرمزورازفرونبریم که خود،درمانده ازشناختش شویم.خوشبختی راتابع لوازم وشرایط بسیاردشوارواصول وقوانین پیچیده ی ادراک ناپذیرندانیم تا چیزی ممکن الوصول به ناممکنِ ابدی تبدیل شود.

خوشبختی راچنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی بایدتاآن راازقُلّه ی قافی بیاورد.

خوشبختی عطرمختصرتفاهم است که اینک درسرای توپیچیده

وعطری ست باقی که ازآغازتاپایان این راه،همیشه می توان بوییدش.

 

سارا آتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:46  توسط سارا آتش  | 

برگ بی صاحب

من احساس می کنم که نه پنجاه ساله یایکصدساله که "همیشه" ساله ام!

شب گذشته ـ درعالم شعروشاعری ـ به آغاز "همیشه" برگشتم...وخودم رادرآسمان هایافتم...

درآسمان ها،درصف بیکرانی ازموجودات منتظربه  دریافت پروانه تولد،درانتظاردریافت پروانه تولدبودم.اما،نوبت من که رسید،پروانه هاتمام شد...

مرابه صف دیگری فرستادند:صف درختها...

ازآنجائیکه ته صف قرارگرفتم،درخت هم نشدم!

بناشدمرابه صف دیگری حواله دهند،اما،ازبخت بد،صف دیگری وجودنداشت.نتیجه این شدکه ماندم تنها!

یکی ازفرشتگان خدادلش به حال زارونزارم سوخت.نگاهی به نگاه آشفته ام افکندوگفت:تو،همینطوری،بدون پروانه برو!توهم،برگی!

خواستم بپرسم برگ چه درختی؟برگ کدامین درخت؟

اما،فرشته،ناپدیدشده بود...

من برگی خانه بردوشم وولگرد،که دربی نهایت "همیشه" ،هیچ درختی صاحبش نیست...

 

سارا آتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:44  توسط سارا آتش  | 

همین ودیگرهیچ

دانشمندانی که باسماوات سروکاردارندوازسطح یکسره منجلاب این سیاره خراب اندرخراب موسوم به کره زمین،تعدادوسالهای عمرستاره هارا ـ بموازات بررسی چگونگی بودونبودشان میشمارند،به این نتیجه رسیده اندکه خورشیدچهارمیلیاردوپانصدسال پیش "تولد" یافته وبرحسب تخمین همین دانشمندان،درحدودپنج میلیاردسال دیگرازعمرآن باقیست...

افسوس!هزارافسوس!کاش خورشیدازخیراین پنج میلیاردسال می گذشت ومیمرد!وبامرگ اواین کره کره خرخاکی هم که به سلامت سر (دنیای آزاد!) درهروجبش (داد) ی آویخته شده برچوبه دار (بیداد)،ازچرخیدن بازمی ایستاد،یخ می بست،هیچ میشدومی رفت وبشریت راهم باخودازبی نهایت هستی به دورمی بردوانسان هارا،همه ی آنهاراکه هنوزانسانند،ازدیدن این همه جنایت ها،این همه کشتار،این همه جنون،اینهمه اشک وخون،خلاص می کرد...آخرچقدراشک؟چقدرهای های...؟چقدرای وای؟!چقدردرد؟شمارابخدا،این تراژدی سربه نیست کردن کودکان سیه پوست آتلانتارابه کجای قبای زندگی،به کجای فضای بقای انسانیت،میتوان وصل کرد؟!

تااین دقیقه که من این کلمات رابه سروروی کاغذهای زبان بسته می کوبم ـ برحسب گزارش خبرگزاری ها ـ تعدادکودکان سیه پوستی که ازیک سال ونیم پیش درآتلانتاسربه نیست شده اندبه سی نفررسیده:طی یک سال ونیم گذشته جسدسی نفرکودک سیاه پوست را،از 9 ساله گرفته تا 14 ساله،درحومه شهر،دردهلیزویاپای دیوارمدارس،درسواحل رودخانه ها،دراینسوی وآنسوی آتلانتا یافته اند.تقریباچهره ی تمامی این اجسادراپس ازکشتن،آنچنان مسخ کرده اندکه اغلب آنهاراوالدین داغدیده ی تیره بختشان نتوانستندبشناسند،تنهاچندتن ازآنهاراازروی لباس پاره پاره وبه خون آغشته آنها،ازکفش هاوپس مانده ی چیزهائی ازاین قبیل شناخته اند...

من نمی دانم کدامین یک ازاین دوصحنه تحمل ناپذیرورقت انگیزتراست:صحنه مرگ موقت یک مادردلشکسته آشفته حال که پس ازبرخوردباجسدمثله شده یک نونهال یکباره درمی یابدکه:خودش است... "او" ،آن طفل معصومی که آنچنان وحشیانه لقمه چپ مشتی نژادپرست باخدا بیگانه ی جداندرجددیوانه شده،فرزندخودش است؟یاچهره دوسه،چهاریاپنج مادرسیه پوش وغم عالم بردوش که پس از "کشف"دو،سه،چهاریاپنج جسد،نمی توانندتشخیص بدهندکدام یک ازاین اجسادازآن فرزندکدام یک ازآنهاست؟وبرسرکدامین جسدبایدقلب خودرا،پارچه پارچه،به صورت قطرات عاصی اشک،فروبریزند؟

لخته های خون کدامین جسدرا،بااشک های همیشه آشنای خودبه هم آمیزند؟نه!من این رانمی دانم...وانگهی درشرایطی این چنین کمرشکن وجان افکن که زیربارالمبارآن خراب می شود،ذوب می شود،آب می شودحتی کوه،می توان میزانی تعیین کردبرای وسعت اندوه؟!اندوهی که محصول رذالت مشتی موجودپست نژادپرست است که غنچه های نوشکفته وناشکفته سیاه پوستان راآسان ترازچیدن علف های هرزه،می چینندتامگرانعکاس سیاهی قلب سیاه خودرادررنگ پوست آنهانبینند...

این من نیستم،این فرمان تاریخ است که فریادمی کشد:من درجستجویم...من برآنم که لبخندازیادرفته ی آفریقارا،وفرزندان به بندکشیده وپراکنده آنرا،دراینسووآنسوی جهان،باردیگردرلب هایشان بجویم...لبخندخودرانیز...وآنچه زبان نمی تواندبه آفریقاوفرزندان پراکنده،آواره وگرسنه اش بگوید،من که زمانم،به آنهابگویم...بگویم که خورشیدآواره واجزا ء پاره پاره آن رابیش ازاین نمی توان به خاموشی وفراموشی فراخواند...ودیری نخواهدپائیدکه غارتگران انوارخورشیدرا،نه تنهاآفریقای بلاکش بلادیده که تمامی ملت های ستمکش ستمدیده،ازپهنه هستی بدوروبگورخواهندراند...

وخنده های مستانه برنژادپرستان آفریقاوآمریکاحرام خواهدشد...

...وتراژدی بندگی وبردگی انسان به دست مشتی جانورناشناخته،پایان خواهدگرفت...

بگذارنژادپرست آتلانتائی برمهارت خوددرزمینه سیاه کشی بتازد...

بگذارآفریقای جنوبی بیستمین سالگردتاسیس خودراجشن بگیردوبه جای موزیک جشن،باشیون گلوله ها،برصدهاهزارانسان "رنگی" بتازد...

آنچه مسلم است:دوران زندگی مرگ به پایان رسیده،وقت آنست که مرگ،درگورستان مستکبرین روزگار،درقمار (بودن یانبودن) ،زندگی رابه سازندگان زندگیها،ببازد...

همین ودیگر:هیچ...

 

ساراآتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:44  توسط سارا آتش  | 

آتلانتا...

جسدهرکودک سیاه پوست،شناسنامه ایست برای گمنامی تولدنابهنام یک گور...

چراکه (ناقوس آزادی) لال شده و (مجسمه آزادی) ،کور!

خدارا...ای انسان ها!

خدارا!ای کسانیکه هنوزانسانید...ای همه انسانهائیکه در (انسانیت) خدارامی بینید،خدارامی شنوید،خدارامی خوانید...

ای کسانیکه هنوزانسانید...!تابهنگامی که،حتی یک نفرانسان،به "جرم" سیاه پوست بودن،محکوم به سکوت وسقوط است ونبودن،ودرغایت سکوتی ساقط،محکوم به تداوم حرکت (زیست) درگورهای عمودی عدم بودن،آن قسمت ازموجودات دوپا،اشباح پاره پاره ابلیس راکه پوست سپیدشان سرپوشی است برقلب سیاهی که دارند،انسان می خوانید...

اینگونه سپیدپوستان سیه دل سیه فکرتبهکارلاکردار،انسان نیستند که هیچ،حتی نه کرکس اندونه خفاش اندونه سگ وحشی ونه کفتار...

این دریوزگان جانورانی دامن پاره وانسان نماهستندکه فرسنگهاازانسانیت به دور،درکمال رذالت ودنائت دامنگیرودامنه دار،(انسانیت) رابموازات انسانهای راستین روزگار،هیچ نمی پندارندجزارزانترین وزیرپاافتاده ترین آلات وابزار،دربازارمکاره سوداگران مرگ وبرده داران برده خوار...نه،خدارا!ای کسانیکه ازابدیت انسانیت،درخویشتن خویش،خبری دارید...این موجودات مسخره روزگارراکه فرمان جریان خون کثیف عروقشان به دست خداوندان طلاست،این جانورانی که بشریت،اینچنین سرسام گرفته،به پستی روح روسپی شرافت زدایش مبتلاست،انسان می خوانید،انسان می دانید...وبه رغم هرچه قربانی،به رغم هرچه شهادت،این توله شیاطین راازصحنه سرنوشت سازان جامعه بشری به دوربرانید...به گوربرانید:به گورستان تاریخ...تاریخ انسانیت وانسان ها؟نه!هرگز!حیف نیست ازانسان های خداپرداخته ی خودساخته ی پاکباخته؟!...

بسپاریدبه گورستان تاریخ درنده ترین جانوران ناشناخته!

سیاهی هاوسپیدی ها...

سخن ازفجایع غیرقابل توصیفی است که ازیکسال ونیم پیش درآتلانتامرکزایالت جورجیا،یکی ازپیشرفته ترین وثروتمندترین ایالات آمریکا،برسیاهان فلک زده روامی دارند...

سخن ازسیه روزی هستی فرساوروان سوزسیاه پوستان است که،گویا،به "جرم" سیاهی پوستی که دارند،به عنوان یک "نژادپرست" درجوار "نژادبرتر" حق طعم زندگی چشیدن را،حق نفس کشیدن را،ندارند...

...وتاآنجاکه مربوط به سربه نیست کردن سیاهان است،فجایع دلخراش آتلانتا،درآمریکای لینکلن،یک خبرتازه،یک فاجعه خارج ازاندازه نیست...اماآنچه درمورد (آتلانتا) بشریت را ـ تاسرحدیک غیرممکن ـ شرمنده می سازد،اینکه:دراین ایالت به خون پالوده،سروکارجلادان نژادپرست سفیدپوست،بامشتی کودک بی گناه است...کودکانی که هنوزفرصت آنرانیافته اندتابدانندکه سفیدپوستان،تافته گان جدابافته اند...کودکانی که زمان هنوزعمرشان رابه مکانی نرسانده که دیوان تاریخ ملتهارا ـ خواندن که هیچ ـ حتی،بازکنند...کودکانی که هنوزسالهابدورازدوران جوانی، "باید" ازطریق سربه نیست شدن های خود ـ روح آبراهام لینکلن رادرآستان بارگاه الهی،"سرافراز" کنند...کودکانی که بازماندگان فرزندان تاریخ سازدیروزآفریقاهستند.آفریقائی که صدهاوصدهاقرن قبل ازاینکه آمریکای دویست ساله متولدشود،فرهنگی آنچنان قوی داشت که اگرقرن شانزدهم می گذاشت،امروزه آدمکشان سپیدپوست،اینچنین راحت وبی خیال وبی گدار،سرصدهاوهزاران سیاه پوست رانمی آویختندبردارانوارنامرئی خورشیدکاذب تمدن کذائی غرب جنایتکارجنایتبارجهانخوار...وتنهاخالق هستی می داند،تنها،آن یکتاپروردگار،که اگر (سپیدی) ازلحاظ انسانی مفهومی داشته باشد ـ که دارد ـ برسیاه پوستان رواست و (سیاهی) براین سپیدپوستان برده پروربرده دار،سزاوار...

 

سارا آتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:43  توسط سارا آتش  | 

چه کسی می گویدجنگ سوم جهانی آغازنشده؟!

چه کسی گفته جنگ اول جهانی پایان یافته است؟!

چه کسی می گویدجنگ سوم جهانی آغازنشده؟!

شمارابه خداببینید...ببینیدچگونه زندگی رابرای صدهامیلیون انسان دراین سووآن سوی جهان،تابی نهایت تمامی سماوات ناشناخته ی بی کران،به صورت مشتی شط پراکنده امواج خون درآورده اند؟!

شمارابه خداببینیدباسرگذشت وسرنوشت بشریت چهامی کنندوچهاکرده اند؟!

انگاریک مشت کرکس انسان نما ومشتی ژنرال ستاره بردوش حلقه به دوش،خداوندان زمین اندومیلیون هاومیلیاردهابندگان بی گناه خدا،برده اند!!

تصوراین یکه تازان گنج اندوزهستی سوزدوران چیست؟

اینکه:تازمان هست وزمین هست،"رسالت" آنهافرمانروائی بر(دیروز)ها(امروز)هاوفرداهای بشریت است،"وظیفه" بشریت،دراوج سرگردانی روح وسرگیجه تفکرات وساختن وسوختن درتب مقدمه بی محتوای ممات،بردگیست؟!

اینها،این لامذهب های روزگار،این تهی مغزان فاقدروح سیه قلب سیه کردار،کجای کارند؟

اصلا،کارکجاهستند؟!

این دریوزگان طلای سفیدوسیاه،این مظاهرمجسم فسق وفجوروگناه،واقعااراده ملت هارا،چونان موجودیت سراپاهیچ خود،پوچ می پندارند؟!

این حتی نه بدبخت ها،ازفرداهای حکومت انسان برسرنوشت انسان،اصلاخبردارند؟

نه!به حقانیت حق که ندارند.وازآنجاکه خبرندارند،این چنین خونسردوبی تفاوت،پشته های میلیون هاکشته را،پشتوانه ی تداوم حیات منفورخود،که کوله باربه خون پالوده متحرکی ست انباشته اززروزور،می پندارند...

باکمال بی شرمی ـ رسمااعلام می کنندکه دوسوم بشریت،درمسیرنامتناهی گرسنگی وقحطی،جان می کنندوازآنسوی،سالانه صدهامیلیون تن گندم رابه گورستان اقیانوس هامی سپارندتاتوازن قیمت هارانگه دارند!

دکترشارلاتانی به نام (برنارد) را ـ باچه الم شنگه ای ـ درسراسرعالم برسرزبان هامی اندازندکه:بله!گویامسیح تولدمکرریافته وباپیوندقلب ها،مرده هارازنده می کند!!

درهمان زمان،درهمان زادگاه این مردک شارلاتان،درآفریقای جنوبی،قلب صدهاوهزاران سیاه پوست ورنگین پوست راکه آشیانه انوارازیادرفته ی خورشیداست،درقمارالماس،به مرگ،می بازند!

به مرگ می بازند،اززندگی،مرگ می ساززند،می چاپند،می قاپندوبرلاشه ی فقروزحمت میلیون هاانسان،باسمندلجام گسیخته ی هوس نفس سم طلای خودمی تازند...وسپس سینه فراخ وسرفراز،به عنوان یکه تازان "تمدن بشری" برخودمی بالندومی نازند!

قرن  ما،بویژه این دوران ازقرن ما،بازیچه جانورانی اینچنین است...

اما،کاش این جانوران می دانستندکه ـ درآینده ای نه چندان دورتنهایک چیزدرانتظارآنهاست ـ قبرستان تاریخ...واین فرمان تاریخ به منزله ی محصول تصادم تضادهاست...این فرمان انسان های ستمدیده وحدت آفرین است...این فرمان زمان...فرمان آسمان...فرمان زمین است...

...وازآنجاکه به یادآوردن مسخره بازی ها،صحنه سازی هاوپشت هم اندازی های این خداوندان زروزور،درهرفرصتی،فزاینده کینه هادرسینه های مستضعفین جهان است،بدنیست مسائلی چندرابه یادآوریم...درچه روزهائی؟

ـ علت شروع جنگ اول جهانی،تصادم قدرت طلبی امپراطوری های زمان ـ درمتن تضادهای طبقاتی ـ بود.ببینیداین خداوندان جاه طلب زروزور،درجهت استحکام بخشیدن به ستون های بنای "آقا" ئی خودچندمیلیون جوان رابه مسلخ جنگ  روانه ساختندوچندمیلیون ازاین جوانان،دیگرهرگزبه خانه های خودبازنگشتند:

تعدادنظامیانی که طرفین متخاصم به میدان جنگ کشاندند:67417000 (شصدوهفت میلیون وچهارصدوهفده هزار) نفربود! ـ 37460000 (سی وهفت میلیون وچهارصدوشصدهزارنفر) ازاین نفرات،هرگزبه خانه های خودبازنگشتند،درتنگ بخون پالوده سنگرها،درظلمت دوداندودجنگل ها،دراوج طوفان فرمان ناپذیرامواج اقیانوس ها،درماتم صامت بیابان ها،دربسیط ابراندرآتش آسمان ها،سرودست وپاازتن مشبک جدا،سوختند،منجمدشدند،تکه پاره شدند،پوسیدند،گندیدندوبرگورهای بی نام ونشان آنها،هماهنگ باسوگ استخوان سوزخانواده های آنها،امپراطوری های فاتح خندیدند...

متوجه شدید؟بیش ازسی وهفت میلیون جوان به طریقی که وصفش رفت،ازمیان رفتند.ولی بحث دراین است که به ابدیت پیوستن این همه جوان،فقط درمرگ بی جهت آنهاخلاصه نمی شد.درست به تعدادسربازانی که کشته شدند،یعنی سی وهفت میلیون خانواده به عزانشستند،سی وهفت میلیون دختروزن،دربن بست احتیاج،ناچار،پیمان خودراباشرافت،شکستندوبه ارتش چندملیتی فحشاء پیوستند...

فاتحین جنگ،ازمغلوبین جنگ،صدهامیلیون دلارغرامت خواستنداماهیچ نگفتندکه هرگزخواهندتوانست "غرامتی" تحت هرعنوان ـ درمقابل تیره بختی میلیون هاخانواده داغداروناموس  بربادرفته وشرافت ازیادرفته میلیون هادختروزن ـ به بشریت عزاداربپردازند!؟

نه!هیچ نگفتند...چه داشتندکه بگویند؟!

ولی،بالاخره می بایستی بشریت رابه طریقی تسکین می دادند.

پس از "پایان" گرفتن جنگ اول جهانی،آنچه برای توده های صدهامیلیونی دنیا ماند،فقربود،فحشاء بود،بیکاری بودوخانه بدوشی بود،خانه به دوشی درشبح اسکلت های تبدارویرانی...

بادرنظرگرفتن این حقیقت شکننده،کسی نیست به این قدرت های پنجگانه دارای حق (وتو) بگوید:آقایان!بیائیدبرای بارنخستین وبرای آخرین باریک لوطیگری کنیدوموجودیت این "پاکنویس جامعه ملل" را،این سازمان ملل "متحد!" را،وتوکنید!بیش ازاینهاملتهارادست نیندازید!مگرملتهاکورند؟کرند؟!مگرشعورندارند؟!مگرهرچه فرهنگ هست وشعورهست،خدا،دربست وسربست به شما داده؟!چه کسی گفته که شماباجگیران بین المللی،تافته جدابافته هستید؟بایکوت کنیداین سازمان ملل کذائی را!پایان دهیدسیاست های ضعیف کش فقرومرگ پرورهرجائی را!اینقدربه رخ ملتهانکشید "حقوق بشر" سراپاشر،پای تاسررنگ ونیرنگ ودورووشش دروده پهلووهوائی را!بیش ازاین سزاوارندانیدبرسپیده دم ملتهای ازبندرسته،ظلمت مطلق وغروب تحمیلی وجبرکسوف وابرتباهی را!

تصورش رابکنید:طی این سالهای پس ازپایان جنگ دوم جهانی (که هرگزپایان نیافته) درگیرودارکشتاربی امان وبه بازی گرفتن سرنوشت صدها میلیون انسان،قدرت های بزرگ باچه غمزه ونازی باچه افتخاروسرافرازی،پیشرفت دانش رابه رخ بشریت کشیدند!

خیلی خوب!بایدازاین قدرت های بی چون وچراپرسیدکه بااین نمایش هاچه چیزی راخواسته ایدومی خواهیدبه ساکنین کره زمین ثابت کنید؟

کدام یک ازاین موشک وماهواره پرانی هادردی ازهزاران دردبی شماربشریت رادواکرده است؟

آیااین کارهابه خاطر "مصونیت ملت هاازفلاکت های جنگ" صورت می گیرد؟مگرنه درازای خرج هریک ازاین ماهواره ها،موشک هاوبمب ها،مرگ ازطریق قحطی وبی خانمانی وآوارگی،هستی میلیون هاانسان رابه غنیمت می گیرد؟!

رسوائی ازاین چشم گیرتر؟توهین به اکثریت جامعه بشری ازاین خفت بارتروشکننده تر؟

ای سوداگران مرگ!ملتها،مدتهاست که ریشه مظلوم واقع شدن وتوسری خوردن راازاعماق خویشتن خویش،کنده اند...

استعمار،استثمار،کشتاربی دریغ،بندگی وبردگی قرون بی شمار،سینه ملتهاراازکینه ها،آکنده اند...

انسان هاازدیکتاتورسازی های شما،ازتزویروریاوصحنه سازی هاوپشت هم اندازی های شماخسته اند...

سنگینی سنگ های زائیده ازسنگرهای گور،کمرکره زمین راشکسته اند...

اگرازبندگان خداخجالت نمی کشید،ازخداخجالت بکشید...بس است به خاک وخون کشیدن ودرجهل وفقرومرگ ومرکب نگهداشتن انسانها...بس کنید:

ای میکرب های مرگزای ناشناخته ترین سرطان ها!

 

سارا آتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:42  توسط سارا آتش  | 

برتوحرام باد،ابدیت نعمت های پروردگار!

باچه کلماتی،چه جملاتی،آغازکنم  آنچه راکه اصلانمی خواهم آغازکنم؟

گیریم که ـ به وسعت بی نهایت هستی ـ خارانزجارزائیده درخارزارخونم وتشنه ی بوی نسیم آشنای یک گل صحرائی...

درخم وپیچ این کره زمین به خون تپیده،کو؟کجاهست؟یک گل تک افتاده مسموم نشده بیابانی تابه دورازانزجار،پنجره هستی خودرابه سویش،به رویش بگشایم؟

ازخویشتن خویش به درآیم.پربگیرم،پربازکنم،پروازکنم...

بپرم،بروم بالا،خیلی بالا،درآستان خدا،شکوه آغازکنم...

گفتم:شکوه؟!

ای دریغ!که بیهوده گفتم.چراکه اگرپرگرفتم وپروازکردم وبه آستان پروردگاررسیدم.اگرمی رسیدم...

ازاوپوزش می طلبیدم که من هم ـ اشتباها ـ بشربه دنیا آمده ام وچون بشربه دنیا آمده ام ـ برغم این همه پدیده های هستی بخش عشق آفرین که برمن ارزانی داشته،فردوس قابل لمس خاکی اش راتبدیل کردم به دوزخی آتشباروچمنزارصلح وصفای ملکوتی اش را،به خارزاری دربطن یک لجن زار...

...وافسوس...هزارافسوس که نه پردارم ونه خیال پرداشتن برسر...

آخربال وپرراچه کاربابشرلجن بستر،به دورازعظمت خاکی بودن ـ خانه خراب کن وچشمه سراب کن ونقشه ی (زیست) نقش برآب (نیست) کن وتوسری زن وتوسری خوروگورکن وخاک برسر!

وحیف ازشترصبوروافتاده وخاک نوردوخارخوراک وصحراپروردکه (نفرش) می خوانیم وبشررانیز،نفر!

آه...ای خدا!تورابه خدا،به من بگو...بگودرفرداهای آنسوی زندگی،که دراین قرن پوچ اندرپوچ هیچ اندرهیچ گیج ولوچ،که تداوم نفس کشیدن هارا (بندگی) نام زیبنده تریست از (زندگی) ...

درفرداهای این بندگی موسوم به زندگی،من به عنوان یک بشر،دربرابر (چرا) های توچه پاسخ دارم؟

چه پاسخت گویم اگرپرسیدی که:دیده ات دادم،توچراندیدی؟

وهروقت که دیدی،بریده ازآن همه زیبائی که برتوارزانی داشتم،همه هرچه دیدی زشت دیدی وزشتی دیدی؟

وزشتی هارا ـ به  سلامت سرپرتوطلا ـ بدان پایه زیبادیدی وبدان مایه پسندیدی که دراوج یک جسارت ممنوع ـ درخلقت زیبای من ازتو،دردرون خوددیوی طلائی آفریدی...ودرجهت هرچه "زیبا" ترکردن این زشتی خودآفریده،هرکه راضعیف ترازخودیافتی،خونش رامکیدی تامباداکسی ذره ای ازوجودطلائیت راسهم خودداندودسترنج خود،هزاران هزار،شکم گرسنه زندگی های زارونزاررا،درهم دریدی،هزاران هزار حق طلب فرداهارا،کودک هارا،غنچه های نشکفته راباانگشتان طلائی خودچیدی،ازآسمان های من که آبستن های همیشه باران های برکت آفرینند،قنداق های آهنین بربرهوت مرگ موسوم به زندگی میلیون هاکودک زبان بازنکرده،باریدی،تخم تقواوپرهیزگاری وخدمت بی منت به هم نوع وارزش زحمت ووقارزائیده ازتلاش بهارآفرین را،ازپهنه ی زمین برداشتی ودرکنارهرنهال ثمربار،موشکی اتمی کاشتی...

آه...ای خدا!تورابه خدا،به من بگودرفرداهای آنسوی تداوم بندگی معروف به زندگی پاسخت راچه گویم؟

 

همین حالاکه هنوزدستم به آستانت نرسیده،نمی دانم چگونه به توبگویم که چرا (تداوم بندگی) نامیده ام (زندگی) را...

اماچه کارکنم که سزاوارنفرین ابدی توام چراکه لیاقت زندگی راندارم وعادت کرده ام به بندگی:بندگی طلا،بندگی هوس،بندگی زور،بندگی زیور،بندگی تنی روح فرساوشعورکوب وشرف روب وشکم پرست وشکم پرور...

خون انسانها شراب سکرآفرین من است درشبهای شهوت رانی هاوهوس چرانی های نکبتبار...

وموسیقی متن این لذت های بیکرانه شبانه،زووزه بمبها،رگبارهاوخمپاره ها ـ این "ساز" های پراکنده سلاح های مرگبارزندگیخوار...

نه!پروردگارا!رحمت خودرابرمن ستمبارجنایتکار،روامدار...

تاروزی که سراپا شرمندگی،شرمنده ازاین همه عشق بیقراربه کالاهای بازارخلقت آزاربندگی های بی شمار،به خودآیم،حماسه ابدیت هستی رابسرایم ونه به دروغ که براستی تورا ـ آنچنان که درشأن توست،بستایم...

 

ساراآتش...

تابستان 88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:41  توسط سارا آتش  | 

هیتلر

مسئله ای که برای همه روشن است دیگرنیازی به بازگوکردن ندارد:همه می دانند که پشتوانه پول،طلاست.این مسئله چندان مهمی نیست،مسئله مهم اینست که پشتوانه خودطلاچیست؟معدن طلا؟!اصلا!ابدا!پشتوانه طلا،خون است:خون انسان های ستمکش...

مگرنه هیتلر،تنهاشش میلیون انسان بی گناه رادیاربه دیار،قطاربه قطارتحویل کوره های آتشباردادتاچرخ زمان راازگردش بازدارد؟

نتیجه چه شد؟

هیچ:تاریخ،پوزه اش را،روح دریوزه اش را،به خاک سیاه مالید...

وآنهمه فریاد...آنهمه تب وتاب...خاک شدندوخاموش فروطپیدنددرتک ویرانی (آشیانه عقاب) ...

دوران ما،دوران فرمانروائی (من) هانیست.

(من) درقرن ما،محکوم به فناست.قرن ماقرن حکومت (ما) ست...

تو (من) می گویی وتصورمی کنی که حتی درتاریکترین ودورافتاده ترین جنگل های آنگولاانسان قرن ماتنهاست که  وحشت کنداز (من) گفتنهای تو!؟

زهی  مغزعلیل!زهی تصورباطل!

زمان،جنگ راباهرچه وهرکه مربوط به جنگ است،محکوم کرده است!

آنچه مسلم است اینکه پایان همه ی زندگی هامرگ است...

هم انسان هامیمیرند،هم چرندگان،هم پرندگان،هم خزندگان...وگلهاوبهاران،وماهی هاو...امپراطوری ها!

نگاهی به صفحات تاریخ بشریت بیفکنید،ببینیدتابوت چندامپراطوری ورشکسته سیاهترین صفحات آنست...

برامپراطوری انگلستان چه گذشت؟برامپراطوری عثمانی چه گذشت؟امپراطوری انگلستان زنده ماندیاهند؟دومیلیون قربانی ارمنی زنده مانده اندیاامپراطوری عثمانی؟

آیاازاین سقوط های اجتناب ناپذیرامپراطوری هاهیچ عبرتی نبایدگرفت؟

گیریم که امپراطوری ایالات متحده،تمامی ملل دنیارااز "خود" شان منهاکرد،پایان کارش به کجاخواهدانجامید؟

اولا،مگرمی توان ملت هارااز "خویشتن خویش" آنهامنهاکرد؟

برفرض هم جهانخواران گذشته وحال،چنین بپندارند،امامگرمی تواننددرسرتاسرجهان،به جای انسان،گورعمودی بکارند؟!توانستند؟وآمریکای امروز،سرگذشت کدامین امپراطوری راالگوی سرنوشت خودساخته که اینچنین خودراباخته است؟این چه هیولائی است که آمریکاازخودساخته است؟

به خودحق ندهیدبه جای همه ی ملت هافکرکنید.مگراین شکم صاحب مرده (سرمایه) چقدرظرفیت دارد؟اینهمه خون،درتداوم سالهاوقرون،،به خوردش داده اند،کافی نیست؟!چقدر؟تاکی نابودکردن انسانهابه عنوان "نژادپرست!" ـ "رنگی..." "سیاه..." ومهمترازهمه،به نام "کمونیست!"

مگرهرکس فریادکشیدکه:آهای!ازمابهتران!کمرمازیرباراستعمارواستثمارشماشکست...دیگربس است!...اویک "کمونیست" است؟!

این کشیشانی که درال ـ سالوادوردرداخل کلیسا ـ به هنگام دعا ـ به رگبارنوکران ستاره بردوش آمریکابسته می شوند،کمونیست اند؟

یعنی هرکس حرف حق زد.کمونیست است؟!

آیابه نظرشمامتهم کردن هرحق طلبی به کمونیست بودن،بزرگترین وگسترده ترین تبلیغات برای کمونیسم نیست؟آمریکا،کی می خواهدبه هوش بیاید؟

فرداکه به جای خود،پس فردا،جداَ دیرنیست؟

 

سارا آتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:41  توسط سارا آتش  | 

فرزندفقر...

من،موجودی سراپاشور...

سراپاعطش...

موجودی سراپاگذشتم...

وباهرچه شورداشتم...

هرچه عطش داشتم...

باهمه اشک های پنهانی...

باهمه ی سیاهی سپیدی ناپذیرسرگذشتم...

سال ها،دربدر،

پی موجودی گشتم...

که عذرعدم قدرت مرا

نسبت به درک واژه محترمی

که درقاموس خوشبختان روزگار...

به (شرافت) معروف است،

پذیراباشد...

گشتم...گشتم...

ودربی نهایت بودنهاودیدنهای بیدریغ

چه بساموجودموسوم به (مرد) که دیدم...

وبه خاطردرک مفهوم آن کلمه محترم...

تشنه لب وحسرت زده،تک تک آنهارا

بآغوش کشیدم...

وازشاخسارشجرشهوت بارهوس هریک ازآنها...

خرمنی بذرروی کارنیامده ی خفت ناموس زدای احتیاج

چیدم...

وبرهرشاخه هوس هرموجودموسوم به مرد،چون قطره بارانی افتاده ازنفس

درشب فلاکتباریک انتظارعبث،

فروچکیدم...

من درجستجوی موجودی بودم

که  بدبختی جهل بیگناه مرا،

به پاس خوشبختی گناهکارخویش،ندیده بگیرد...

درجستجوی موجودی بودم که...

باشرافت تهمت نچشیده ی خود...

حداقل یک شب،

به خاطرشرافت دامن دریده ی من،درتابوت شرافت ازدامن پریده ی من بمیرد...

چکارکنم؟چه بگویم؟چگونه بگویم؟

که همه مردان به خاطرفراموشی سعادت کاذب خودشان بودکه

مرامی خواستند...

بآغوشم می کشیدند...

کام می گرفتند...

بدبختی پناهنده خودرا،بابی پناهی بخت بدبخت من

میآراستند...

دربیکران آفرینش،ستاره ناشناخته بسیاراست...

من،ستاره ای ناشناخته ام...

ستاره ای آواره که...

نه پاره ابری داردبه خاطرگریستن...

ونه فضائی بی منت،

برای یک طریق ـ به علاوه شرافت ـ زیستن...

زندگی من،قلبی است ازسینه دورفتاده...

قلبی که میله های محبس آن کلمه محترم وانحصاری،

درشب دربدری های یک احتیاج بی علاج،

آهنگ طپش های تب آلودش را،

به عنوان یک هدیه ی ناقابل درآستانه "شرافتمندان روزگار"

ببادهدرداده...

 

نه روشنائی یکپارچه ام که بظلمت اجتماع،بتازم

نه ظلمت یکپارچه ام که "هیچ" خودرابه(همه چیز)روشنائیهای

تصنعی اجتماع

ببارم...

 

گرچه نام تحمیلی من،معروفه است،اما،من

شرنگ سرشک آشکاریک "راز" م...

من،فقرم،نیازم...

من،محصول تاراجم...

من،احتیاجم...

 

ساراآتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:40  توسط سارا آتش  | 

پس ازمرگ من...

پس ازمرگ من ازاینکه سنگی رابرجسدمن تحمیل می کنید،ناراحت نباشید.

من،سال ها،روی سنگ هاخوابیده ام؛هیچ مانعی نداردکه سالی چندهم،یک سنگ روی من بخوابد...

اماخواهش می کنم ازسنگ گورمن خواهش کنیدکه تابوت مراناراحت نکند،چراکه تابوت من عصاره سرگشته جلدکتاب های بال وپرشکسته ی من است...

 

ساراآتش...

تابستان 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:39  توسط سارا آتش  | 

به نام خدا

دردورانی این رامی نویسم؛که تب مرگ اندوزتدارکات جنگ هسته ای،سراسرجهان رابه کابوسی سرسام آفرین دچارساخته است.

دورانی که زندگی ـ ازترس فرداهای زودرس نابودی بشریت ـ درمقابل مرگ،رنگ باخته است.

دورانی که معنویات،به مفهوم وسیع وانسانی کلمه،درجوامعی که قدرت مرگبارزرادخانه هایشان شناسنامه فرهنگ آنهاست،مکانی برای خودنمائی ندارند.

دورانی که خداوندان (زر) وفرزندخلفش (زور)،دلارهای خودراباتعداداجسادقربانیان ملت های به پاخاسته می شمارند.

دورانی که نان دوسوم ازبشریت نه آجر،که سنگ است.ودرمقابل،مهمترین کالاهای صادراتی سودگران مرگ:امپریالیستهای لجام گسیخته ی خون آشام،به دیارگرسنگان،سلاحهای ویرانگرقدونیم قدرنگارنگ است...

دورانی که جهانخواران زندگی سوزگنج اندوز،رنج مطلوب برای بقای شرافتمندانه زندگانی را،ایده آل آرزوهاوخواسته های آسمانی را،شرافت ووجدان انسانی را،ازفرهنگ سراپاننگ ونیرنگ خود،زدوده اند...

دورانی که شیاطین کوچک،بفرمان "شیطان بزرگ" ـ خواب را،درمتن صفیرگلوله هاوموشک هاورگبارمسلسلها،ازدیدگان بندگان بی پناه وبی گناه خدا،ربوده اند...

دورانی که ـ تااینجای کار ـ امپریالیستهای بشرخوار،به خاطرتداوم حکومت مرگبارشان برسرنوشت ملت ها،پس ازجنگ دوم جهانی،آتش یکصدوپنجاه جنگ منطقه ای رابرافروخته اندوبه موازات این آتش افروزی هاوآواره کردن هاوکشتاربی دریغ میلیون هاانسان،صدهامیلیارددلاردربانکهای ماورا ء دریاها،اندوخته اند.

دورانی که درآنسوی جهان،درآمریکای مرکزی وجنوبی،حکام نظامی دست نشانده ی "شیطان بزرگ" درخارزاری ازاستخوان های پوسیده وپوک ملت های ستمدیده همه شیون وهمه سوگ،باسربه نیست کردن دههاهزارجوان ازبندگی بیزار،پیرمردان افتاده ازکار،کودکان شیرخواروزنان باردار،بزعم خود،درکارافزایش طول عمرامپریالیسم محکوم به فناهستند...

ودراینسوی جهان صهیونیست های هاروخونخوار،سردمداران فلسطین اشغالی یامینی آمریکای موسوم به اسرائیل،همه هرچه راکه فاشیزم هیتلری،ازطریق آیشمنهابریهودیان رواداشت،ازطریق تروریست هایی چون "بگین" وقصابانی چون "شارون" برخلق فلسطین وسایرخلق های ستمدیده ی عرب ـ یاسکوت یعنی رضایت ضمنی دولت های مرتجع عربی ازسعودی هاگرفته تاقابوس هاوشاه حسین هاوشاه حسن هاروامی دارند.بلندی های جولان راملک پدری خودمی دانندودرلبنان باکشتارهزاران نفروآواره کردن صدهاهزارزن وکودک،اززمین،دریاوآسمان آتش بیدادومرگ فرومی بارندتامگربه موازات انهدام همگانی خلق فلسطین ـ جهانیان ـ پیروزی ایران انقلابی رابرصدام آمریکائی،ناچیزبشمارندویاحداقل نادیده انگارند.

 

ساراآتش...

تابستان 88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:39  توسط سارا آتش  | 

نامه ای به خدا...

پروردگارا!

هم اکنون که این نامه رابه تومی نویسم:سراپای جودمنقلبم،مظهرالتهاب سزشک آواره ایست،که جزدامن رحمت  بی منت الهی،دامن دیگری نمی تواندنوازشگرتلخکامی سرنوشت بدفرجامش  باشد...

مدتهاست،شب،ازنیمه  گذشته است...

اکثریت بندگان تو:هم آنهاکه گنهکارند...هم آنهاکه نیستند...درخلوت بستریک مرگ موقت:دربسترخلوت خواب،کوفتگی تب وتاب تلاش نان وآب روزانه را،به رؤیاهای همیشه سراب،تحویل می دهند...

دراین شب تب آلود،جزآنهاکه انتظارناشکیب یک آرزوی ناشکفته،خواب رابردیدگان نگرانشان حرام کرده است،دیگرکسی بیدارنیست...

سنگینی اندوهبارظلمتی نفوذناپذیر،زمین را،تاسرحدصمیمیت اندوه یک فلب عاشق،به ستوه آورده است...

ازستاره ها،درپهنه ی ابدیت سپهر،خبری نیست...

همه اختران گمنام ونام آور،همآغوش بافانوس نیمه شب پس کوچه های عشاق خانه بردوش،درپس پرده ابری همه جاگیروسیه پوش،غنوده اند...

تنهاسمفونی سرگردانی که ـ دراوج پریشانی یک سلسله "نت" ازیادرفته،سکوت ملکوتی شب راناراحت می کند،آتش اندوزوآتش افروزگردبادی است،وحشی وولگردوسیاه مست،که شاخه به شاخه،صحرابه صحرا،شیون شبانه مرگ ارزش های انسانی را،سرداده است...

پروردگارا!

درچنین شبی است که من می خواهم،ازبسترآشفته ی بخاک خفته ی یک قلب بیمار،کلامی چندباتوحرف بزنم...

باورکن،خدایا!به عصیان پنهان اندیشه های انسانی ام سوگند،همین حالاکه تپش های سرسام گرفته ی قلب شاعرم،آستان مقدس آفرینش همه جانبه ات را،بافریادخاموشی ناپذیرآمال سرکوفته ام آشنامی کند...

همین حالاکه دارم باتوحرف می زنم،نمی دانم چرا،سرخی تب آفرین شرمی مطلوب،پریدگی رنگ گونه هایم را،زینت بخشیده است...

ازاینکه این عظمت رادرروح خودیافته ام که دقیقه ای چندباتورازونیازکنم،ارتعاشی مبهم،هم آهنگی طپیدن های قلبم را،برهم زده است...

پروردگارا!

گفتم که ازبسترخاک برسریک قلب بیمارباتوحرف می زنم.

اما...باورکن،خدا!

بیماری من،بیماری مخصوص به خودمن نیست...

بیماری من،بیماری قرن ماست...

قرنی که درگستره ی استخوان بندی زندگیخوارمرگبارش،کشتاربی دریغ انسان به دست انسان؛باضمیربشریت،معجون گشته است...

قرنی که درپهنه ی آغشته به خونش بسترلالائی نیمه شب مادرها،به خون پالوده خاک سنگرهاست.

قرنی که درحرمسرای حسدها،فریب ها،دورنگی ها،دوروئی ها،نامردی هاونامردمی های بی دریغش تقواوایمان به حقیقت را،باکمال خشونت وبیرحمی،به خاک نسیان سپرده اند...

قرنی که دراوج تمدن کاذبش،دریک لحظه فانی،دههاهزارعشق بی پیرایه آسمانی را،صدهاهزارایده آل خلاق انسانی را،بافشرده دوزخی به نام بمب اتمی،کباب می کنند...

وکباب می کنند،آب می کنند،گوشت واستخوان میلیون هابنده ی بی گناه تورا،درعطش آفرین کوره های شرربار...

قرنی که بهارش زردی برگ های خزان زده است،پراکنده درزیرپای اسکلت اشجار...

قرنی که یک جانبش،مدفن بی نام ونشان قربانیان غرش خمپاره ها...وجانب دیگرش،کاباره فحشاء پروربانکداران احتیاج آواره هاست...

بدینوصف،خودت تصدیق کن،یارب!

قلب انسانی،اگرسنگ هم باشد،محکوم به پذیرائی ازیک بیماری پنهانی نیست؟!

آخرپروردگارا!

کجای این زندگی قرن ما،شبیه زندگیست؟!

پروردگارا!

کاش اجازه می دادی که ازدرگاه مقدست بخواهم که برای نجات بشرقرن ما،هرچه زودتر،تصمییم بگیری...

تمام دریچه های امید،بروی سرنوشت انسان قرن ما،بسته است...

سنگینی سنگ هاوصلیب ها،پشت گورستان هارا،درهم شکسته است...

خواهش می کنم،خدا...زودتر...هرچه زودترتصمیم بگیر...

چراکه روح بشریت ـ به مفهوم وسیع کلمه ـ خسته است...

سارا آتش...

پائیز87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:38  توسط سارا آتش  | 

مرگ تدریجی

مرگ تدریجی ماآغازخواهدشد.اگرسفرنکنیم.اگرمطالعه نکنیم.اگربه صدای زندگی گوش فراندهیم.اگربه خودمان بهاندهیم.

مرگ تدریجی ماآغازخواهدشد.هنگامیکه عزت نفس رادرخودبکشیم.هنگامیکه دست باری دیگران راردبکنیم.

مرگ تدریجی ماآغازخواهدشد.اگربنده ی عادت های خویش بشویم وهرروزیک مسیررابپیمائیم.اگردچارروزمرگی بشویم.

اگرتغییری دررنگ لباس خویش ندهیم یاباکسانی که نمی شناسیم سرصحبت رابازنکنیم.

مرگ تدریجی ماآغازخواهدشد.اگراحساسات خودراابرازنکنیم.همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان مامی شودودل رابه تپش درمی آورد.

مرگ تدریجی ماآغازخواهدشد.اگرتحولی درزندگی خویش ایجادنکنیم هنگامیکه ازحرفه یاعشق خودناراضی هستیم.

اگرحاشیه ی امنیت خودرابرای آرزویی نامطمئن به خطرنیندازیم.اگربه دنبال آرزوهایمان نباشیم.اگربه خودمان اجازه ندهیم برای یکبارهم که شده ازنصیحتی عاقلانه بگریزیم.

بیاییدزندگی راامروزآغازکنیم.بیاییدامروزخطرکنیم.همین امروزکاری بکنیم.

اجازه ندهیم که دچارمرگ تدریجی بشویم.

شادبودن رافراموش نکنیم.  "پابلونرودا ،نویسنده ی شیلیایی"

 

ـ اگردوعبارت"خسته ام"و"حالم خوش نیست"رااززندگی خودپاک کنید،نیمی ازبی حالی وبیماری خودرامداواکرده اید.  "وین دایر"

ـ من گنجینه ی حافظه ام راکه پرازخاطره های تلخ ورنج آورودیرپای زندگی است به دنیاوآخرت نمی دهم،درلحظاتی که تنهانشسته ام باآنهاسرگرمم واینهابودندکه مراازسختی هاومذلت هانجات دادند،هرخاطره ای چون مرواریدوستاره ای درخشان درافق زندگی ام درخشندگی خاص دارد.آه خاطراتم.آه خاطراتم..

ـ چه بایدکردای انسان ها؟بایدرنج بریم.لب فروبندیم.ستایش کنیم.امیدوارباشیم وبمیریم.  "پاسگال"

ـ راستی اگراحلام ورؤیاهای ماراازمامی گرفتند.چگونه می توانستیم حقایق ملال انگیزاین زندگانی مسکین وپست راتحمل کنیم؟

ـ آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم بلکه آنست که آنچه راکه حق داریم بکنیم.

"ویکتورکُرزُن"

ـ ای آزادی چه جنایت هاکه به نام تومرتکب می شوند.  "مادام رولانه"

ـ ای آزادی باکمال تأثرمی گویم،بشرسزاوارتونیست.  "تورگر"

ـ تمام مردم آزادی رادوست می دارندولی مهارت عجیبی درمعدوم کردن آن بکارمی برند.  "ولتر"

ـ بدترین وخطرناک ترین کلمات اینست:همه اینجورند.  "تولستوی"

ـ بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمق هادرست می گویند.  "چرچیل"

ـ دیروزرفت،فردانیامده،فریادعبث است،آرام باش!

ـ آنچه که به پروردگارمدیونیم دوست داشتن دیگران است.  "لاکوردر"

ـ بچه هابه آن چشمان بنگرید.به آن صدای گرانمایه گوش کنید.به آن دستی که باملاطفت شمارانوازش می کندتوجه داشته باشیدتاآن زمان که سرچشمه ی گرانبهای مادرارزانی شده است ازآن بهره مندشویدوقدرآن رابدانید.عشق بی پایان رادرآن چشمان بخوانید،به یادنگرانی آن صدادرآن نگاه باشیدکه ازدردورنج شمامی کاهد،

درزندگی پس ازمرگ مادرممکن است دوستان عزیزومهربانی پیداکرده باشیدولی هرگزآن عشق بیان ناپذیرومحبتی راکه کسی جزمادرنمی تواندنثارکند،نخواهیدداشت،یادآورازآن چشم هایی که برتونگران وبرای توشادی هاآماده کرده بوده است.یادآورازآن دست هایی که بعضی شب هابانوازش های خوددردهای توراتسکین داده است.یادآورازآن دلی که برای خاطرتوزخم هاخورده وبازوفاداروفداکارمانده است،آنوقت زانوی خودرابرزمین گذاروبرای تقدیس مادرت دعاکن.  "هولندهوئوف"

ـ مادربادستی گهواره وبادستی عالم راتکان می دهد.  "ناپلئون"

ـ بعضی اشخاص چنان به خودمغرورندکه اگرعاشق بشوندبه خودبیشترعشق می ورزندتابه معشوق.  "لارشفوکولد"

ـ انسان هیچوقت به اندازه ی آنوقت خودراگول نمی زندکه خیال می کنددیگران رافریب داده است.

"لارشفوکولد"

ـ وقتی شیرخواره ایم به یک پستانک آرام می گیریم.وقتی کودکیم به یک جغجغه،به یک عروسک وبه یک تاب دل خوش می کنیم.وقتی به مدرسه می رویم ازیک آفرین معلم سرمست می شویم.درحدبلوغ نگاهمان درجستجوی نگاهی است وباخیالی حالی داریم.

دربزرگی پول،زن،مقام...فرزند،شهرت سراب حیات است وچون پیرمی شویم به هررشته ای که مارابه زندگی پیوندمی دهدچنگ می زنیم.ازگهواره تاگوردرجست وجووتلاشیم.هردم به چیزی دل می بندیم وبعددرمی یابیم که آن چیزتاپایان راه بامانمی تواندماند.

ـ هرکس عشق رادردیگران جنون می داند،حال آنکه خودهمیشه به چیزی عاشق است.  "حجازی"

ـ ای وجدان بدکاری های ماهمه ازچشم پوشی وگذشت های بی جای توست.  "حجازی"

ـ بدبختانه همنوعان ماطوری ساخته شده اندکه افرادیکه درراه های صاف وکوبیده شده راه می روند،پیوسته برکسانیکه می کوشندراه جدیدی بازکنندسنگ می انددازند.  "ولتر"

ـ اگرزندگی انسان هیچگونه جنبه ی انسانی نداشته باشد،فرداروزدیگری نیست.

ـ انسان هایگانه حیواناتی هستندکه من ازآنهاسخت وحشت دارم.  "برناردشاو"

ـ انسان ازحشرات هم کوچکتراست چون آنهافقط برای کشتن ما نیش می زنند.

ولی مابرای کشتن آنهاوجودشان راله ونابودمی کنیم.

ـ بشردراین دنیابیشترازهمه ی موجودات مصیبت وعذاب کشیده.بهترین دلیلش هم اینست که دربین تمام آنهافقط اومی تواندبخندد.  "نیچه"

ـ هرانسانی برای خودلحظه های شیطانی دارد.  "لاواتر"

ـ هرکسی نمی تواندیک انسان باشد.  "گوته"

ـ کسی که همه ی سلاح های خودرارهاکرده وناله کنان می گوید؛نمی توانم،ازمن ساخته نیست،بدشانسم،ترحم انگیزترین مخلوق دنیاست.

ـ قبل ازپول قرض کردن ازیک رفیق،درست فکرهایتان رابکنیدکه به کدام بیشتراحتیاج دارید.پول یارفیق!

"ادیسون هالاک"

ـ نفرین آزادگان برتوبادای پول که اساس دوستی هارابه دشمنی.محبت هارابه انفان،وآبادانی هارابه ویرانی هاوخرابی هامبدل می سازی،چه جنایت های فجیعی که به خاطرتوصورت نگرفته است.

ـ کسانیکه دیرقول می دهند،خوش قولترین مردمان دنیاهستند.  "ژان ژاک روسو"

ـ روزگاری بودکه مارنبود،کژدم نبود،کفتاروگرگ وشیروسگ وحشی نبود،ترس ووحشت نبود،مردم ازآزاررقیب آسوده بودند.روزگاری بودکه...

همه عالم درامان بود،مردم همه بیگانه بودندوبه یک  زبان خداراستایش می کردند.

ـ تجربه معلم سختگیریست که اول امتحان می کند،بعددرس می دهد.

ـ تجربه به من ثابت کرده است که کسی نیست که در 24 ساعت دست کم 5 دقیقه گرفتارحماقت نشود،عاقل وخوشبخت کسی است که نگذارداین قدرت ازاین میزان فزونی یابد.  "فرانکلین"

ـ ماکارهای احمقانه ای که درزندگی انجام داده ایم به نام تجربه به رخ دیگران می کشیم.  "اسکاروایلد"

ـ برای شناکردن به سمت مخالف جریان رودخانه قدرت وجرأت لازم است،والاهرماهی مرده ای هم می تواندازطرف موافق جریان آن حرکت کند.  "اسمایلز"

ـ ازخصوصیات زمان مااینست که متأسفانه بعضی افرادپست وپلیدصاحب اراده وپشتکارمی باشند.

"آلفردکاپو"

ـ لغت غیرممکن رابایدازقاموس هامحوکرد.  "ناپلئون"

ـ من می خواهم گریبان سرنوشت رابگیرم،اونمی تواندمرادربرابرزندگی خم کند.  "بتهوون"

ـ بسیاری ازافرادبه خاطریک استخوان خودرابه سگ تبدیل می کنند.  "مثل سوئدی"

ـ اگرمردم می دانستندهریک درغیاب هم چه می گویند،بطورقطع 4 نفردوست دردنیاباقی نمی ماند.

"پاسکال"

ـ براستی که ابلهان انسان های خوشبختی هستند،زیراکه هرگزپی به تنهایی خودنمی برند.  "ژان ـ یل ـ توله"

ـ چه سخت است زندگی هنگامیکه مااحساس کنیم درزیرآسمان کسی نیست که مارادوست بدارد.

"لردآویبوری"

ـ هرکس دردنیابایدکسی راداشته باشدکه حرف های خودش رابااوبزند.آزادانه،بدون رودربایستی،بدون خجالت،والاآدم ازتنهایی دق می کند.  "همینگوی"

ـ وقتی جوان بودم متوجه شدم که ازده عملی که انجام می دهم،نُه تایش معیوب است،من نمی خواستم که آدم معیوبی باشم،بنابراین ده مرتبه بیشترکارمی کردم.  "برناردشاو"

ـ به مامی آموزندکه به خاطربسپاریم،چرانمی آموزندکه فراموش  کنیم؟هیچکس نیست که زمانی درزندگی خودبه این معتقدنشده باشدکه حافظه همانگونه که نعمت است،بلاولعنت نیز است.  "ف ـ ا ـ دوریویچ"

ـ درصحنه ی زمین هیچ قلبی نیست که راضی باشد.  "مثل ایتالیایی"

ـ دنیابدون بچه ها،دنیای تاریک ووحشتناکی است.

ـ عشق،حیات عاشق راتشکیل می دهدوالامعشوق بهانه است.  "آلفونس کاو"

ـ گریه ی ماوقت تولدازآن است که به صحنه ی بزرگ جنون وحماقت واردشده ایم.  "شکسپیر"

ـ لازم است حدخودرابشناسیم،بله مادراین دنیاچیزی هستیم ولی نه همه چیز.  "پاسکال"

ـ من دنیای پرازشیروعسل رادوست نمی دارم.من دنیای کوچک وگرمی رادوست دارم که خودم بادست خود،آن راساخته باشم.  "شوپنهاور"

همیشه به خاطرداشته باشیدکه دنیاهرگزمدیون شمانیست زیراقبل ازشمانیزوجودداشته است.  "جان استیل"

ـ چراانتظارداریم که دیگران به نفع مارفتارکنندمگرماهمیشه به نفع خودرفتارمی کنیم؟  "حجازی"

ـ روزنامه شگفت انگیزترین عجائب جهان نوین است،خانواده ای که لااقل یک روزنامه رانخواندودرآن دقیق نشوددرقرن نوزدهم زندگی نمی کند.  "برودوس"

ـ اگرعدالت محوشود،دیگرزندگی مردم برروی زمین  به زحمتش نمی ارزد.  "آمانوئل کانت"

ـ برای اجرای عدالت اگرفحش وصدمه خوردیدبه خاطرخدانرنجید،بخندیدوشادباشید.  "دکترماردن"

ـ زرنگی آن است که شمایک موزراطوری تقسیم کنیدکه همه فکرکنند،بزرگترین تکه به آنهارسیده است.

"پروفسورارهارد"

ـ هیچ چیزبیشترازشب زنده داری پای میزقماروهوس های جانکاهی که باآن همراه است زیبایی چهره راازبین نمی برد.چشمان گودرفته،نگاه مات ومبهوت وسیمای رنگ پریده نشانه های طبیعی قماربازاست.  "ستیل"

ـ پدران ومادران دوره ی اول زندگی بچه هایشان راصرف آموختن راه رفتن وصحبت کردن آنهامی کنندوبقیه دوران کودکی کارشان اینست که آنهارابنشانندوساکتشان کنند.  "رابرت تانر"

ـ قبل ازآنکه کودک راکتک بزنید،یقین پیداکرده باشیدکه خودسبب خطای اونبوده اید.  "اوستین اومالی"

ـ برای دوست خودیکدفعه تمام محبت خودراظاهرمکن،زیراهروقت اندک تغییری مشاهده کردتورادشمن می دارد.  "سقراط"

ـ مااغلب خارمی کاریم وانتظارروئیدن گلی ازآن داریم واین خطای محض وخلاف قانون طبیعت است.

ـ دانش پزشکی درعرض چندسال گذشته چنان پیشرفت حیرت انگیزی کرده است که امروزبرای یک پزشک غییرممکن است دربیمارخودعضوسالمی پیداکند.  "اریل ویلسون"

ـ قرص وداروجزو جدانشدنی زندگی آدم امروزشده،شماکشوی هرمیزراکه بکشیدانواع واقسام قرص های سرخ،آبی،بنفش وشیشه های جورواجورداروپیدامی کنید.عصبانی بشویم قرص می خوریم.دیرهضم می شودقرص می خوریم.بیحال  هستیم قرص می خوریم وخلاصه ماشین تن رانمی گذاریم دفاع طببیعی خودش رابکندوبه زورقرص  وداروبرپانگه می داریم تاحدی که بعدمجبوریم عوارض همین قرص هاراباقرص درمان کنیم وعوارض قرص های بعدی راهم باقرص درمان می کنیم واین سیرتسلسل همچنان ادامه داردتابرسیم به آدم قرصی...

"ازکتاب قتل عام پزشکی دکترایوان ایلیج"

ـ اگرامروزحتی یک کلمه ازدیروزبیشتربدانید،مسلماّشخص دیگری هستید.  "چاحیت"

ـ کران واقعی کسانی هستندکه نمی خواهند،بشنوند.  "مثل آفریقایی"

ـ هرملتی 2 نوع دشمن خونی دارد؛دسته ای که به قانون پشت پامی زنندودسته ی دیگرکسانی که باوقت بیش ازحدآن رااجرامی کنند.  "آلفرکاپو"

ـ اگرمردم یکدیگررادوست می داشتند،تمام مسائل انسانیت حل می شد.  "ل.دوپره"

ـ میخانه:جایی که دیوانگی رابطربطرمی فروشند.  "سونیت"

ـ بهترین وحقیقی ترین دوستانم ازتهی دستانند.توانگران ازدوستی چیزی نمی دانند.  "موزارت"

ـ دوست کسی است که من بااومی توانم صمیمی باشم،وجلواوباصدای بلندفکرکنم.  "امرسون"

ـ دوستی کسانیکه درهنگام برگشت روزگارباانسان همراهی کرده اند،فراموش شدنی نیست.

ـ من درجهان یک دوست داشته ام وآن هم خودم بوده ام.  "ناپلئون"

ـ اسرارخودرابه دیگری مگوی،زیراسینه ای که درحفظ رازخودبه ستوه آید،نبایدازحوصله ی بیگانگان انتظارامانت داشته باشد.  "حضرت امیر"

ـ بسیاری ازمردم رازهای دیگران رابه شمامی گویندتابه شماثابت کنندکه می توانیدبه صمیمیت ایشان اعتمادکنیدوآنان راازخودسازید.  "اسکاروایلد"

ـ اگرزن نبودنوابغ جهان راکه پرورش می داد؟  "ناپلئون"

ـ حساسیت،عشق،تحمل وفداکاری،زندگی زن راتشکیل می دهد.  "بالزاک"

ـ زن پهلوانیست که دلیرترین مردان رادرسخت ترین اوقات خشم آرام می کند.  "هرودت"

ـ زنان مردصفت رادوست نمی دارم وهمچنین ازمردان زن صفت بیزارم،هرکس بایددردنیافقط نقش خودرابازی کند.  "ناپلئون"

ـ قلب زن پرتگاهیست که عمقش رانمی توان تخمین زد.  "لافونتن"

ـ برای یک مردهیچ شکنجه ای بالاترازآن نیست که قابل ترحم باشد.  "ناپلئون"

ـ آنکس که نخواهدبهره ای ازآسایش وثروت خویش برای خیردیگران ببخشد،خسیس،احمق وفقیرافسرده ای است.

"جوآنابایلی"

ـ معمولابه گدایان وبینوایان که ریزه خوارخوان دیگرانندچندشاهی می دهیم وگمان می کنیم به آنهامساعدت کرده ایم.نمی دانیم که بااین کارآنهارابیچاره ترورشته ی دریوزگی رابه گردنشان محکمترمی سازیم،چه خوب بوداگرحس اعتمادواستقلال راکه درآنهابه خواب رفته بیدارمی کردیم وراه زندگی راجلوپایشان می گذاشتیم.

"لردآویبوری"

ـ درکوهستان کوتاهترین راه،ازقله ای به قله ی دیگراست،امابرای گذشتن بایدپاهای درازداشت.  "نیچه"

ـ اغلب مردم گله وارگردهم می نشینند،بی آنکه درباره ی اوضاع عمومی وتکالیف اجتماعی خودکلمه ای به زبان آرند.بلکه تنهاازگفتن وشنیدن گفتارهای هزل ویاوه خوشحال وشادمی شوندومی خندند،به راستی این مردم رابه راه راست آوردن بسیاردشواراست.  "کنفوسیوس"

ـ چشمه ساری دردرون،آبشاری درکف،آفتابی درنگاه وفرشته ای درپیراهن

ازانسانی که تویی،قصه هاتوانم کرد؛غم نان اگربگذارد...

ـ اول بایدبشرراسرمست انجام وظیفه نمود،سپس ازحقوق دم زد.

ـ برای آنکه بتوان خوب نوشت،بایددریک کشورآزادزندگی کرد.  "ولتر"

ـ بزرگترین دلیل اینکه من مشروب نمی خورم آنست که می خواهم بدانم اوقات خوش من چگونه می گذرد.

"خانم آستور"

ـ اگرنوشابه های الکلی،درپاره ای ازکشورهاممنوع می شد،میزان جنایت چنان کاهش می یافت که پلیس  کاری برای انجام دادن نداشت.  "استرالیاـ نظریه دکترجان بیرل جراح پلیس"

ـ اگربگوییم الکل غذاست مسخره کرده ایم وبه وجدان انسانی توهین واردساخته ایم

چیزی که اینطورگلووشکم رامی سوزاندوعضلات ومغزرافلج می کندودرنتیجه انسان،حیوان درنده ای می شودوروح وجسم خودرامی کشدغذانیست.کسانیکه می گویندالکل غذاست اگرچه ازدانشمندان باشندکمترازجنایت کاران جامعه نیستند،زیرادانشمندان بزرگ درباره ی آن تحقیق کرده اند،الکل غذانیست،بلکه سم شوم نفرت انگیزی است.الکل انسان رابه خواب می کندتاروح حیوانی اورابیدارسازد.  "دکترسن ژاک"

ـ جایی هست که جزتوهیچ کس نمی تواندآن راپرکندوکاری هست که جزتوکسی قادربه انجامش نیست.

"فلورانس اسکاول شین"

ـ من،سکوت وشب،عاشق هم هستیم وازآن لحظه که خورشیداین رافهمیده...

زودتربه آسمان می آیدتاخروس های بی محل...

راحتمان نگذارند!!!

ـ نگاه تو انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاداست...

به من نگاه کن!بگذارمن ـ درسکوت صدای تو ـ تراژدی مرگ همه ی فریادهاراتجربه کنم...  "کارو"

ـ اصولابشرفراموشکاراست واگرقراربودبدبختی هافراموش نشودانسان دیوانه می شدودنیابه صورت دارالمجانین بزرگی درمی آمد.

ـ افسوس آن زمان که بایددوست بداریم کوتاهی می کنیم.آن زمان که دوستمان دارند،لجبازی می کنیم وبعدبرای آنچه ازدست داده ایم آه می کشیم.

ـ برای بودن،برای ایستادن،برای فهمیدن،همین کافیست که لبخندت کلیشه ای نباشد.

ـ ماهمیشه خطایی راکه درآن شرکت داریم به آسانی می بخشیم.  "فرانسوی"

ـ انسان هاخوب به دنیامی یان،جامعه آنهاراشرورمی کند.  "رولو"

ـ برهنگی بیماری عصرماست،اماتن عریان توبایدمال کسی باشدکه روح عریانش رادوست داری.

"چارلی چاپلین"

ـ تومی دانی که انسان بودن وماندن دراین دنیاچه دشواراست.چه رنجی می کشدآنکس که انسان است وازاحساس سرشاراست.  "دکترشریعتی"

ـ چه فرقی می کندپاییزباشدیابهار،صبح یاعصرویاچنددقیقه به ساعت بعدوقتی حرف هاراتمام می کنیم.مثلادوستت دارم،یاباتوخواهم ماندرا؟

ـ هوادلگیر،درهابسته،سرهادرگریبان،دستهاپنهان،نفس هاابر،دلهاخسته وغمگین،درختان اسکلت های بلورآجین،زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،غبارآلوده مهروماه،زمستان است.

ـ اگرآنچه که فلاسفه درباره ی خوشاوندی خداوانسان می گویندحقیقت داشته باشد،پس همه ی مابایدبه پیروی ازسقراط درپاسخ به این پرسش که اهل کجائیم،نگوییم "اهل آتن" یا "اهل قرنتیانم" بلکه بگوئیم "شهروندجهانم".

ـ هرچه راکه دردنیای پیرامونمان نصورمی کنیم بازتاب این است  که ماکه هستیم وبه چه چیزی بیش ازهمه اهمیت می دهیم.

چنان که ضرب المثلی قدیمی می گوید:"وقتی دزدی فدیسی رامی بیند،تنهاچیزی که می بیندجیب هایش است."

"رابرت فراجر ـ متولد 1940 ایالات متحده ی آمریکا"

ـ خداوندامرایاری ده تاقبل ازاینکه درمورراه رفتن کسی قضاوت کنم،قدری باکفش های اوراه بروم.

ـ من به ندرت به حیوانی می خندم،وهرگاه این کاررامی کنم معمولاپس ازآن درمی یابم که به خودم خندیده ام،به همان موجودبشری ای که آن حیوان به طرزکمابیش کاریکاتوری تجسم ا.بوده است.

"کی.لورنز(1903ـ1989)اتریش"

ـ اگرقادرمتعال پیش ازآفرینش جهان بامن به رایزنی می نشست چیزی ساده ترراپیشنهادمی کردم...

"آلفونسوی دهم(1221ـ1284)پادشاه لئون وکاستیل.اسپانیا"

ـ خداوندمردم عادی راترجیح می دهد،به این دلیل است که اینهمه ازآنهارامی سازد.

"آبراهام لینکلن(1809ـ1865)ایالات متحده ی آمریکا"

ـ هنگامیکه نمی توانیم ازدره ی عمیقی بگذریم که ماراازخودمان جدامی سازدازسفربه ماه چه سودی می بریم؟این مهمترین سفراکتشافی ماست،وبی آن تمامی چیزهای دیگرنه تنهابی فایده بلکه فاجعه باراست.

"توماس مرتون(1915ـ1968)ایالات متحده ی آمریکا"

ـ هرانسانی برای خودلحظه های شیطانی دارد.  "لاواتر"

ـ هرروزرابه پایان برسان ودیگرکاری باآن نداشته باش.توکاری راکه می توانستی کردی.بی شک لغزش هاوخطاهایی نیزدرکاربوده است.فورافراموششان کن.فرداروزتازه ای است.آن راخوب ومتین وباروحیه ای بالاشروع کن،روحیه ای که باکرداربی معنی گذشته ات درهم نمی شکند...

"رالف والدو امرسون(1882ـ1803)ایالات متحده ی آمریکا"

ـ درجهان سوم هرکس بخواهدکشورش راآبادکندخانه اش خراب می شودوهرکس بخواهدخانه اش راآبادکندبایددرتخریب کشورش بکوشد!  "دکترحسابی"

ـ درعجبم برمردمی که خوددرزیرشلاق ظلم وستم زندگی می کنند،وبرحسینی می گریندکه آزادانه زیست.

"دکترشریعتی"

ـ فاصله گرفتن ازآدم هایی که دوستشان داریم بی فایده است زمان به زودی به مانشان خواهددادکه جانشینی برای آنهانیست.  "گوته"

ـ حسین ع بیشترازآب تشنه ی لبیک بود،افسوس که به جای افکارش زخم های تنش رانشانمان دادندوبزرگترین دردش رابی آبی نامیدند.  "دکترشریعتی"

ـ توبه من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه سیب رادزدیدم ـ باغبان ازپی من تنددوید ـ سیب رادست تودید ـ غضب آلودبه من کردنگاه ـ سیب دندان زده ازدست توافتادبه خاک ـ وتورفتی وهنوز ـ سال هاست که درگوش من آرام آرام ـ خش خش گام توتکرارکنان ـ می دهدآزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم ـ که چراخانه ی کوچک ما ـ سیب نداشت.  "حمیدمصدق"

ـ موفقیت من وتودرخیابانیست که هرروزازآن عبورمی کنیم،درچهره ی همکاریست که هرروزاورامی بینیم وحتی،درنسیمیست که گاه گاه برچهره ی من وتومی وزداگراصول وروش دیدن به این نشانه هارابلدباشیم می توانیم درهرلحظه ی زندگی خوشبختی رااحساس کنیم.  "پائولوکوئیلو"

ـ گاهی اوقات فکرمی کنم درست است که مرگ هم یکی ازقوانین طبیعت است،اماآدم تنهادربرابراین قانون است که احساس حقارت وکوچکی می کند.یک مسئله ایست که هیچ کاریش نمی توان کرد.حتی نمی توان برای ازمیان بردنش مبارزه کرد...فایده ای ندارد...بایدباشد...خیلی هم خوبست...

ـ دست های ماکوتاه بودوخرماهابرنخیل...مادست های خودرابریدیم وبه سوی خرماپرتاب کردیم؛خرمافراوان برزمین ریخت،امامادیگردست نداشتیم...!!!

ـ من خودم هم نمی دانم چه می نویسم.حالم خوبست؟نمی دانم بداست؟نمی دانم.به قول "گوته" که اززبان دکتر "فاوست" می گوید:مدتی است برای من بلندی وپستی معنی خودش راازدست داده.برای من هم دراین موردبدوخوب بی معنی شده اند.

ـ وقتی دستهایمان رامی بندند،درراهمان سنگ می اندازند،خوارمان می کنند،زخممان می زنندومارابه دورمی افکنند،بایدهمانندقلبی باشیم که حتی درتنی مجروح به تپیدن ادامه می دهد.

ـ کلیدهای گمشده روزی پیداخواهدشد،باقفل های گمشده چه کنیم؟

ـ اگرعشق،عشق باشد،زمان حرف احمقانه ایست...!

ـ بیداربودن رابه بیداری بگذرانیم که سال هابه اجبارخواهیم خفت.  "دکترشریعتی"

ـ زمانی فکرمی کردم ازدست دادن انسان هایی که دوستشان داریم،آزاردهنده ترین دردممکن است.اماحالا...متقاعدشده ام که هیچکس به واقع کسی راازدست نمی دهد،زیراهیچکس مالک کسی نیست.واین معنی واقعی دوست داشتن است.داشتن مهمترین چیزهای عالم ودل بستن به آنها،بی آنکه صاحبشان باشی!!

ـ درخت می گوید:آسمان سبزاست...آفتاب گردان می گوید:آسمان زرداست...دریامی گوید:آسمان آبیست...پروانه می گوید:آسمان هیچ کدام ازاینهانیست...بلکه رنگارنگ است.اماچشم های توبه من می گویند:آسمان مشکیست وگاهی خاکستری،وگاهی رنگ افق به خودمی گیردوگاهی رنگ همه ی چیزهای خوب دنیا...توبگو!حرف کدامتان راباورکنم؟

ـ به دستهای اونگاه می کنم که می توانداززمین ـ هزارریشه ی گیاه هرزه رابرآوردومی تواندازفضا ـ هزارهاستاره رابه زیرپردرآورد ـ به دستهای خودنگاه می کنم ـ که ازسپیده تاغروب هزارکاغذسپیدراسیاه می کند ـ هزارلحظه ی عزیزراتباه می کند ـ مرافریب می دهد ـ تورافریب می دهد ـ چراسپیدراسیاه می کند ـ چراگناه می کند!؟

ـ آیاکسی که مهربانی یک جسم زنده رابه تومی بخشدجزدرک حس زنده بودن ازتوچه می خوهد؟

ـ نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم دردهان بازبسته است ـ درتنگ قفس بازاست وافسوس که بال مرغ آوازم شکسته است.

ـ راستی که عشق هم عشق های قدیم،چقدرراست است که می گویندبیشترچیزهاقدیمی اش خوب است.دوست کهنه اش خوب است،

عشق قدیمی اش خوب است،وفااگرمال آن سال های دورگذشته باشداعتبارش صدچندان است،

معرفت هم قدیمی اش خوب است،

شایدحالاهم آنقدرکیمیاست که نمی شودآن راخرید،

گاهی ازاین واژه ی گرانبهاهرکسی نمی توانست به سادگی بگذردوباآن بازی کند.

تعصب هم تعصب های قدیم،گرچه هنوزعده ای هرچندکم وانگشت شماراماباشهامت وقاطع معنایش رامحفوظ نگه داشته اند،امادلم می خواهدببینم آنهااگرنبودنددیگربایدفاتحه ی همه ی چیزهای خوب رامی خواندیم.

ـ حرکت کن شایدببازی...حرکت نکنی حتمامی بازی.

ـ برای رسیدن به جای خوش...نبایدجاخوش کرد.

ـ آنجاکه چشمان مشتاقی اشک می ریزد،زندگی به رنج کشیدنش می ارزد...

ـ یامابازی،یابازی نه.

ـ زندگی چه سخت خواهدبودآن موقع که احساس کنیم درزیرآسمان کسی نیست که مارادوست بدارد...!!!

ـ سگ گرسنه ای که سیرش کردید،هرگزشمارانخواهددرید.فرق میان سگ وبشردرهمین است!

"والت دیسنی ـ  سینماگرآمریکایی"

ـ هدف هامقصدندوزندگی مسیروتامقصدمعین نباشدمسیرمعناندارد.

ـ گاهی اوقات که اعمال اشتباه خودرامرورمی کنم،حسی قوی درمن درپی بهانه ای برای توجیح این اعمال بیدارمی شود.ووقتی تسلیم این حس می شوم،اززندگی بازمی مانم.

ـ آخرین شعرمراقاب کن وپشت نگاهت بگذار،تاکه تنهائیت ازدیدن  آن جابخوردوبداندکه دل من آنجاست،درهمان یک قدمی،وتوزان بی خبری.

ـ به تعویق انداختن کارها،تنهاتلاش،برابررسیدن به دیروزاست...

ـ خموش باش قلب من تارسیدن صبح.هرکه صبورانه بامدادان راانتظارکشد،سپیده دم اوراعاشقانه درآغوش خواهدکشید.   "پائولوکوئلیو"

ـ خداوندامراشکارشیرقراربده،قبل ازآنکه خرگوش راشکارمن قراردهی.   "جبران خلیل جبران"

ـ تودرخلوت من برایم آوازخواندی ومن ازخواهش توبرجی درآسمان برافراشتم.حال خواب ازسرماپریده ورؤیای من وتوبه پایان رسیده است.

من چون توام ای شب،شکیباوپرشور،چراکه درسینه ی من هزاران عاشق جان باخته درگوربوسه های سردمدفون شده اند.   "پائولوکوئلیو"

ـ درون من جائی است که تنهایی درآن زندگی می کنم.   "پائولوکوئلیو"

ـ دردنیاهیچ چیزکاملاًخطایی وجودندارد.حتّی یک ساعت ازکارافتاده هم می توانددوباردرروزوقت دقیق رانشان بدهد.   "پائولوکوئلیو"

ـ صلیب مجازاتی شنیع بوده وقربانی،قبل ازمرگ،زجرفجیعی می کشیده.امّاامروزمردم صلیب رابه سینه شان آویزان می کنند،به دیواراتاقشان می زنندوآن رایک نمادمذهبی می دانند،یادشان رفته که جلوی یک آلت شکنجه ایستاده اند.   "پائولوکوئلیو"

ـ اگرهرآنچه درباره ی خیروشرمی گوینددرست باشد،پس تمام زندگی من سلسله ای ازجنایت هاست.

ـ آنهاکه معنای خوبی رادرک می کنندازبرهنه به طعنه نمی پرسند:جامه ات کجاست.

وبابی خانمان به مسخره نمی گویند:برسرخانه ات چه آمده است.   "جبران خلیل جبران"

ـ دوست برای آن است که نیازت رابرآورد،نه اینکه تهی بودنت راپرکند.   "جبران خلیل جبران"

ـ عزیزم،بدان که اگرتوازمن بخواهی تنهائی خویش رارهاسازم تاتواحساس تنهائی نکنی،جادوی عشقمان ناپدیدمی شود.   "جبران خلیل جبران"

ـ چه دشواراست حیات برای آنکه عشق رامی جویدامابه شهوت می رسد.   "جبران خلیل جبران"

ـ عاشقان چنان یکدیگررادرآغوش می گیرندکه بین شان چیزی فراترازرابطه ی دوجسم مطرح است.

"جبران خلیل جبران"

ـ ای دیروزمن!ای گذشته مرده!

آیابافردای دوردست بازخواهی گشت تاتوراواخواست کنم.   "جبران خلیل جبران"

ـ "...توکه ـ باحسرت ـ ناله سرمی دهی که {مرده هاخوشبخت تراززنده هاهستندو،خوشابه حال کسیکه مردوآسوده آرمید} ناراحت مباش!نوبت {خوشبختی} تونیزفراخواهدرسید..."   "ازفرهنگ بایا"

ـ ...توراچکارکه عیوب همسایه ات رامی شماری؟!مردی اگر،بنگرکه خودچه عیوبی داری...

"ازفرهنگ سرو"

ـ محصول یک سکوت ممتدوطولانی،فریادیست ویرانگروطوفانی.   "ازفرهنگ سواهیلی"

ـ تمامی قطره های باران،برسریک بام فرونمی بارند...   "ازفرهنگ اوه"

ـ ...انسان ضعیف،تنهاباکسی بنای دوستی راپایه می نهدکه فقط لبخندتحویل وی دهد...   "ازفرهنگ هررو"

ـ پروردگارهیچ یک ازبندگان خودراازرحمت الهی بی نصیب نمی گذارد.اگررحمت الهی بعهده انسان میبود،رحمت خداجزنصیب عده ای انگشت شمارنمی شد...   "ازفرهنگ هائوسا"

 

سارا آتش...

تابستان 88

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:37  توسط سارا آتش  | 

گل من؛قلبت را،به خداوندسپار...

آن همه تلخی وغم،این همه شادی وایمانت را...

گاهی ازعشق گذرکن ودلت را،بسپار

به خداوندی که

خوب می داندگل من؛

سهم توازدل چیست...!

گاه،دلتنگ شوی،

گاه،بی حوصله وسخت وغریب!

وزمانی راهم،غرق شادی وپرازخنده وعشق...

همه را،ای گل ناز،به خداوندسپار...

خاطرت جمع،عزیز!که عدالت؛خصلت مطلق اوست...

گل نازم؛این بار

چشم دل راواکن!

...دست ردبردل هرغصه بزن!

حرف هایت را،گرم وآرام وبلند،به خداوند،بگو...

عشق،راتجربه کن!

حرف نورااین بار،ازلب شادچکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان؛برکویردل وبربایراین عاطفه ها...!

گل من؛دراین سال،که پرازروزوشب است،

وپرازخاطره هایی تازه!

چشم دل را،نوکن

وشبیه شب وشبنم،غرق موسیقی باش!

لحظه ها،می گذرند،تندوبی فاصله ازهم...

مثل آن لحظه که دیروزشدو

مثل آن روزکه انگار،گلم؛

هرگزازره نرسید...!

...آری ای خوب قشنگ؛

زندگی،آمدن ورفتن نیست...

خاطره هاهستند،گاه شیرین وگهی تلخ وغریب!

بهتترآن است که درروزجدید،

فکررانوبکنیم،عشق را،سربکشیم

ودل تارغمین را

بنشانیم سرسفره نور،

خانه اش رابتکانیم وسپس

هردروپنجره را،سوی چشمان خداوابکنیم...

روزنو،آمده است!

وبهارهم امسال،مثل هرسال از آغوش خدا،می روید!

کاش این بار،گلم؛

...بادل گرم زمین،عهدبندینم،دگر؛

قدربودن هارا،خوب ترمی دانیم...

وخداراهرروز،ازنگاه همگان می خوانیم...!

فاصله،بسیاراست بین خوبی وبدی...می دانم!!!

ولی ای ماه قشنگ؛

آن چه درماجاریست؛این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است وعبور...

زندگی...می گذرد؛تندوآسان وسبک...!

عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم،

عاشق ماندن هم،عاشق شادی وهرغصه هم...

روزنو،هرروزاست؛

فکررا،نوبکنیم...!

...عشق را،سربکشیم...!

زندگی؛

می گذرد...!تند،آسان ووسبک!!!

 

ساراآتش...

تابستان 88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:35  توسط سارا آتش  | 

دست

روزی اگر فرمان مرگ آیدکه ای مرد!

ازاین همه عضوی که اکنون درتن توست

یک عضورابگزین وباقی رارهاکن؛می پرسم ازتو:

ازبین اعضایی که داری

آیاکدامین عضورابرمی گزینی

آیاکدامین رابه خدمت می گماری؟

ازبین مغزوقلب وگوش ودیده ودست

آیابه دنبال کدامینت نظرهست؟

آیاتومغزخسته رابرمی گزینی؟

ـ(مغزی که کارش جزخیال بی ثمرنیست)ـ

آیاتوچشم بی زبان رامی پسندی؟

ـ(چشمی که درفریادخاموشش اثرنیست)ـ

آیاتوقلب شرمگین رادوست داری؟

ـ(قلبی که جزعاشق شدن هیچش هنرنیست)ـ

آیاتوگوش بی نوارامی پذیری؟

ـ(گوشی که گرازیاوه هاروبرنتابد،

رندانه درتحسین اوگویند:کرنیست)ـ

زنهار،زنهار!

زینان مباداهیچ یک رابرگزینی

زیراکه ازاینان نصیحت جزضررنیست

زیراکه دراینان هنرنیست.

اما اگرازمن بپرسی

من دست رابرمی گزینم:

دستی که ازهرگونه بندآزادباشد

دستی که انگشتانش ازپولادباشد

دستی که گاهی سخت بفشاردگلورا

دستی که باخون پاس دارد آبرورا

دستی که آتش درسیاهی برفروزد

دستی که پیش زورگویان مشت گردد

مشتی که لب هارابه دندان هابدوزد

مشتی که همچون پتک آهنگربکوبد

سندان سردآسمان را

مشتی که درهم بشکندباضربه ی خویش

آیینه ی جادوگران را.

آری،اگرازمن بپرسی

من مشت رابرمی گزینم

شایدکه فریادی برآیدازگلویی

بامشت خشم آلودمن پیوندگیرد

آنگاه،لبخندی صفای اشک یابد

آنگاه،اشکی پرتولبخندگیرد.

درانتظارآنچنان روز،

بگذارتاپیمان ببندیم

بگذارتاباهم بگرییم

بگذارتاباهم بخندیم

اشک توبالبخندمن همداستان باد

مشت توچون فریادمن برآسمان باد!

 

ساراآتش...

تابستان 88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:33  توسط سارا آتش  | 

به نام خدا

یک روزعاقبت قلبت راخواهم شکست-یک روزعاقبت

نه باسفری یک روزه

نه باسفری بلند

بلکه باآخرین سفر

یک روزعاقبت قلبت راخواهم شکست-یک روزعاقبت.

نه باکلامی کم توشه ازمهربانی

نه باسخنی سخت توبیخ کننده

بکه باآخرین کلام.

توبایدبدانی عزیزدلم

بایدبدانی که دیریازود-اما،دیگرنه چندان دیر-قلبت راخواهم شکست؛ وکاری جزاین هم نمی توان کرد.

امااینک،علیرغم این شکست محتوم قریب الوقوع-که می دانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیارظریف وعظیم،فروریخته ازسقفی بسیاررفیع خواهدبود-آنچه ازتومی خواهم-وبسیاری ازیاران،ازیارانشان خواسته اند-این است که دل برمرده ام نسوزانی،اشک برگورم نریزی،وخودرایکسره به اندوهی گران وویرانگروانسپاری...

این است تمام آنچه که آمرانه،همسرانه،رفیقانه وملتمسانه ازتومی خواهم؛

توکه درخطری چنین پرمخاطره خالق جمیع آرزوهایم بوده ای.

می دانی من وتوهمانقدرکه بااین خواهش بزرگ آشناهستیم،پاسخ هایی راکه به این خواسته داده می شودنیزمی شناسیم.

ومن،علیرغم منطقی بودن همه ی پاسخ ها،وعلیرغم جمیع مشاهدات وتجربه ها،برسراین خواسته همچنان پای می فشارم،ومی خواهم به من اطمینان بدهی که دریک لحظه ی عظیم وبازنیامدنی،فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرارخواهی گرفت-باتجربه ای نو؛

وتابع پرشورچیزی خواهی شدکه حتی می تواندفوی ترین منطق هارابه آسانی خردکندودرهم بکوبد.

عزیزمن!

بگذارآسوده خاطروبی دغدغه بمیرم.بگذارتصوری ازآن روزداشته باشم که دلم رابه تابستان بیاورد.

بگذارشادمانه بمیرم.وشادمانه مردن ممکن نیست مگرآنکه یقین بدانم تومی دانی که براین مرده حتی قطره ای نبایدگریست.

دریادداشت هایی که برایت گذاشته ام ومی توانی آنهاراچیزی همچون یک وصیت نامه ی بازیگوشانه تلفی کنی،به کرات گفته ام که ازنظرشخصی وفردی،هرروزکه بروم،بی آرزورفته ام؛چراکه سالهاست به همه ی خُرده آرزوهای شخصی وفردی ام دست یافته ام.

مطلقاَبی توقع ام،ابداتشنه نیستم،وچشم هایم به دنبال هیچ چیزنیست؛

اماازنظرسیاسی،اجتماعی وملی،طبیعیست که درآرزوی ژرف روزگاربسیاربهتری برای ملتم وملت های سراسرجهان باشم،واین نیزآرزویاآرمانی نیست که درجایی به انتهایی برسد.

یک ملت همیشه می تواندخوشبخت ترازآنچه هست باشد؛امابرای فرد؛خوشبختی حدوحسابی دارد،بدیهی ست که دلیل مسأله این است که انسان،درتفردش،درواحدمحدودوکوچکی اززمان زیست می کندوآرزوهای فردی اش درمحدوده ی همین زمان شکل می گیرد،حال آنکه ملتهادربی نهایت زمان جاری هستند،وجهان نوشونده هردم می تواندخالق آرزوهاوآرمان های نوباشد.

محبوب من!

چگونه ازتوبخواهم که برایم گریه نکنی؟چگونه ازتوبخواهم؟

می دانم که به هرحال،یک روز،فلبت راخواهم شکست-یک روز،به هرحال.

اماچگونه به توبگویم که به حال بسیاری ازظاهرازندگان می توانی زارزارگریه کنی امانه به حال مرده ای چون من،به حال ماندگان،نه به حال رفته ای چون من.

مگرانسان ازیک مهمانی دوروزه چه می خواهد؟

مگرانسان درعبورازکنارکوهستان های جنگلی رفیع،ودشت های سبزوسیع،چه توقعی دارد؟

مگرانسان ازیک بهار،یک تابستان،یک پاییز،ویک زمستان،چیزی بیشترازچارفصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزودارد؟

مگرانسان ازقدم زدنی کوتاه درزیرآسمانی اردیبهشتی،چه انتظاری دارد؟

دراین دادگاه به صراحت گواهی بده تامطمئن شوم که می دانی گرسنه ازسراین سفره برنخاسته ام وآرزوبردل بارنبسته ام...

مگرمن سرزمینی راکه عاشق عاشق عاشقش بودم،وجب به وجب نگشتم وبامردمی که دیوانه وش دوستشان می داشتم،ساعت هابه گپ زدن ننشستم؟

مگربرفرازبلندترین قله های میهنم،باتنی کوفته ازخستگی ودلی سرشارازنشاط نایستادم،نخندیدم،وفریادشادی برنکشیدم؟

مگرتمامی ساحل مقدس جنوب سرزمینم را،درکناریک دوست،ماجراجویانه ودیوانه وارطی نکردم؟

مگرسالیان سال،قلم درخون ایمان خویش فرونبردم وهزاران برگ کاغذراآنگونه که خودمی خواستم وباورداشتم،سیاه نکردم؟

من دراین بیست سال،بیش ازهزارسال زندگی کرده ام...

آیابازهم حق است که کسی برمرده ام بگرید؟

وتو...به خصوص تو،

حق است که بایادمن،اشک به چشمان خویش بیاوری؟

انصاف بایدداشت.

انصاف بایدداشت.

من به مراتب بیش ازشایستگی ام،شیره ی زندگی رامکیده ام،واینک،هرچه فکرمی کنم،می بینم که جزشادی وآسودگی خاطرت،چیزی نمانده است که بخواهم،واین نامه،صرفابه همین دلیل نوشته شده است.

کسی که سهراب رادوست داشته باشدباشد،شاملورااحساس کند،فروغ رابستاید،وهرشعرخوب راآیه ای زمینی بپندارد،چنین کسی کهه دربرابرباخ،بتهوون وموتزارت،فروتنانه سکوت اختیارکند،به تارجلیل شهناز،عودنریمان،آوازشجریان وترانه ی "اندک،اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد،چنین کسی به درستی زندگی خواهدکرد...

کسی که مولوی راقدری بشناسد،حافظ راقدری بخواند،خیام راگه گاه زیرلب زمزمه کند،وتک بیت های ناب صائب رادوست بدارد،چنین کسی به درستی  زندگی خواهدکرد...

کسی که زیبایی نستعلیق وشکسته،اندوه مناجات سحری درماه رمضان،وعظمت خوف انگیزکاشیکاریهای اصفهان رااحساس کرده باشد،چنین کسی به درستی زندگی خواهدکرد...

شایدسخت،شایددردمندانه،شایددرفشار؛امابدون شک به درستی زندگی خواهدکرد...

پس،بازمی گردیم به تنهاخواهش،آن خواهش بزرگ؛

باجهان،شادمانه وداع می کنم،بامن عزادارانه وداع مکن!

وهرگز نیم نگاهی هم به جانب آنهاکه برمزارمن زارمی زنندوشیون می کنند،نینداز.

آنهامرانمی شناسندوهرگزنمی شناخته اند.

درحقیقت،جزتوهیچکس مراچنان که بایدنشناخته است ونخواهدشناخت.

درزمانه ی ماودرشرایط ما،ازاین بهترزیستن،برای کسی چون من،ممکن نبوده است.برای آنکه همیشه برسراندیشه ای پای می فشردم؛البته درطول عمردردهایی هست،وغم هایی،واشک هایی،وبیکارماندن هایی،وزخم خوردن هایی،وگریه هایی ازاعماق؛ونگوکه چگونه می توانم اینگونه زیستن راخوب وشایدخوبترین نوع زیستن بنامم.

توخوب می دانی...سنگین ترین دردها،چون ازصافی زمان بگذرندبه چیزی توصیف ناپذیرامامطبوع تبدیل می شوند،وجملگی تلخی هابه چیزی که طعمی بسیارخاص امابه هاحال شیرین دارند...

بسیارخوب!همه ی اینهاراگفتم،فقط به خاطرآنکه ازرفتنم متأسف نباشی،وگمان نبری که چیزی رافراموش کرده ام باخودم ببرم،وحسرتی به دلم مانده است،وخواسته ای داشته ام که برآورده نشده.

نه...به خدانه...

آنقدرآسوده خاطرم که باورنمی کنی،وراضی،وسبک بار،وبی خیال…

قسم می خورم؛به هرآنچه مقدس است نزدمن،ونزدمن وتو،به خاک وطن قسم-آیاکافیست؟-که اگرفرصتی باشد،درآستانه ی آخرین سفر،چنان خواهم خندیدکه پژواک آن شیشه های بسیارضخیم وتیره ی دلمردگی وناامیدی رایکباره فروبریزد…

ای کاش به آنجارسیده باشم که رهگذران،برسنگ گورم،شاخه گلی بگذارندوازکنارم همچنانکه زیرلب به شادی آوازمی خوانندبگذرند؛واین نیزآرزویی شخصی نیست.

این "ای کاش" رابرای همه ی مسافران این سفرمحتوم می خواهم…

حالیا،

به آغازسخن بازمی گردم:یک روزعافبت فلبت راخواهم شکست-یک روزعاقبت.

باآخرین کلام.باآخرین سفر.

اما آمرانه ملتمسانه ازتومی خواهم که درآن روز،همه ی آنچه راکه دراین عریضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربیاوری-کلمه به کلمه،جمله به جمله-ونه به ظاهربلکه درباطن نیزبه افسردگی خویش صادقانه غلبه کنی

به یادداشته باش که ازتوبغض کردن وخودخوردن وغم فرودادن ودرخلوت گریستن ودرجمع لبخند زدن نمی خواهم.

این سفرراباورداشتن وبرای راهی شادوراضی این سفر،دستی شادمانه تکان دادن می خواهم.

بگو:آیااین درست است که مابه خاطرکسی شیون کنیم،برسربکوبیم،جامه ی عزابپوشیم،ماتم بگیریم وبه ختم بنشینیم که ازماجزخنده بررفته خویش راتوقع نداشته است؟

اینک احساس می کنم که آرزویی مانده است-آرزویی برآورده نشده؛وآن این است که توراازپی مرگم اشک ریزان ونالان وفریادزنان ونفرین کنان نبینم،همچنان که پدرومادرم را،برادرانم را،دوستانم را،یاران وهم اندیشانم را…

- باورکن که هیچ چیزبه قدرصدای خنده ی آرام وشادمانه ی تو،برقدرت درس خواندن وسرسختانه وعادلانه کارکردن من نمی افزاید،وهیچ چیزهمچون افسردگی ودرخودفروریختگی تومراتحلیل نمی برد،ضعیف نمی کند،وازپانمی اندازد.

پس بازمی گویم:این بزرگ ترین وپردوام ترین خواهش من ازتوست:مگذارغم،سراسرسرزمین روحت رابه تصورخویش درآوردوجای کوچکی برای من باقی نگذارد.

من به شادی محتاجم،وبه شادی تو،بی شک بیش ازشادمانی خودم.

حتی اگراین سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد،این مقدارتلخی را،درچنین زمانه ای،برمن ببخش...

به خدایم قسم که می دانم چه دلائل استواری برای افسرده بودن وجوددارد؛امااین رانیزبه خدایم قسم می دانم که زندگی،درروزگارمادرافتادنی ست خیره سرانه،ولجوجانه بادلائل استواری که غم دررکاب خوددارد.

غم  بسیارمدلل،دشمن تابن دندان مسلح ماست.

اگربه خاطرتزکیه ی روح،قدری غمگین بایدبود-البته بایدبود-ضرورت است که چنین غمی،انتخاب شده باشددنه تحمیل شده.

غصه،منطق خودرادارد.نه؟

علیه منطق غصه حتی اکرمنطقی ترین منطق هاست،آستین هایت رابالا بزن!

غم،محصول نوع روابطیست که درجامعه ی شهری ماودرجهان ماوجوددارد.نه؟

علیه محصول،علیه طبیعت،وعلیه هرچیزکه غم راسلطه گرانه ومستبدانه به پیش می راند،برپاش!

زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بدقصدسخت جان می آیدنه یک شاعرتلطیف کننده ی روان،حق است که چنین متهاجمی رابه رگبارخنده ببندی...

عزیزمن!

قایق کوچک دل به دست دریای پهناوراندوه مسپار!لااقل بادبانی برافراز،پارویی بزن،وبرخلاف جهت باد،تقلایی کن!

سخت ترین طوفان،مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن.

طوفان رابگذران

وبدان که تن سپاری تو،به افسردگی،به زیان بچه های ماست

وبه زیان همه ی بچه های دنیا.

آخرآنهاشادی صادقانه رابایدببینندتابشناسند....

 

ساراآتش...

بهار 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:32  توسط سارا آتش  | 

به نام خدا

یک روزعاقبت قلبت راخواهم شکست-یک روزعاقبت

نه باسفری یک روزه

نه باسفری بلند

بلکه باآخرین سفر

یک روزعاقبت قلبت راخواهم شکست-یک روزعاقبت.

نه باکلامی کم توشه ازمهربانی

نه باسخنی سخت توبیخ کننده

بکه باآخرین کلام.

توبایدبدانی عزیزدلم

بایدبدانی که دیریازود-اما،دیگرنه چندان دیر-قلبت راخواهم شکست؛ وکاری جزاین هم نمی توان کرد.

امااینک،علیرغم این شکست محتوم قریب الوقوع-که می دانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیارظریف وعظیم،فروریخته ازسقفی بسیاررفیع خواهدبود-آنچه ازتومی خواهم-وبسیاری ازیاران،ازیارانشان خواسته اند-این است که دل برمرده ام نسوزانی،اشک برگورم نریزی،وخودرایکسره به اندوهی گران وویرانگروانسپاری...

این است تمام آنچه که آمرانه،همسرانه،رفیقانه وملتمسانه ازتومی خواهم؛

توکه درخطری چنین پرمخاطره خالق جمیع آرزوهایم بوده ای.

می دانی من وتوهمانقدرکه بااین خواهش بزرگ آشناهستیم،پاسخ هایی راکه به این خواسته داده می شودنیزمی شناسیم.

ومن،علیرغم منطقی بودن همه ی پاسخ ها،وعلیرغم جمیع مشاهدات وتجربه ها،برسراین خواسته همچنان پای می فشارم،ومی خواهم به من اطمینان بدهی که دریک لحظه ی عظیم وبازنیامدنی،فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرارخواهی گرفت-باتجربه ای نو؛

وتابع پرشورچیزی خواهی شدکه حتی می تواندفوی ترین منطق هارابه آسانی خردکندودرهم بکوبد.

عزیزمن!

بگذارآسوده خاطروبی دغدغه بمیرم.بگذارتصوری ازآن روزداشته باشم که دلم رابه تابستان بیاورد.

بگذارشادمانه بمیرم.وشادمانه مردن ممکن نیست مگرآنکه یقین بدانم تومی دانی که براین مرده حتی قطره ای نبایدگریست.

دریادداشت هایی که برایت گذاشته ام ومی توانی آنهاراچیزی همچون یک وصیت نامه ی بازیگوشانه تلفی کنی،به کرات گفته ام که ازنظرشخصی وفردی،هرروزکه بروم،بی آرزورفته ام؛چراکه سالهاست به همه ی خُرده آرزوهای شخصی وفردی ام دست یافته ام.

مطلقاَبی توقع ام،ابداتشنه نیستم،وچشم هایم به دنبال هیچ چیزنیست؛

اماازنظرسیاسی،اجتماعی وملی،طبیعیست که درآرزوی ژرف روزگاربسیاربهتری برای ملتم وملت های سراسرجهان باشم،واین نیزآرزویاآرمانی نیست که درجایی به انتهایی برسد.

یک ملت همیشه می تواندخوشبخت ترازآنچه هست باشد؛امابرای فرد؛خوشبختی حدوحسابی دارد،بدیهی ست که دلیل مسأله این است که انسان،درتفردش،درواحدمحدودوکوچکی اززمان زیست می کندوآرزوهای فردی اش درمحدوده ی همین زمان شکل می گیرد،حال آنکه ملتهادربی نهایت زمان جاری هستند،وجهان نوشونده هردم می تواندخالق آرزوهاوآرمان های نوباشد.

محبوب من!

چگونه ازتوبخواهم که برایم گریه نکنی؟چگونه ازتوبخواهم؟

می دانم که به هرحال،یک روز،فلبت راخواهم شکست-یک روز،به هرحال.

اماچگونه به توبگویم که به حال بسیاری ازظاهرازندگان می توانی زارزارگریه کنی امانه به حال مرده ای چون من،به حال ماندگان،نه به حال رفته ای چون من.

مگرانسان ازیک مهمانی دوروزه چه می خواهد؟

مگرانسان درعبورازکنارکوهستان های جنگلی رفیع،ودشت های سبزوسیع،چه توقعی دارد؟

مگرانسان ازیک بهار،یک تابستان،یک پاییز،ویک زمستان،چیزی بیشترازچارفصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزودارد؟

مگرانسان ازقدم زدنی کوتاه درزیرآسمانی اردیبهشتی،چه انتظاری دارد؟

دراین دادگاه به صراحت گواهی بده تامطمئن شوم که می دانی گرسنه ازسراین سفره برنخاسته ام وآرزوبردل بارنبسته ام...

مگرمن سرزمینی راکه عاشق عاشق عاشقش بودم،وجب به وجب نگشتم وبامردمی که دیوانه وش دوستشان می داشتم،ساعت هابه گپ زدن ننشستم؟

مگربرفرازبلندترین قله های میهنم،باتنی کوفته ازخستگی ودلی سرشارازنشاط نایستادم،نخندیدم،وفریادشادی برنکشیدم؟

مگرتمامی ساحل مقدس جنوب سرزمینم را،درکناریک دوست،ماجراجویانه ودیوانه وارطی نکردم؟

مگرسالیان سال،قلم درخون ایمان خویش فرونبردم وهزاران برگ کاغذراآنگونه که خودمی خواستم وباورداشتم،سیاه نکردم؟

من دراین بیست سال،بیش ازهزارسال زندگی کرده ام...

آیابازهم حق است که کسی برمرده ام بگرید؟

وتو...به خصوص تو،

حق است که بایادمن،اشک به چشمان خویش بیاوری؟

انصاف بایدداشت.

انصاف بایدداشت.

من به مراتب بیش ازشایستگی ام،شیره ی زندگی رامکیده ام،واینک،هرچه فکرمی کنم،می بینم که جزشادی وآسودگی خاطرت،چیزی نمانده است که بخواهم،واین نامه،صرفابه همین دلیل نوشته شده است.

کسی که سهراب رادوست داشته باشدباشد،شاملورااحساس کند،فروغ رابستاید،وهرشعرخوب راآیه ای زمینی بپندارد،چنین کسی کهه دربرابرباخ،بتهوون وموتزارت،فروتنانه سکوت اختیارکند،به تارجلیل شهناز،عودنریمان،آوازشجریان وترانه ی "اندک،اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد،چنین کسی به درستی زندگی خواهدکرد...

کسی که مولوی راقدری بشناسد،حافظ راقدری بخواند،خیام راگه گاه زیرلب زمزمه کند،وتک بیت های ناب صائب رادوست بدارد،چنین کسی به درستی  زندگی خواهدکرد...

کسی که زیبایی نستعلیق وشکسته،اندوه مناجات سحری درماه رمضان،وعظمت خوف انگیزکاشیکاریهای اصفهان رااحساس کرده باشد،چنین کسی به درستی زندگی خواهدکرد...

شایدسخت،شایددردمندانه،شایددرفشار؛امابدون شک به درستی زندگی خواهدکرد...

پس،بازمی گردیم به تنهاخواهش،آن خواهش بزرگ؛

باجهان،شادمانه وداع می کنم،بامن عزادارانه وداع مکن!

وهرگز نیم نگاهی هم به جانب آنهاکه برمزارمن زارمی زنندوشیون می کنند،نینداز.

آنهامرانمی شناسندوهرگزنمی شناخته اند.

درحقیقت،جزتوهیچکس مراچنان که بایدنشناخته است ونخواهدشناخت.

درزمانه ی ماودرشرایط ما،ازاین بهترزیستن،برای کسی چون من،ممکن نبوده است.برای آنکه همیشه برسراندیشه ای پای می فشردم؛البته درطول عمردردهایی هست،وغم هایی،واشک هایی،وبیکارماندن هایی،وزخم خوردن هایی،وگریه هایی ازاعماق؛ونگوکه چگونه می توانم اینگونه زیستن راخوب وشایدخوبترین نوع زیستن بنامم.

توخوب می دانی...سنگین ترین دردها،چون ازصافی زمان بگذرندبه چیزی توصیف ناپذیرامامطبوع تبدیل می شوند،وجملگی تلخی هابه چیزی که طعمی بسیارخاص امابه هاحال شیرین دارند...

بسیارخوب!همه ی اینهاراگفتم،فقط به خاطرآنکه ازرفتنم متأسف نباشی،وگمان نبری که چیزی رافراموش کرده ام باخودم ببرم،وحسرتی به دلم مانده است،وخواسته ای داشته ام که برآورده نشده.

نه...به خدانه...

آنقدرآسوده خاطرم که باورنمی کنی،وراضی،وسبک بار،وبی خیال…

قسم می خورم؛به هرآنچه مقدس است نزدمن،ونزدمن وتو،به خاک وطن قسم-آیاکافیست؟-که اگرفرصتی باشد،درآستانه ی آخرین سفر،چنان خواهم خندیدکه پژواک آن شیشه های بسیارضخیم وتیره ی دلمردگی وناامیدی رایکباره فروبریزد…

ای کاش به آنجارسیده باشم که رهگذران،برسنگ گورم،شاخه گلی بگذارندوازکنارم همچنانکه زیرلب به شادی آوازمی خوانندبگذرند؛واین نیزآرزویی شخصی نیست.

این "ای کاش" رابرای همه ی مسافران این سفرمحتوم می خواهم…

حالیا،

به آغازسخن بازمی گردم:یک روزعافبت فلبت راخواهم شکست-یک روزعاقبت.

باآخرین کلام.باآخرین سفر.

اما آمرانه ملتمسانه ازتومی خواهم که درآن روز،همه ی آنچه راکه دراین عریضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربیاوری-کلمه به کلمه،جمله به جمله-ونه به ظاهربلکه درباطن نیزبه افسردگی خویش صادقانه غلبه کنی

به یادداشته باش که ازتوبغض کردن وخودخوردن وغم فرودادن ودرخلوت گریستن ودرجمع لبخند زدن نمی خواهم.

این سفرراباورداشتن وبرای راهی شادوراضی این سفر،دستی شادمانه تکان دادن می خواهم.

بگو:آیااین درست است که مابه خاطرکسی شیون کنیم،برسربکوبیم،جامه ی عزابپوشیم،ماتم بگیریم وبه ختم بنشینیم که ازماجزخنده بررفته خویش راتوقع نداشته است؟

اینک احساس می کنم که آرزویی مانده است-آرزویی برآورده نشده؛وآن این است که توراازپی مرگم اشک ریزان ونالان وفریادزنان ونفرین کنان نبینم،همچنان که پدرومادرم را،برادرانم را،دوستانم را،یاران وهم اندیشانم را…

- باورکن که هیچ چیزبه قدرصدای خنده ی آرام وشادمانه ی تو،برقدرت درس خواندن وسرسختانه وعادلانه کارکردن من نمی افزاید،وهیچ چیزهمچون افسردگی ودرخودفروریختگی تومراتحلیل نمی برد،ضعیف نمی کند،وازپانمی اندازد.

پس بازمی گویم:این بزرگ ترین وپردوام ترین خواهش من ازتوست:مگذارغم،سراسرسرزمین روحت رابه تصورخویش درآوردوجای کوچکی برای من باقی نگذارد.

من به شادی محتاجم،وبه شادی تو،بی شک بیش ازشادمانی خودم.

حتی اگراین سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد،این مقدارتلخی را،درچنین زمانه ای،برمن ببخش...

به خدایم قسم که می دانم چه دلائل استواری برای افسرده بودن وجوددارد؛امااین رانیزبه خدایم قسم می دانم که زندگی،درروزگارمادرافتادنی ست خیره سرانه،ولجوجانه بادلائل استواری که غم دررکاب خوددارد.

غم  بسیارمدلل،دشمن تابن دندان مسلح ماست.

اگربه خاطرتزکیه ی روح،قدری غمگین بایدبود-البته بایدبود-ضرورت است که چنین غمی،انتخاب شده باشددنه تحمیل شده.

غصه،منطق خودرادارد.نه؟

علیه منطق غصه حتی اکرمنطقی ترین منطق هاست،آستین هایت رابالا بزن!

غم،محصول نوع روابطیست که درجامعه ی شهری ماودرجهان ماوجوددارد.نه؟

علیه محصول،علیه طبیعت،وعلیه هرچیزکه غم راسلطه گرانه ومستبدانه به پیش می راند،برپاش!

زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بدقصدسخت جان می آیدنه یک شاعرتلطیف کننده ی روان،حق است که چنین متهاجمی رابه رگبارخنده ببندی...

عزیزمن!

قایق کوچک دل به دست دریای پهناوراندوه مسپار!لااقل بادبانی برافراز،پارویی بزن،وبرخلاف جهت باد،تقلایی کن!

سخت ترین طوفان،مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن.

طوفان رابگذران

وبدان که تن سپاری تو،به افسردگی،به زیان بچه های ماست

وبه زیان همه ی بچه های دنیا.

آخرآنهاشادی صادقانه رابایدببینندتابشناسند....

 

ساراآتش...

بهار 88

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:31  توسط سارا آتش  | 

پدرخوبم سلام!

راستش رابگویم،دلم نمی خواهد،دلم نمی آیدبنویسم "پدرخوبم" همیشه گفته ام،اما امشب نمی خواهم،زبان وقلبم راضی نمی شودبه توبگویم"خوب".

تعجب کن،اخم هایت رابکش توهم،برای من مهم نیست.

امشب سارامی خواهدراحت حرف دلش رابه توبزند.کاش می توانستم روبرویت بنشینم،توی چشم های آرزومندوغمگینت نگاه کنم وهمه ی حرف های دلم رابزنم.

امانمی توانم.

چشم های تو،نگاه تونمی گذاردراحت حرف دلم رابزنم.این است که آنهارادراین نامه می نویسم.

امشب سارای مظلوم وعزیزتو،پرروشده است ومی خواهدچیزتازه ای بگوید،بنویسد.

امشب 19 سالم تمام می شود.یعنی شد.حالاکه دارم این نامه رابرایت می نویسم دوساعت است که رفته ام توی 20 سال.

می دانم،الان توی دلت می گویی: "ازبس داستان هاوقطعه های ادبی واحساساتی خوانده ای این جوری فکرمی کنی،این جوری می نویسی."

باخودت می گویی "دخترتوی این سن وسال بیش ازاین نمی توان ازش توقع داشت"

می گویی "خیال های عجیب وغریب می کنی،کسی توراسرزنش نمی کند.این احساس توست که ازاین فکرهامی کنی،کسی توراگناهکارنمی داند-مقصرنمی داند- توفکرمی کنی،فکر-تنهایی،نوجوانی،دختری...خدالعنت کندکسی که توراباآن کتاب هاونوشته های احساساتی آشنا کرد."

دیگراین حرف هابرای من کهنه شده است.اماآن نگاه هاوآن حدف هاروزبه روزتازه ترمی شود،ومثل سوزن توی گوش وچشمم فرومی رود.جوری که گاهی شب هانمی توانم بخوابم واگرخوابم ببردخواب آن شب سخت وتلخ رامی بینم،ازخواب می پرم،یامامان بیدارم می کندوبهم لیوانی آب می دهد.

توامشب برایم هدیه تولدخریدی.

قبول،قربان دستت

تشکرکردم.

اماانتظارنداشته باش دست به گردنت بیندازم وگونه های لاغروتورفته ورنگ باخته ات راببوسم.من هنوزهدیه ات راباز نکرده ام.

نمی دانم چیست.

آن راگذاشته ای که چشمم به آن بیفتدوخوشحال بشوم،ازته دل فریادبکشم وبگویم: "(بابا)متشکرم،دوستت دارم"

ازاین خیال های خوش بیرون بیا.

امشب زده ام به سیم آخر.

(بابا)،من سال هادارم این نگاه هاراتحمل می کنم،به دل می کشم،لال می شوم،دق می کنم،توی دلم گریه می کنم،توی خودم می میرم وباززنده می شوم.

(بابا)،من می خواهم روراست بگویم "تورادوست ندارم"

همین.

می دانم؛می دانم که تودراین سال هاچه کشیده ای!

امشب دخترت،همان سارای توبرایت می نویسد: "دوستت ندارم،(بابا)!"

(بابا)توچیزهایی رابه من نگفتی.نگذاشتی کس دیگری هم بگویدآن شب چه خبربود.

امامن مدام اززبان این وآن شنیدم.

یادآن شب افتادی.می دانم.گریه نکن.تعجب هم نکن.شب بدی بود.خیلی بد.دیگران هرچه می خواهندبگویندمهم نیست.

(بابا)،دلم می خواهدنویسنده شوم وداستان بلندی ازآن شب بنویسم.

اسم داستانم. "یک شب،یک آبادی،یک چراغ" است.

فکرمی کنی به این آرزویم می رسم!

-        توهنوزدرتاریکی زندگی دست وپامی زنی،تاریکی که خودت خودت رادرآن گذاشتی،وخیال کردی جای امنی است.

حالاچه کنم؟بایددوستت داشته باشم؟ ندارم!

می دانم بااین نامه خیلی آزارت دادم.می دانم که دل شکسته ات رابیشترشکستم.چندتاچروک بیشترروی پیشانی ودورچشم هایت آوردم.چندتارمویت که هنوزسیاه مانده بود،سفیدکردم.تورابه گذشته هابردم.

به آن شب بدوتلخ.تلخ گفتم ودنیارابه کامت تلخ کردم.

می دانم که گریه ات گرفته است.

خب،من حرف هایم رازدم،خودم  راراحت کردم.

توهم  راحت شدی.دیگرلازم نیست چیزی رابپوشانی،برای دل خوشی من.دیدی که من همه چیزرامی دانم.حتی بیشترازآدم های معمولی.

خیلی دلم می خواهدبدانم توحالاچه داری به من بگویی؟

بازهم انتظارداری که دوستت داشته باشم؟

نه دوستت ندارم،(بابا).

همین...

دختربی وفایت   سارا

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 8:28  توسط سارا آتش  | 

آخرین سال دبیرستان

 

خانم شکرریز،دبیرادبیات،یک انشای تحقیقی به ماداده بودکه برویم-به قول خودش-گشت وگذاری درباغ سخن کنیم ودرانشاهایمان ازشعرهای شاعران نامداروگفته های بزرگان وداستان زندگی آنها استفاده کنیم.

من پرمدعاهم که دو-سه بار،به به وچه چه های این وآن،وهمین خانم شکرریزرابرای انشاهایم شنیده بودم،بدجوری به تقلاافتاده بودم که انشایم توی کلاس اول شودو"رودست"نداشته باشم.یادم هست که خانم شکرریز،آن روزتاآمدتوی کلاس،اول مثل همیشه گفت:"بفرماییدبنشینید،عزیزان من!"وبعد،رفت پای تخته سیاه وباخط خیلی زیبایش نوشت:"تارنج نبری،گنج نبینی."

- فرزندان عزیزم!دوموضوعی راکه روی تخته می بینید،هردویک معنی می دهند.

هرکدام راخواستید،بنویسید.

امایادتان باشدکه درانشایتان بایدازشعرها،گفته هاوداستان های مشهورهم استفاده کنید.

برویدتحقیق کنید؛ببینیدچه کسانی بارنج وتحمل سختی هابه جاهای بالاومقام های باارزش رسیده اند.من دوست دارم انشاهابیشترجنبه ی تحقیقی داشته باشد.بهترین انشاراهم روی یک مقوامی نویسیم ودردفتردبیران،روی دیوارمی زنیم.

بعد،شروع کردیم به سئوال کردن که:"خانم،چندخط باشد؟"

من پرسیدم:"خانم می شودازشعرهای خودمان هم درانشااستفاده کنیم؟"

-        اشکالی ندارد؛بنویس جانم.

ازخوشحالی بال درآورده بودم.چقدرخوب بودانشایم راخانم شکرریز،باآن خط قشنگش می نوشت؛اسمم راپایینش می نوشت ومی زدتوی دفتر.

دیگربین معلم هامعروف می شدم.

هرمعلمی که می آمدتوی دفتر،فوری چشمش می افتادبه انشای من وزیرلب می گفت:"عجب شاگردخوبیست این سارا!"به خصوص خانم مدیر،حالامی فهمیدباچه کسی طرف است.هروقت هم که مادرم به مدرسه می آمد،وقتی معلم هامی فهمیدندکه اومادرمن است،شروع می کردندبه تعریف ازمن؛یاحداقل،چقلی ام رانمی کردند.وخانم شکرریزبه مادرم می گفت:"خانم بچه ی شمایک نابغه است.درآینده حتمانویسنده ی خوبی خواهدشد..."

سرم پرشده بودازاین فکرها.

یک هفته برای نوشتن انشاوقت داشتم.تصمیم داشتم موقتادرس های دیگرراکناربگذارم وبنشینم سرانشا،تایک"شاهکارادبی"خلق کنم.این اصطلاح راازخانم شکرریزشنیده بودم.

آن روزتازنگ خورد،مثل تیرازمدرسه زدم بیرون.بازارخلوت بودوفروشنده هامگس می پراندند.بایکی ازهمکلاسی هایم توی کتابفروشی رفتیم.هوایی شدم.دوست داشتم جیب هایم پرازپول بودتاده-پانزده تاکتاب بخرم وشب هاتادیروقت بنشینم وبخوانم.

افتادیم به این وروآن ورکردن کتاب ها.وعجب کیفی داشت!کتاب هانوبودندوجلدشان برق می زد.

صاحب مغازه که داشت کتابی راصحافی می کرد،ازبالای عینک ته استکانیش هوایمان راداشت.

کتابی راکه ازآن خوشم آمده بود،برداشتم وشروع کردم به خواندن.کلفت بودوشق ورق وجلدش براق.پول کتاب رادادم وآمدیم بیرون.

چقدرسخت است بی پولی وفکرخریدچیزی راداشتن!

یادم افتادکه خودکارنخریده ام.برگشتم وازهمان مغازه خودکارراخریدم واسم چندکتاب راهم روی یک تکه کاغذنوشتم وتوی جیبم گذاشتم که اگرپولی به دستم آمد،آنهارابخرم.

-        آن شب بافکروخیال انشا به خواب رفتم.خوابم نمی برد.دفترمدرسه جلوی چشم هایم بودوانشایم که معلم هادارند می خوانندش.هواکمی سردبودوگرمای لحاف کیف می داد.کشیدمش روی سرم.چشم هایم گرم شد وکم کم خوابم برد.به قدرتی خدا،توی خواب هم انشا ولم نکرد.خواب دیدم انشارازده اندتوی دفتر.روی کاغذی بزرگ به رنگ آبی آسمانی.مدیرتوی دفتراست ومعلم هادارنداززحمت هایی که برای بچه هامی کشند،برایش حرف می زنند.امااوبی توجه به آنها،شروع می کندبه خواندن انشای من وبه خانم شکرریزمی گوید:"این دانش آموزراصداکنید..."

-        بقیه خوابم رایادم نیست.امایادم هست که صبح وقتی ازخواب بیدارشدم،به فکرکتاب های توی مدرسه افتادم.

توی مدرسه غوغایی بود.بچه هاازدرودیواربالامی رفتندوبه سروکله ی هم می زدند. بچه درسخوان هاهم،کتاب به دست،قدم زنان درسشان رامی خواندندوگه گاه تنه می خوردند.هفت هشت تاازبچه های کلاس،گوشه ای ازحیاط،والیبال بازی می کردند.بی خیال انشا.آن روزسرکلاس،دورازچشم معلم،دفترشعرم رابازکرده بودم ودنبال شعری می گشتم که چاشنی انشایم کنم.تازه می فهمیدم که چقدرچرت وپرت گفته ام وبابتشان چقدربه این .آن فخرفروخته ام.ازدرس های آن روزچیزی نفهمیدم.

-        فردایش،صبح زود،کله ی سحرازخواب بیدارشدم.مادرم داشت نمازمی خواند.کتاب هایم رابرداشتم وبدون صبحانه مثل تیرازخانه زدم بیرون.

رفتگرمحله داشت بادم جارویش آشغال های کنارجوی رابه هم می زدونگاه می کرد.شایدچیزبه دردبخوری پیداکند.سگ ولگردی داشت دست وپایش رالیس می زد.مثل اینکه دلی ازعزادرآورده بود.خیابان خلوت بود.خودم رامثل بادبه مدرسه رساندم تاقبل ازمن هیچکس نیامده باشد.تاآن روزهیچوفت به آن زودی نرفته بودم مدرسه.

کفترهامدرسه راقرق کرده بودند...

 

ساراآتش...

تابستان 85

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:45  توسط سارا آتش  |